زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.

کانال زمزمه های تنهایی: @zemzemehayema

طبقه بندی موضوعی

۱۱ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

هوالمحبوب


"احتمال لو رفتن داستان کتاب وجود دارد"

خلاصه ی داستان: هامبرت یک محقق ادبی و استاد دانشگاه است که شهوت عجیبی نسبت به دختر بچه ها دارد. زمانی که برای مطالعه ی ادبی به آمریکا وارد می شود در خانه ی زنی به نام شارلوت هیز سکونت می گزیند و در این خانه با دیدن دالی هیز (لولیتا) 12ساله ی شارلوت ، عاشق و شیفته اش می شود.

لولیتا  را بسیاری از منتقدان، سرآمد آثار ناباکوف قلمداد می کنند. اثری روایی با حجم باور نکردنی از اتفاق های ساده که با وجود تک گویی های فراوانِ شخصیت اصلی، جذبت می کند.

در رمان لولیتا با یک عشق ناپاک و شیفتگی خودخواهانه ی یک پدرخوانده به دختر دوازده ساله اش مواجهیم. مرزهای بین واقعیت و خیال، مرز بین هوس و عشق، مرز بین لولیتای واقعی و خیالی یک ریز در حال فروپاشی است. تصویری که از شکل گیری این عشق یا هوس جنون آمیز برای ما ساخته می شود، باعث انزجار است. انزجاری که دلت میخواهد دنبالش کنی و همین هنر نویسندگی ناباکوف است. کتابی که نویسنده اش بارها برای چاپ کردنش، به بن بست خورده است و هرگز دست از تلاش برنداشته است.

اگر نوشتن را یک حس درونی و یک ضربه ی روحی بدانیم، باید قبول کنیم که نویسنده از نوشتن اثر ناگزیر است. ضربه ای درونی که وقتی در ذهن و روح نویسنده شروع به نواخته شدن می کند، آرام و قرار از او می رباید.

کتاب موضوعی ممنوعه دارد .از شهوت مردی صحبت می کند که گرایش عجیبی به نیمفت ها(دختربچه های 9 تا 14 ساله) دارد. شاید بتوان ریشه ی این گرایش را در عشق نافرجام نوجوانی اش جستجو کرد. زمانی که آنابل 13 ساله، به دست نیامده از دست می رود.

رمان سراسر روایتی است از زبان هامبرت. لولیتایی که او برای مخاطب به تصویر می کشد دختری پر شر و شور و سرزنده و پر از آرزو و امید است. اما چیزی که از خلال صحبت های شخصیت های فرعی داستان برای ما آشکار می شود، این است که لولیتا دختری غمگین و کمی افسرده و گریزان از جمع های دوستانه است که حتی به ارتباط با پسرهای هم سن سالش نیز بی توجهی می کند.

در فصل های پایانی، زمانی که لولیتای عزیز، از دست رفته است و هامبرت به مرور اشتباهات خود می پردازد به درستی به این نکته اشاره می کند که او با خودخواهی هایش کودکی لولیتا را دزدیده است.

آغاز سفرهای هامبرت به همراه لولیتا در واقع شروع یک سیر و سلوک درونی است. در طول این چند سال سفر، با تغییر شخصیت هامبرت مواجه می شویم. مردی که از روی شهوت لولیتا را اسیر می سازد و در نهایت خود گرفتار عشق او می شود. زندگی برای هامبرت در لحظه ای که لولیتا می گریزد به پایان می رسد. رمان لولیتا در چارچوب روایت های تک صدایی مولف یا روای گرفتار نمی شود. در این رمان با روایت چند آوایی مواجهیم. نمونه ای از این را در فرار لولیتا می توانیم مشاهده کنیم. فراری که یک نوع شورش علیه چند سال استبداد پدر خوانده اش محسوب می شود. هامبرتی که در تک تک لحظه های بودن با لولیتا ترس از دست دادنش را دارد؛ بالاخره او را از دست می دهد. آزادی زمانی برای لولیتا معنا پیدا می کند که خودش بتواند انتخاب کند. زنجیرهای پایش زمانی گشوده می شوند که تحت سیطره ی هامبرت نباشد.

در رمان لولیتا می توان سه تجسم واقعی از سه جهانی که در زندگی تجربه خواهیم کرد را دید. زمانی که در کنار لولیتاست و از او کامجویی می کند در واقع در بهشت برین به سر می برد. فرار لولیتا پایان لذت بهشتی و آغاز دوران برزخی زندگی است. برزخی که هامبرت به شکل مالیخولیایی به مسافرخانه ها سرک می کشد تا ردی از گمشده اش بیابد و در نهایت دوزخ زمانی شکل می گیرد که لولیتای باردار در کنار همسرش ایستاده است و به درخواست بازگشت هامبرت جواب رد می دهد. جهنمی که به زندان ختم می شود و اعتراف نامه ای که در زندان نوشته می شود و در نهایت لولیتا به پایان می رسد.

