زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

ما در اینجا حرفهای خودمانی میزنیم. حرفهایی از جنس همه ی آدم ها.شعر میخوانیم، کتاب معرفی میکنیم، گاهی درد دل های اجتماعی و گاهی نوشته های اختصاصی پیرامون معلمی و کلی کار هیجان انگیز دیگر.
از تبادل کردن خوشم نمیاد اگر دوست دارید دنبالم کنید منم وبهایی رو که دوست داشته باشم دنبال میکنم حتی اگه اونها منو نخونن!
تازه کانالم رو هم تغییر دادم:
zemzemehayetanhaye@

طبقه بندی موضوعی
پیوندها

هوالمحبوب


مرا مانده‌ست در دِل آرزوی خوابِ کوتاهی
صدای پایه‌های تخت می‌آید هر از گاهی!

که میخی می‌کِشد از پایه‌های تختِ من گویا،
به هرجا می‌کِشد از دستِ من بیچاره‌ای ، آهی!

چهل‌سال از چهل‌سو بسته‌ام دَر را ولی افسوس
که این وامانده پیدا می‌کُند از روزنی راهی !

گمان کردم که کُشتم دشمنِ خود را و جان بُردم
ندیدم خُفته در گهواره دارد طفلِ خونخواهی!

تورُّق کرده‌ام تاریخ را صدبار و در وِی نیست،
که از خشمِ رُعایا رَسته باشد عاقبت شاهی...


#حسین_جنتی


  • آذری قیز

هوالمحبوب


امروز 45 دیقه منبر رفتم براشون! از اینکه توی کلاس چطور بشینن، از اینکه توی دعوا، اول مشت شون رو حواله ی دماغ طرف نکنن، وقتی خشتک مهدی پاره میشه، مسخره اش نکنن، اینکه بابای علی فوت شده رو هی به روش نیارن، موقع عصبانیت زود جوش نیارن و سرخ نشن، توی تاکسی موقع نشستن کنار یه خانم، ادب رو رعایت کنن و جمع و جور بشینن، بهشون گفتم چیزی که یه دختر در آینده از شما می خواد؛ حس امنیته. اینو با چشم و دل پاکی تون بهشون بفهمونید. البته این وسط نپرسید که چه جوری ناموس رو براشون تعریف کردم چون کاملا خصوصیه :))
قرار شد صبور باشن چون مرد یه خانواده، ستون یه خانواده، باید سنگ زیرین آسیا باشه.
قرار شد دعوای قومیتی راه نندازن و حرفهای سیاسی نزنن. اونقدر خوب و آروم نشسته بودن و تک تک سوال می پرسیدن که خودم تعجب کرده بودم. شایان می گفت خانم اگه ما با شما زندگی می کردیم در عرض یه هفته مودب شده بودیم :)
شروین درباره ی عشق می پرسید و اینکه چرا دخترها قدر عشق رو نمیدونن و میرن دنبال پسر پولدار! منم قرار شد ده سال بعد که 22 ساله شد جوابش رو بدم. البته اگه هنوز زنده بودم!
کلاسم رو دوست داشتم، پسرام رو دوست داشتم، از اینکه برای اولین بار تغییر رو توی چشم هاشون می خوندم، از اینکه مدام سعی می کردن حرف هام رو توی رفتارشون نشون بدن خوشحالم بودم. بعد سه ساعت که برگشتم مدرسه ی دخترانه، از حال و روزم می شد فهمید که از پسرانه برگشتم، ولی من برعکس همیشه حس نمی کردم روزم تباه شده. پسرا واقعا تغییر کردن. ولی تغییر کردن زمان می بره. نمی شه انتظار معجزه داشت. امیدوارم فردا که رفتم شاهد بهتر شدن شون باشم.
کاش مادرها و پدرها، با بچه هاشون بیشتر حرف بزنن، کاش براشون بگن که توی این دنیا، چطور آدمی می تونه موفق باشه. کاش فقط سرمون توی دنیای خودمون نباشه. گاهی نگاه کنیم و ببینیم بچه هایی که وارد این دنیا کردیم دارن چه روزهایی رو طی میکنن. پسرای 12 ساله ی من دارن عاقل میشن. ولی هنوز مادری نیست که خوب و بد رو براشون روشن کنه. هنوز نمی تونن تصور درستی از دنیا داشته باشن. کاش بدونیم که دنیای آدم بزرگ ها از همین حالا داره ساخته میشه....


  • آذری قیز

هوالمحبوب


امروز از آن روزهای خوبی بود که دلم میخواست بدون تنش بگذرد و برای حال خوب مان، انشا بهترین انتخاب بود. موضوع آزاد بود. خودم قبل از همه دست به کار شدم. 

«نامه ای برای دخترم»

غمگین نباش دختر نازم، وقتی دنیا به اندازه ی آرزوهای تو بزرگ است و آغوش آسمان به وسعت بالهایت گسترده شده است. بخند و به آینه نگاه کن. بگذار نسیمی که می وزد گیسوانت را تاب دهد، بارانی که دلبرانه می بارد گونه های اناری ات را بوسه بکارد. بالهایت را بگشا و تسلیم نشو. زندگی در دست های توست. حتی اگر اشک هایت را سیلاب وار جاری سازی و تلخی ها جانت را بکاهند. اندوهت را به بادهای مسافر بسپار. جاری شو مثل رود که از میان دشت های آرزو می گذرد؛ شکوفا شو به سان غنچه های نورس، سبز شو مانند سرو. 

مثل رویای دخترکان عاشق که چشم انتظار محبوب هستند، پر از شوق زیستن باش. کاش می شد زخم های نچشیده ات  را برایت تصویر کنم، زخم هایی که در آینده ای نه چندان دور انتظارت را می کشند. کاش می شد شب های بی خوابی و غصه های نطلبیده را نشانت دهم، که بدانی بزرگ شدن همان هدیه ی ارزشمندی نیست که مشتاقانه انتظارش را می کشی.
برای روزهایی که بی تابانه انتظارش را می کشی، نگرانم. دختر نازنینم، کاش عشق آنقدر عزیز بود که در پستوی خانه ها پنهانش نمی کردیم؛ کاش دوست داشتن آنقدر راحت بود که در هزارتوی دل مان قایم نمی شد. راحت تر می خندیدم، راحت تر می بخشیدیم و خدا با ما بود. در زیر سایه سار آرامش، در کنار هر دلتنگی و پشت هر خواهش و تمنا و آمینی.

عشق تنها موهبتی است که جهان هستی به تو پیشکش کرده است. پس بی منت دوست بدار، و قلبت را وسعت ببخش، عمیق بخند و شادمانی ات را با تمام هستی قسمت کن!