ذهنم هنوز درگیر داستان و حوادث پیرامونش است. شاید اگر زودتر از سی سالگی به سراغش می رفتم ادامه اش نمی دادم. کتاب را می توان دارای گرایش های اروتیک دانست، چیزی که خواندنش برای هر کسی توصیه نمی شود. دلیل ممنوع بودنش در ایران نیز همین است .لولیتایی که در دست دارم چاپ افغانستان است. ترجمه ی اکرم پدرام نیا. الحق که ترجمه ی چنین اثری کاری بسیار دشواری است. هم به دلیل گریزهایی که نویسنده به زبان های دیگر زده است و هم به دلیل اشاره های تمثیلی و تاریخی فراوان کتاب.

  • نسرین

هوالمحبوب


نزدیکی های ساعت شش، باید جلوی مجتمع ستاره باران باشم. ناهار خوشمزه، را روی میز می گذارم و مامان و نون جان را دعوت میکنم برای خوردنش. دوش عجله ای و اتو کردن لباس ها را به سرعت انجام می دهم. هدیه ی کوچکی که برایش خریده ام را توی کیف می گذارم و راه می افتم.

این هیجان یک دیدار وبلاگی است. چند ماهی است که منتظر دیدنش هستم. کنکور او و آزمون من هر دو تمام شده اند، روزهای گرم و کش دار تیر ماهی را به سرعت سپری کرده ایم و رسیده ایم به امروز.

وقتی دارم بین مغازه ها چرخ میزنم نگاهم به ساعت است. من مثل همه ی قرار ها زود رسیده ام. حوالی ساعت شش زنگ میزنم و آدرس دقیق میدهم.

توی دلم خدا خدا میکنم که زهرا، یکی مثل این دختر چادری که چند دقیقه پیش از مقابلم رد شد نباشد، از دخترهای نچسبی که نمی شود تحمل شان کرد نباشد. از دخترهایی که خیلی اهل کلاس گذاشتن هستند نباشد.

می دانم که نیست. اصلا همین گرمی و صمیمیت اوست که جذبم کرده است.

دختر چادری ریزه میزه ای از پله برقی های طبقه ی اول بالا می آید. در نگاه اول شناخته ام. با هم به سمت کافی شاپ می رویم. مکان دنجی است. با دو بستنی شکلاتی که هر دو عاشقش هستیم، صحبت ها گل می اندازند.

از خودمان می گوییم، از خواهرها و برادرها، از وبلاگستان و بچه های وبلاگ نویس. خاطره ها تمامی ندارند. بحث شیرین مان دو ساعتی طول می کشد. هم مسیر هستیم و تا چهارراه ما با اتوبوس آمده ایم.

وقتی جدا می شدیم نفس راحتی کشیدیم. بابت اینکه هیچ کدام از پیش بینی هایم اشتباه از آب در نیامده است. یک دختر شیرین، صاف و ساده و صمیمی، از آن هایی که انگار سال هاست می شناسی اش.

خوشحالم که یک دوست مجازی را وارد دنیای حقیقی ام کرده ام.

  • نسرین

 هوالمحبوب

تقریبا یک سالی میشه که دارم داستان نویسی رو به شکل جدی دنبال می کنم. نمی دونم نتیجه ی این تلاش ها به کجا ختم خواهد شد. قطعا نوشتن کتاب هدف نیست، هدف نوشتن داستان های خوبه. داستان هایی که اول خودت از خلق شون شگفت زده بشی. وقتی یک داستان خودت رو راضی کنه، خودت  رو اقناع کنه، قطعا مخاطبش رو هم پیدا خواهد کرد. توی این یک سال خیلی چیزها نوشتم، ولی خب مشخصه چیزی که خودم رو به شکل نسبی راضی کنه خلق نشده. من خلاق نیستم. به نظرم عنصر اولیه ی نویسندگی خلاقیت و نترسیدن از نوشتنه. چیزی که می نویسی باید از ذهن خلاقت جاری بشه روی کاغذ و تو خودت رو و قلمت رو محدود نکنی. جوری به جهان پیرامونت نگاه کنی که تا حالا کسی نگاه نکرده. جوری بنویسی که کسی ننوشته.

برای همین تصمیم گرفتم چیزهای جدیدی رو که یاد میگیرم بیام و اینجا با شما هم به اشتراک بذارم. برای کسانی که شاید داستان نویسی براشون دغدغه است و دوست دارن جدی دنبالش کنن ولی محیط براشون فراهم نیست. این نکاتی که در ادامه می نویسم بخشی از آموخته های من از جلسات گروه مطالعات داستانی تبریز هست.

-داستانی بنویس که خودت میخوای بخونیش. یعنی چیزی رو بنویس که همیشه مشتاق بودی بخونی.

-زاویه ی دید داستانت روجوری انتخاب کن که به کمک داستانت بیاد نه اینکه بهش آسیب برسونه. مثلا زمانی که داستان کاملا حسی و روانشناختی هست، انتخاب زوایه دید دانای کل، ضربه میزنه به داستان، چون نمیتونی به درونیات شخصیت هات وارد بشی.

-سپید خوانی ممنوع: سپید خوانی یعنی تو در داستان همه چیز رو توضیح بدی. حتی بدیهیات رو، جوری که سهمی برای مخاطب باقی نمونه. برای مخاطب ارزش قائل باش و همه چیز رو توضیح نده.