  • آذری قیز

هوالمحبوب


وقتی از کسی جدا میشی، چند ماهی به این فکر می گذره که کاش شرایط تغییر کنه، کاش ببینه این دلتنگی ها رو، کاش اونم حالش بد باشه که بفهمه من توی چه حالی ام. گاهی میخوای با عکس های پروفایل یا استوری بهش بفهمونی که الان دقیقا توی چه فازی هستی. گاهی اونقدر حرفهای دلت رو توی عکس ها و استوری ها می ریزی که حتی خودت هم دلت به حال خودت می سوزه! اما اون که رفته دیگه رفته، دیگه برگشتن نداره! باید به این نقطه از عشق برسی که حتی اگه برگرده؛ خودش هم نمی تونه جای خالی که توی دلت ساخته پر کنه! پس برگشتنش بیهوده است!مشکل اساسی که توی رابطه های عاشقانه ی معاصر مشاهده میشه، اغراق در عشقه. اونقدر از یک نفر توی ذهن مون بت می سازیم و بزرگش می کنیم که وقتی از دستش میدیم یهو یه حفره ی عمیق توی دلمون ایجاد میشه که به هیچ طریقی نمیشه پرش کرد. عشق رو اونقد معصوم و بکر و عجیب تجسم می کنیم که با هیچ کدوم از فاکتورهای منطقی و ذهنی قابل سنجش نیست. پس وقتی نمی تونیم ما به ازای درستی ازش پیدا کنیم شروع می کنیم به ساختنش. فاکتور گرفتن از عیب های آشکار و غلیظ تر کردن دوست داشتن هامون. فکر می کنیم هر چقدر بیشتر به دوست داشتن چنگ بزنیم؛ راحت تر می تونیم حفظش کنیم. ولی گاهی همین تصورات اشتباه چند ماه، چند سال  و گاهی تمام عمر مون رو می سوزونه. یاد مون میره که عشق یعنی حال مون خوب باشه. وقتی حال مون با هم خوب نیست یعنی یه جای کار داره می لنگه. وقتی یه نفر مدام داره التماس می کنه و طرف مقابل عین خیالش نیست؛ یعنی یه چیزی این وسط شکسته. چیزی که اگر سرجاش بود اصلا نیازی به التماس نبود. عشق زاری کردن نیست، عشق التماس کردن نیست، عشق اضطراب از دست دادن نیست، عشق یه حس عمیق و خوشاینده که اگر درست و به موقع سراغت بیاد تو می تونی خوشبخت ترین آدم روی زمین باشی. اگه توی رابطه هامون مدام نگرانیم، دلهره داریم، بی اعتمادیم، خسته ایم، کلافه ایم، دنباله بهانه ایم.....
پس باید به تموم شدنش هم فکر کنیم اون هم به صورت جدی.
حالا فرقی نمی کنه این عشق توی چه قالبی تعریف بشه، عشق زن و شوهری، عشق پیش از ازدواج، عشق کوچه بازی یا هر چیز دیگه ای.
توی ادبیات خیلی تاکید شده که برای به دست آوردن معشوق باید سختی کشید، باید منت کشی کرد، باید گوش به فرمان معشوق بود؛ ولی این چیزها فقط برای قصه هاست. توی دنیای واقعی هیچ پسری برای به دست آوردن محبوبش، دست به اصرار دوباره هم نمی زنه، چه برسه به التماس. چون توی دنیای مادی که درگیرش شدیم، عشق اهمیت خودش رو از دست داده. آدم ها معامله می کننن جای دلدادگی. اگر مفاهیم عاشقانه در ادبیات در دنیای واقعی هم پیاده می شد، نه تنها این همه انسان شکست خورده و مایوس نداشتیم، بلکه سن ازدواج هم اینقدر بالا نمی رفت حتی!
چون بر اساس ادبیات عاشقانه هیچ زنی نمی تونه عاشق بشه؛ زن ها برای معشوق بودن خلق شدن، همین عاشق شدن زن ها بود که نظام عشق رو بر هم زد!

  • آذری قیز

هوالمحبوب


وسط فصل امتحانات که به طور طبیعی سر معلم ها شلوغه و توی اوج ترافیک کاری به سر می برن؛ تصمیم گرفتیم با الی جان یه مقاله بنویسیم. مقاله برای همایش عطاره و قراره تا آخر ما ارسالش کنیم. در نتیجه کل روزهای هفته مشغول مطالعه و فیش برداری ام. هنوز سوالات ترم رو ننوشتم و دلمم نمی خواد از آرشیو سال های قبلم چیزی انتخاب کنم. چون هنوزم وسواس سال های گذشته همراهمه و دلم میخواد هر سال بر اساس سطح سواد و دانش بچه ها براشون سوال طراحی کنم.