-داستان کوتاه نوشته میشه تا پرسشی رو مطرح بکنه. لزومی نداره که حتما به پرسش ها پاسخ بده. نتیجه گیری هم لازم نداره.

-در داستان کوتاه دیالوگ به شدت حساسیت برانگیزه. یعنی داستان کوتاه مثل فیلم نامه یا نمایش نامه نیست که شخصیت ها مدام با هم حرف های روزمره بزنن. شخصیت ها زمانی صحبت میکنن که واقعا لزومی داشته باشه. چیزی میگن که حتما به پیش برد داستان کمک میکنه. پس دیالوگ نوشتن خط قرمز داستان کوتاهِ باید خیلی مواظبش باشی.

-داستان باید فضا سازی داشته باشه. زمانی که شخصیت ها رو توی یه موقعیت میذاری، باید مخاطب بدونه که این ها در چه موقعیتی هستن، این داستان در کجا اتفاق میوفته. مثلا جوری نباشه که داستانی که در دادگاه رخ میده، اونقدر فضا سازی اش ضعیف باشه که حتی اگر دادگاه تبدیل به یه پارک بشه ، باز هم به داستان ضربه نخوره.

-فضا، دیالوگ، شخصیت ها و اتفاق ها باید از کلیشه دور باشن. اتفاقی در داستان بیوفته که به رغم تکراری بودن موضوع، خارق العاده و حیرت انگیز باشه. یعنی موضوع تکراری رو به نحوی غیر تکراری بنویسی.

-تا حد امکان داستان رو به حالت محاوره ننویس.

-مهمترین نکته در هر داستانی تعلیق هست. یعنی جایی که تعادل داستان به هم می خوره. داستانی که تعلیق نداره به هیچ دردی نمیخوره. ما داستان رو میخونیم که یک جایی تکون مون بده، شگفت زده مون بکنه و ....

-روایت خطی دیگه خیلی وقت هست که منسوخ شده. یعنی اگه تو قلم رو برداری و اتفاق ها رو به ترتیبی که رخ دادن روایت کنی، هیچ جذابیتی در ادبیات مدرن نخواهد داشت. چیزی که داستان رو جذاب میکنه، روایت غیر خطی، شکستن خط زمان و این هاست.

- تو می تونی داستان رو از نقطه ی A  به نقطه ی B تعریف کنی. شاید مخاطب هم بخونه و بگه خوب بود. اما اگر قدرت این رو داشتی که داستان رو از نقطه ی B به نقطه ی A  تعریف کنی، میتونی به خلق یک اثر قابل توجه امیدوار باشی.

-توی داستان باید تکلیفت روشن باشه، تو داری داستان کی رو تعریف میکنی؟ شخصیت اصلی داستانت کیه. چی میخوای بگی؟ باید جواب این سوال ها رو برای خودت روشن کنی.

- سعی کن مونولوگ ننویسی در داستان. مونولوگ نویسی یک ضعف در داستان کوتاه به حساب میاد. چون اغلب ما توانایی و قدرت دیالوگ نویسی نداریم روی میاریم به مونولوگ.

  • نسرین

هوالمحبوب


قسمت های قبلی


اواخر اردیبهشت یه داستانی رو شروع کردم که به دلایل مختلف نصفه کاره رها شد. پایان بندی های مختلفی براش می نوشتم و هیچ کدوم رو نمی پسندیدم. فکر میکردم هیچ وقت نتونم تمومش کنم ولی دیشب به طور اتفاقی چیزی به ذهنم رسید که حس می کردم باید پایان خوبی باشه. البته قضاوت به عهده ی شما. یه بخش هایی از قسمت های قبلی هم تغییر کرده ولی کلیت داستان همونه. اسم داستان هم با توجه به پایان بندی تغییر کرده.

****


گوشی را بر می دارم که این بار جوابش را بدهم. دلم میخواهد هرچه زودتر همه چیز تمام شود. از این اضطراب کهنه می ترسم. از اینکه دوباره مجبور باشم ببینمش می ترسم. صفحه ی پیام ها را باز می کنم، دلم می خواهد باور کنم که همه ی این جملات قشنگ، راست اند. دلم میخواهد واقعا همانی که او می گوید باشم.

می نویسم، همه ی چیزهایی که دلم میخواهد به خود واقعی اش بگویم را توی پیام می نویسم ولی دستم سمت کلید ارسال نمی رود. فکر میکنم اگر ناراحت شود چه؟ اگر دیگر پیام ندهد چه؟ اگر پشیمان شود چه؟

از استیصالی که گرفتارش شده ام بیزارم. از داشتن و نداشتنش، از بودن و نبودنش، از خواستن و نخواستنش می ترسم.

نشسته ام مقابل آینه، به پوست صورتم دست می کشم. می ایستم، به خود توی آینه ام خوب و عمیق نگاه می کنم. به چشم های قهوه ای و مژه های پرپشتم، به لب های خوش حالتی که با یک رژ کم رنگ زیباتر می شوند. به ابرو های افتاده ام. دست می کشم روی پوست صورتم. باز هم همان حس همیشگی به سراغم می آید. زیبایی اما چیزی کم داری.

****

وقتی با هزار ترفند از ماشین پیاده می شدم، کمی دلخور بود. دوست داشت تا در خانه برساندم. اما من میخواستم هر طور شده دست به سرش کنم.

چند لحظه ی بعد می رود و من دوباره پناه می برم به کتاب ها، قصه ها، شعرها.

عطرش توی فضا مانده است. خنده هایش توی فضا پخش شده اند. کلمه های جادویی اش، ته لهجه ی تهرانی اش، همه ی اجزای وجودش توی قلب شهر کتاب جا مانده است.

نمی روم سمت همان میز و صندلی، میخواهم کمی چرخ بزنم و بعد بی لحظه ای توقف سمت خانه پرواز کنم. مانده ام شب اگر زنگ زد چه جوابی بدهم؟

چیزی توی دلم قل می خورد، بالا و پایین می رود. چیزی آرام و قرارم را ربوده است. به کتاب ها نگاه می کنم اما انگار نمی بینمشان. منتظرم. منتظر شب.

نزدیکی های هشت شب هنوز هیچ خبری از او نبود. چند هزار بار صفحه ی گوشی را روشن و خاموش کرده ام.

مدام روی عکس پروفایلش زوم می کنم، حرف هایش را برای چندمین بار مرور می کنم. فکر میکنم لا به لای پیام ها می توانم دوباره پیدایش کنم. شعرهایش آرامم میکند. اما خودش مدت هاست نا آرامم کرده است.

شب از نیمه گذشته و هیچ خبری از او نیست. می خواهم بخوابم و فراموش کنم. چند روز گذشته گویا رویایی بیش نبوده است. نمی توانم حالش را بپرسم، نمی دانم چطور می شود سراغش رفت. نمی دانم چطور حرف بزنم. بلد نیستم گفتگو را آغاز کنم. ذهنم فلج شده است.

اگر بروم سراغش فکر می کند من عاشقش شده ام، اگر پیامم را ارسال کنم و منتظر بنشینم فکر می کند خبری است، اگر تنها من باشم که مشتاق ادامه ی رابطه ام چه؟ اگر او از من خوشش نیامده باشد چه؟ بی خبری خوش خبری است. سراغش نمی روم تا خودش دلتنگم شود.

چند هفته ای به این منوال سپری می شود بی هیچ نشانی از او، زندگی کش می آید. خنده ها گم شده اند. چراغ سبز خاموش است. و من سرخورده تر از قبل، سرم را توی لاک خودم فرو کرده ام.

اما آن شب جراتش را پیدا کرده بودم.  بعد از یک ماه دلتنگی سراغش را می گرفتم، فکر می کردم از دستش داده ام. از اینکه واقعا از دستش داده باشم غمگین بودم. برایش نوشتم:

-کاش وقتی سلام می دهی و قصه ات را شروع می کنی،  ته قصه نقطه ای بگذاری و تمامش کنی و بعد بروی. قصه ها بی پایان تلخ ترند. یک تلخی که تمام نمی شود و مدام ذره ذره توی کامت حسش می کنی.

- پیام بلافاصله ارسال شد و بلافاصله بعد از تیک دوم مشغول تایپ کردن شد.

- توی دلم بارها جوابش را برای خودم مزه مزه می کردم. فکر می کردم چه دلیل بزرگی می تواند برای یک ماه بی خبری داشته باشد؟ اما وقتی جوابش را ارسال می کرد، حتی یادش نبود که باید ته کدام قصه ی شروع کرده اش را نقطه می گذاشت.

جواب کوتاه و روشن بود.

-شما؟

و من هیچ کس نبودم. هیچ کس نبودم و سرم را که به دوران افتاده بود توی دست هایم گرفته بودم و سعی می کردم آرام تر گریه کنم.

حالا یک سال گذشته است و من  تمام یک سال گذشته را با یک علامت سوال سر کرده ام. سوالی که هیچ گاه جرات پرسیدنش را پیدا نکردم.

حالا بعد از یک سال دوباره شروع کرده بود به دلبری کردن. دیگر چراغ سبزش برایم جذاب نبود. دلم را نمی لرزاند. وقتی نم اشکی را که بی هوا روی صورتم سر خورده بود را پاک می کردم،  شماره اش توی لیست سیاه بود.


پایان: تیرماه 97


  • نسرین

اولین نوه ی پسری خانواده بود، یه دختر تپل و شیطون که عمه ها عاشقش بودن. مامان میگه هیچ وقت نفهمیدم کی بزرگ شد، چون همیشه بغل یکی بود، فقط وقتی گشنه می شد می آوردنش که بهش شیر بدم. همین عزیز دردونه بودن، بهش یه اعتماد به نفس کاذب داده بود. تنها نوه هایی که ازش بزرگتر بودن، مَلی و نفیسه بودن، اون ها هم خیلی کاری به کارش نداشتن. برای همین میدون برای شیطنت مریم خانم ما مهیا بود.