قراره داستانم رو برای این هفته آماده کنم و توی جلسه ی هفتگی مون بخونم. برای آخر ماه توی نشست کتابخوان باید کتاب«جهان هولوگرافیک» رو معرفی کنم و هنوز کتاب رو تموم نکردم! دارم یکی یکی دورهمی ها رو از برنامه هام حذف می کنم که به کارهام سرو سامون بدم ولی بازم وقت کم میارم. چقدر این فیلترینگ پر برکت بوده. خدا اموات شون رو بیامرزه:) هر چند توی دو ماه گذشته توی تلگرام کمتر بودم و نسخه ی جدید اینستا فقط با وای فای مدرسه باز می شد! ولی به هر حال چک کردن کانال مدرسه، گروه همکاران و گروه های تخصصی زمان می برد. توی این روزهای شلوغ دی ماهی، دلم برای یک چیز خیلی تنگ شده. دلم میخواد برنامه ی قرآن خوانی رو مثل ماه رمضون دوباره شروع کنم و در خلال خوندن مثل دو سال پیش فیش برداری کنم. هنوز اون نوشته ها و برداشت های شخصی و گلچین آیات و خلاصه ی سوره ها رو دارم ولی فقط تا جزو 17 این کار رو تونستم انجام بدم. یه جورایی توی این روزها دارم کم میارم. حس می کنم این خلا عاطفی، این دور شدن  از همه ی چیزهایی که حالم رو خوب می کرد، این بهانه های الکی برای اینکه نرم سراغش، داره به ستوه میاره منو. تصمیم دارم هفته ی آینده رو روزه بگیرم و یکم با خودم و خدا خلوت کنم. ببینم چرا اینقدر از روزهای آرمانی که خودم بهش افتخار می کردم درو شدم! مامان یکم به نماز خوندن هام حساس شده، چون دیگه مثل سابق اول وقت نیست. از اینکه بی قید بشم و ارزش هام کمرنگ بشه می ترسم. باید تا دیر نشده برگردم و یه خونه تکونی اساسی بکنم. تنها چیزی که الان حالم رو خوب میکنه، فکر کردن به هفته ی پیش روست.


+ عنوان مصراعی از عطار «ترا گر دوست داری نیست پیشه/ تو را من دوست می دارم همیشه»

  • آذری قیز

هوالمحبوب


13 دلیل برای اینکه هنوز نفس می کشم و از ادامه دادن ناامید نیستم.


1- مادر و پدرم..... دو تا موجود مهربون و ساده و دوست داشتنی که اونقدری زجر کشیدن که نخوام با نبودنم بیشتر آزارشون بدم. به عشق شون زنده ام تا وقتی خدا بخواد.

2- خواهرام...... اونقدر دوست شون دارم که گاهی حاضر از خودمم به خاطرشون بگذرم. پس قطعا نمی خوام با نبودنم داغدار بشن.

3- ایلیا..... دوست داشتنی ترین موجود زندگی ام که سراسر عشقه و بودنش همیشه نوید زندگی رو میده.

4- نیمه ی گمشده ام..... اونقدر عمر می کنم که بالاخره پیداش کنم... حتی اگه شده از زیر سنگ :)

5- ارغوان و بردیا.... من نباشم کی براشون مادری کنه؟؟

6- شغلم..... هیچ کس بهتر از من نمی تونه ادبیات درس بده :)

7- بچه های مدرسه ام.... عاشقشونم حتی بدترین و درس نخون ترین شون

8- دوستام... مخصوصا الی ها که خودم چند بار از خودکشی نجات شون دادم :)

9- خدا.... که هنوزم که هنوزه بهم امیدواره که آدم بشم

10- نوشتن.... تازه دارم مشق نوشتن می کنم و قراره این هفته داستان بخونم تو انجمن پس حالا حالا ها ولش نمی کنم.

11- کاخ بهار.... قصه ی زندگی مادربزرگم که قراره بنویسمش و من نباشم کلا نوشته نمی شه!

12- لذت های مشترک و دو نفره ای که هرگز توی زندگیم تجربه نکردم و قراره ناکام از دنیا نرم!

13- کلی کتاب نخونده که هنوز امیدوارم میکنن به زندگی، به تجربه کردن به ساختن .....


دعوت به چالش از: مردی به نام اوه

  • آذری قیز

هوالمحبوب


تلگرام و اینستاگرام فیلتر شدن!

شهر پر از مامورهای امنیتی شده!

اگه همین روند ادامه پیدا کنه اینترنت رو هم به زودی قطع میکنن تا خیال همه راحت بشه!

اینجوری توی یه فضای ایزوله میشینیم دور همدیگه و با هم بیشتر آشنا میشیم.

آمار مطالعه بالا میره و کلا ملت شادی میشیم.

دقیقا داریم میشیم یه کره ی شمالی دیگه!