تابستون های داغ و خرما پزون، بچه ها رو جمع می کرد به هوای آب تنی می بردشون خونه باغ و وسط اون استخر بی در و پیکر ولشون می کرد.

طفلی مهدی و اِبی و مینا باید کلی گریه و زاری می کردن تا دلش به رحم بیاد و از اون استخر درشون بیاره.

اصلا اون حوض بزرگ وسط خونه باغ، از هرچی استخر دیدی باحال تر بود. کل خاطرات بچگی مون وسط اون باغ و دور و بر اون استخر و دار ودرخت شکل گرفت.

آخرای تابستون که هوا خنک تر بود، با کمک مریم، بساط آتیش رو برمی داشتیم و می رفتیم بغل استخر و سیب زمینی ها رو قل می دادیم وسط آتیش. مگه خسته می شدیم از بازی؟ مگه می شد برمون گردوند خونه؟ مگه شوق رفتن به خونه ی آبا باعث بشه که دل از بازی بکنیم.

 اوایل تابستون همه ی بچه ها بالای درخت توت بودن. همه به جز من. منی که یه دختر لاغر ترکه ای ترسو بودم که هیچ وقت جرات نکردم از هیچ درختی بالا برم. هیچ وقت نتونستم مث خواهرام دوچرخه ی پسر عمه ها رو کش برم و باهاش یه دوری بزنم.

گرگم به هوا که بازی میکردیم، کمِ کم ده نفری بودیم. همه دنبال هم می کردن و گرگِ بی نوا ذله می شد تا بتونه یکی رو بگیره. خونه بزرگ و بی در و پیکر بود. پر از پله و بلندی و درخت و باغچه. شب ها که حوصله مون سر می رفت اِبی پیشنهاد گل یا پوچ می داد، اِبی استاد جر زنی تو گل یا پوچ بود، با مهدی که تو یه گروه میوفتادن، محال بود کسی بتونه دست شون رو بخونه، چون گل هاشون هیچ وقت یه دونه نبود! وقتایی که خاله بازی می کردیم، مسعود و سعید دعواشون می شد، رویا استاد آشتی دادن پسرا بود. زبون شون رو بلد بود از همون بچگی بلد بود چطوری آدم ها رو نرم کنه، آروم کنه. مسعود زر زرو بود. سعید کله خراب. کار که به کتک کاری می کشید مامان ماها رو می کشید تو خونه. دوست نداشت دم پر عمه زاده ها باشیم. اما مگه می شد لذت بازی با اون همه هم بازی رو از دست داد. چه کتک هایی که بعد بازی وسطی ازش نخوردیم!

وقتی مریم بود، مامان راضی بود. مریم بزرگ  تر بود. حواسش بهمون بود. به ما هیچ وقت زور نمی گفت. یادم نمیاد دعوامون کرده باشه، کتک که اصلا.  اما همون بلایی که سر عمه زاده هاش می آورد، سر جواد خودمون هم آورده، من و داداش جواد از نظر ترسو بودن خیلی شبیه هم بودیم. هر چی خواهرها زرنگ و پر دل و جرات بودن، ما دو تا پخمه و ترسو بودیم. یادش بخیر، مامان میگه وقتی مریم و جواد رو تنها میذاشتم میرفتم جایی، وقتی میومدم حتما یه بلایی سر جواد اومده بود، یا مریم میفرستادش بالای کمد لباسِ جهارِ مامان و نردبوم رو از زیر پاش می کشید، یا میذاشت همون جا بمونه و خودش مجبور می شد بپره و ....

وقتی بچه بودیم، همه چیز مزه داشت، گل یا پوچ مزه داشت، توت قرمز مزه داشت، تاب وسط حیاط مزه داشت، گرگم به هوا مزه داشت، سیب زمینی زغالی مزه داشت.

حالا که تابستون شده و مریم با دو تا بچه، دست و بالش بسته است، عصر ها ایلیا رو می برم پارک یا تو کوچه که بازی کنه. اگر هوا گرم بود و نتونستیم بریم بیرون تو خونه قایم باشک بازی می کنیم. کیف می کنه از پیدا کردن من. از گم شدن هم می ترسه. اگه نتونه پیدام کنه یه جور مظلومی صدام میزنه که خودم مجبورم خودم رو پیدا کنم.....


یاد از آن ایام سبز کودکی / یاد از آن باغ قشنگ لک لکی /  زندگی زیباست وقت کودکی / باز گرد ای دل به عهد کودکی

این شعر رو دکتر گلی سر کلاس شاهنامه می خوند. وقتایی که حوصله اش سر می رفت. کتاب رو می بست و میرفت جلوی پنجره و این رو می خوند بعدش ما باید براش شعر می خوندیم تا حوصله اش برگرده سر جاش:)

  برای سخن سرا

  • نسرین

هوالمحبوب


من یک انسان نادم و پشیمانم. فردا 8 صبح می رم سر جلسه ی آزمون استخدامی بدون اینکه چیزی خونده باشم. در حالی که اغلب دوستام در حد خودکشی تست زدن و جزوه خوندن! من در طول این چند ماه اخیر وقت آزاد خیلی کم داشتم و اعتراف می کنم که هیچ توجیه خوبی نیست. از سوال های اختصصاصی خیلی نگران نیستم. فکر میکنم تا حد نرمال از پسش برمیام اگر خداوندگار یاری ام کند!

اما بابت سوال های عمومی خیلی نگرانم. چون هم زبانم در حد افتضاحی هست و هم از ریاضی هیچی یادم نیست. علاوه بر همه ی این ها، معارف و سیاست اونقد سوال هاش فضایی میاد که آدم هنگ میکنه اغلب! خلاصه که خودم رو سپردم  به خدا و به امید دعای مامان دارم میرم سر جلسه.

معتقدم که شانس هم بی حکمت نیست در این قبیل مواقع. اما از ته دل آرزو میکنم کسی قبول بشه که عاشق معلمی باشه. از ته دلم از خدا میخوام کسی که صرفا برای استخدام شدن اومده سر جلسه قبول نشه؛ چون به حد کافی از این تیپ معلم های بی علاقه توی سیستم آموزشی مون داریم. امیدوارم کسی معلم بشه توی این آزمون که معلمی شایسته اش باشه.

شمام اگر دوست داشتین ما بین ساعت هشت و نیم تا یازده برام دعا کنین. هرچند احتمال قبولی ام خیلی کمه ولی .....

  • نسرین

هوالمحبوب

 

از روزی که یادم می آید، نوشتن و خواندن جزئی از من بودند. نه اینکه خوب بنویسم یا ادعایی در خواندن داشته باشم، نوشتن و خواندن تنها هنرهایی بودند که به خیال خودم داشتم، هیچ وقت بابت خط خوب یا نقاشی زیبا یا کارهای هنری دیگر مورد تشویق قرار نگرفته بودم. هیچ هنر خاصی هم نداشتم البته. یادم نمی آید کسی گفته باشد که تو استعداد فلان چیز را داری. اما زمانی که سال اول دبیرستان درس رستم و سهراب را می خواندیم و سر خوانش شعر دعوا بود، معلم مان گفت که هر کس چند بیت بخواند که دعوا بخوابد. نفر اول من بودم، وقتی شروع کردم به خواندن، نمی دانستم که قرار است سر کدام بیت متوقف شوم، وقتی قصه به انتها رسید و سهراب زاری کنان خواند که "کنون گر تو در آب ماهی شوی و گر چون شب اندر سیاهی شوی، بخواهد هم از تو پدر کین من، چو بیند که خاکست بالین من"  تازه به خودم آمدم و دیدم من یک نفس تمام شعر را خوانده ام. تمام که شد چشم های خانم دشتی برق می زد، شاهنامه را هر کسی نمی توانست بخواند، لحن من هم حماسی طور بود. خوشش آمد و من شدم نور چشمی اش، بعد ها مجری انجمن ادبی دبیرستان و بعدتر ها کسی که روی نوشته هایش حساب می کردند. دانشگاه که رفتیم اولین نفری که در اولین جلسه ی آیین نگارش نوشته اش مورد توجه استاد قرار گرفت، من بودم. قرار بود یک صندلی را در یک انبار تاریک توصیف کنیم. استاد نون بسیار سخت گیر، بسیار با سواد و بسیار جوان بود. قیافه ی دختر کشی نداشت و همین باعث می شد که به خاطر سختگیری هایش بیشتر مورد تنفر باشد تا محبت. اما گروه ما دوستش داشتند، چون از هیچ چیزی به سادگی رد نمی شد. ما هم خوره ی خواندن داشتیم. کتاب ها را می جویدیم و سر هر تحقیق خودکشی می کردیم. صرفا به خاطر همان یک جمله ای که پایان تحقیق می نوشت "خانم فلانی، مقاله ی شما بسیار درست و دقیق نوشته شده است در ادامه ی کار همچنان کوشا باشید"

اعتراف می کنم که رقابت با هم کلاسی های با سواد و درس خوان بسیار سخت بود. هیچ وقت جزو نفرات اول کلاس نبودم. معدل خوبی نداشتم اما همیشه جزو درس خوان ها دسته بندی میشدم!

پایان نامه را که نوشتم کلی به خودم افتخار می کردم، در واقع نوشتن واقعی از آن جا شروع شد. از آنجا بود که نوشتن برایم جدی تر از قبل شد. بعد از ارشد بود که آمدم سراغ وبلاگ نویسی و کم کم رسیدم به اینجایی که الان هستم.

وبلاگ نویسی برای من در حکم دفتر خاطرات نبود. هیچ وقت چنین دیدی به وبلاگ نداشتم. دوست داشتم زمانی بنویسم که دغدغه اش را دارم. زمانی بنویسم که کلمات هجوم می آورند به مغزم و نوشتن برایم یک رسالت می شود.

خوب و بد قلمم را بهتر از هر کسی می دانم. قاضی سختگیری هستم چون معلمم.

بهترین اتفاق زندگی ام با وبلاگ نویسی شروع شد، آشنایی با آدم های مهم، انسان هایی که نوشتن برایشان تفریح نیست، آدم هایی که نوشته هایشان به وجدت می آورد، وبلاگ نویسی جایی بود که نقد شدم و محک خوردم و تلاش کردم بهتر بنویسم. حالا کم کم دارم به رویای همیشگی ام فکر می کنم. به نویسندگی. حالا بعد شش سال مشق نویسندگی کردن، می توانم جرات داستان نوشتن را پیدا کنم.

این متن قرار بود تقدیری باشد از همه ی اهالی قلم، اهالی تفکر و دانایی. تمام کسانی که نوشتن را به من و ما آموختند، تمام کسانی که رنج نوشتن را به جان خریدند و قلم شان را به نام و نان نفروختند. زنده نگه می داریم یاد و خاطره ی تمام قلم به دست های سرزمین مان را باشد که امانت دار خوبی برای یادگاری هایشان باشیم و شاگرد خوبی برای ادامه ی راه شان.

 

 

  • نسرین

هوالمحبوب

هوا که گرم می شود حس می کنم زندگی از تمام منافذ پوستم شره می کند و از دست می رود. شبیه رد باریک عرق که پشت گردنت راه بیوفتد و در خم کمر محو شود. شبیه مجسمه ی یخی که زیر آفتاب بگذاری اش و برایش از خوبی های تابستان بگویی، شروع که می شود من تمام می شوم. دیگر دست من نیست که روزها سُر می خورند و از دست می روند، تقصیر من نیست که هیچ وقت آماده نیستم برای پذیرشش.

دوست داشتم تابستان کمی مجال می داد برای خودم بودن، برای فکر کردن، عمیق شدن، خلوت کردن با خودم، برای نوشتن، برای خواندن، برای غنی شدن، اما تابستان و گرمایش فقط باعث رخوت و سکون و تنبلی است.

شب ها از شدت گرما خواب ندارم، صبح ها از زور گرما کله ی سحر بیدارم، تحمل اتاقم برایم سخت است، اینجا طبقه ی سوم خانه ایست که با طبقه ی اولش ده درجه اختلاف دارد و با زیرزمینش شاید بیست درجه!

قرار بود قبل از پایان این هفته، تهران باشم، کلی نقشه کشیده بودم تصمیم داشتم کلی قرار دوست داشتنی ترتیب دهم. اما ته همه ی این ها دیدن همان یک نفر بود که نشد. همان یک نفری که میتوانست گرمای تابستان را کمی تعدیل دهد.

نوشتن چقدر سخت می شود، وقتی نمی توانی چیزی را که پنهان کرده ای بازگو کنی..... 

 

 

 

#شعر از علیرضا آذر است که مطمئنا خودش خیلی بهتر از من خونده !

 

  • نسرین
هوالمحبوب


این روزهای تلخ تابستانی، مزه ی بدی دارند، شبیه دلتنگی و خواهش اجابت نشده و هزار تا درد بی درمان دیگر نیستند. هر جور که حساب می کنم چیزی این وسط تغییرکرده است. شاید تا زمستان یا حتی همین بهار گذشته چنین محاسبه ای در کار نبود. دلم تنگ رفتن نبود. دلم این چنین بی قرار نبود. داری می روی، این حقیقی ترین مسئله ی ممکن است. این رفتن اما شکل هیچ کدام از رفتن های قبلی نیست. یک جور خالی شدن زندگی است. یک جور ته کشیدن تمام فانتزی هاست. می دانی شب ها با خیال به خواب رفتن یعنی چه؟ می دانی صبح ها با خیال بیدار شدن یعنی چه؟ می دانی تلاش برای پر کردن یک قاب خالی یعنی چه؟ قطعا نه. چون هیچ کدام از این ها برای تو اتفاق نیوفتاده است. تو دلتنگ نشده ای، تو دنبالم نگشته ای، تو جای خالی های زندگی ات را با خیال من پر نکرده ای، شاید اصلا جای خالی نداشته ای. شاید اصلا حس نکرده ای که باید بگردی و یک جوری پیدایم کنی. این سه شب گذشته که قلب پدر تیر کشیده است، نفسش به شماره افتاده است، دهانش خشک شده است و دستش رفته است روی قلبش، این روزهایی که ده ساعت بی وقفه کار کرده ام، این شب ها که هرم گرما، نفس گیر است، من هر لحظه به تو فکر کرده ام. به یک  لحظه ی با شکوه؛ اما تو بی هیچ تلاشی برای رقم زدن یک حماسه، کوله پشتی ات را انداخته ای روی دوشت و راه نیامده را برگشته ای. حتی زمانی که بیرانوند، پنالتی رونالدو را مهار کرد من در فکر تو بودم، در فکر جاده های منتهی به تبریز، در فکر آسمان و دریا و زمین. حتی به دریا هم اندیشیده ام، حتی اگر تبریز دریا نداشته باشد. من باید تمام احتمالات را در نظر می گرفتم. اما تو بی رحم تر از آنی بودی که فکر می کردم. همیشه لبخند می زدی، همیشه دور بودی، همیشه دست نیافتنی.
هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که تابستان امسالم چنین مزه ای داشته باشد. این دومین بار است که از دست میروی بی آنکه به دست آمده باشی. من خسته و بیکار بودم. نشسته بودم به ساختن خیال های تازه. تو دم دستی ترین خیال بودی. تو نزدیک ترین و پر رنگ ترین خیال بودی. آنقدر دور بودی که نمی شد به دستت آورد آنقدر نزدیک که فاصله ای حس نمی کردم میان خودم و تو. حالا دیگر همه چیز تمام شده. حس آن روز ها در من مرده است. شوقی برای نوشتن ندارم. این حس تعهد بی حد و حصر من است که هنوز نشسته ام اینجا و مشغول نوشتنم. من دیگر با دلم نمی نویسم. این پایان غم انگیز قصه است. قصه ای که با امید شروع شد و حالا با یک حسرت تلخ به پایان می رسد. دلم خوش نیست به امتداد این امید. می خواهم رشته های امید را قیچی کنم. بخزم در همان پیله ی تنهایی همیشگی. سفرت بخیر اما .....




  • نسرین

هوالمحبوب

چند روز پیش که داشتم با یلدا از مدرسه برمیگشتم خونه، به عادت همیشگی پیاده بودیم. وقتی با همیم اونقدر حرف داریم که نمیشه با اتوبوس رفت و حرف ها رو ناقص گذاشت. یلدا عادت داره به تک تک مغازه ها سر بزنه. دوست داره جلوی گلفروشی بایسته و از قشنگی گل ها لذت ببره، توی میوه فروشی خیره بشه به میوه های نوبرانه، توی کتابفروشی چرخ بزنه و هی کتاب انتخاب کنه. دوست دارم این حالش رو. نزدیکی های چهارراه «منصور»، چشمم افتاد به آقایی که با کت و شلوار خیلی شیک داره کنارمون راه میاد. هی دقیق شدم، هی دقیق شدم، دیدم بله خودشه. یک آن پرت شدم به 17 سالگی ام. همون سالی که برای آخرین بار دیده بودمش. خیلی خوش تیپ تر از اون وقت ها شده بود. هر چند موهاش از سیاهی به سفیدی می زد ولی خودش بود. همون مرد محبوب دوران دبیرستان، که خیلی دوستش داشتم.

هی از بغل یلدا سرک کشیدم که بهش سلام بدم و در نهایت با جیغ خفه ای گفتم سلام آقای عمرانی. وقتی برگشت سمتم لبخند بزرگی داشت. شناخته بود؟ نمیدونم ولی حس میکنم شناخته بود. مگه همون آدمی نبود که صدام رو از پشت تلفن شناخت و گفت مگه من چند تا نسرین داشتم.

مگه می شد از نزدیک ببینه و نشناسه. به عادت همون سال ها بی تعارف دعوتم کرد خونشون. گفت هر جا راحت تری. رستوران یا خونمون که بشینیم گپ بزنیم. خندیدیم. حالش خوب بود. حال منم خوب شد. چهار سال دبیرستان معلم عربی مون بود. نه فقط معلم که عین پدر تک تک مون بود. بی تفاوت نبود. اونقدر بهمون نزدیک بود که حتی از معلم های خانم هم بیشتر از اوضاع زندگی مون خبر داشت. از داشته ها و نداشته هامون. از پدرهامون از شغل های سخت شون. از فقر مون. از دوست پسر سمیه. از دیر خونه رفتن های المیرا. همه رو می دونست و مدام باهامون حرف می زد و نصیحت مون می کرد. یادم نمیره اولین کج رفتن سمیه رو که به گوشش رسونده بودن، اونقدر عصبانی بود که حد و مرزی نداشت. وقتی که با کتاب عربی زد تو سرش همه ی کلاس از ترس لال شده بودن.

آقای عمرانی چکیده ی  خاطرات کل دبیرستان بود. من شده بودم همون نسرین شاد و سرزنده که مدام با معلمش کل کل می کرد. از سیگار کشیدنش ایراد می گرفت، از فارسی حرف زدنش خنده اش می گرفت.

منی که تو کل دبیرستان تنهای تنها بودم و معلم هام شده بودن بهترین دوستام. من دبیر عربی مون رو دوست داشتم و بعد از اون تو کل سال های دانشکده تو عربی لنگ زدم. چون هیچ کدوم شون عربی رو مثل اون درس نمی دادن. هیچ کدوم شون آقای عمرانی نبودن. تو شیش سال دانشگاه تنها درسی که افتادم عربی بود. هیچ کس هم ازم نپرسید تو که همیشه تو عربی نفر اول بودی، چرا حالا اینقدر از این درس بیزار شدی.

اون چند دقیقه وسط خیابون، حس و حال دبیرستان دوباره برگشته بود. کارت دفتر وکالتش رو که بهم می داد، لبخند زد و گفت یه روز بچه ها رو جمع کن و بیار دفترم. دلم برای همتون تنگ شده.

موقع رفتنش دوباره شده بودم همون سی ساله ی غمگین همیشگی. خاطره های خوش اون روزها علی رغم همه ی تنهایی ها می ارزید به حال بد این روز ها.

  • نسرین