هر روز هم داره به تعداد تحلیل گرهای سیاسی اضافه میشه!

خوشم میاد که ما ملت غیور تورک راحت و آسوده نشستیم و همراهی نمی کنیم موج هیجانات بخشی از ملت رو!

ولی خدایی دیگه به انقلاب جدید فکر نکنید!

ما خسته تر از اونی هستیم که دوباره انقلاب کنیم!

  • آذری قیز

هوالمحبوب

گاهی وقت ها سیر اتفاقات برایم خنده دار و عجیب است! ملتی که گرانی هایی سال 88 تا 92 رو از سر گذرانده اند و خم به ابرو نیاورده اند؛ عجیب است که حالا یاد مشکلات معیشتی شان افتاده اند.

سال 91 که برای مریم  جهیزیه می خریدیم را هیچ وقت فراموش نمی کنم، قیمت همه چیز از امروز تا فردا کلی بالا می رفت، قیمت هیچ چیزی ثبات نداشت، لباس، کفش، لوازم خانگی و .....

زمانی که قیمت حامل های انرژی در طی هشت سالِ یارانه ای به بالاتر از ده برابر رسید، کسی صدایش در نیامد. ولی حالا شهر شلوغ شده است. داریم کم کم بعد از چهل سال به وجود کلاه بزرگی که سرمان رفته است پی می بریم!

هیچ کس منکر سختی ها، فشارها، گرانی ها، بیکاری ها و هزار مشکل دیگر نیست. مگر ما در این شهر و دیار زندگی نمی کنیم؟ زمانی که یارانه های 45 تومانی را به ناف مان بستند و به ریش مان خندیدند، باید می فهمیدیم چه روزگاری برایمان رقم خواهد خورد! زمانی که قبض های بیست هزار تومانی شد 100 هزار تومان باید شست مان خبردار می شد که این تازه اول ماجراست.

وضع مملکت در این چند سال اخیر، حداقل از نظر مناسبات سیاسی خیلی بهتر شده است. بخش اعظمی از پول های بلوکه شده آزاد شده است، میزان فروش نفت چندین برابر شده است و در حال حاضر می توانیم در قبال فروش نفت پول دریافت کنیم نه پشم گوسفند! پول مان را از چین و هند و چند کشور دیگر پس گرفته ایم و باید اقتصادمان یک تکان اساسی می خورد!

اماکدام مشکل معیشتی در این کشور حل شد و کدام زندگی رو به رفاه رفت؟!

در آستانه ی پایان قرن 14 شمسی، هنوز مشکل بزرگ کشور ما معیشت است!

هنوز هم شب می خوابیم و صبح بیدار می شویم و کمر پدر ها خم تر شده است و چین پیشانی مادر ها عمیق تر!

ترس یک روز نبودن پدر، ترس نداشتن نان آور خانه، بسیاری مان را از پا انداخته است!

کدام آرمان مان محقق شد؟!

این صدای فریاد و مشت های گره کرده، صدای توده ی مردمی است که چهل سال است منتظر تحقق رویاهای انقلابی شان هستند! 

  • آذری قیز
هوالمحبوب

آرزو کن واسه فردا اگه امروزتو چیدن
آرزوهاتو بغل کن
آرزوهات همه چیتن
اگه دنیات رفته از دست، اگه غمگینی و بی کس 
آرزو کن که حواس یه نفر هنوز به تو هست
زندگی همین یه باره
نذار فرصت بره از دست
آرزوهاتو بغل کن
تا خدا هست زندگی هست
یکیو خواستی و رفته
من می فهمم که چه سخته
داره با خاطره بازی
می گذره روزای هفته
وسط این همه کابوس
یادش آرومت نکرده
آرزو کن اگه شاده دیگه هیچ وقت برنگرده
عشق آدم هرجا که باشه
یادش آرزو می سازه
پس به یاد اون شروع کن
با یه آرزوی تازه


  • آذری قیز

هوالمحبوب

 

بعد از آنی که خبر رفتن آن پسرک تیزهوشانی را در تمام کانال های تلگرام بالا پایین کردیم، با بغض خفه و پنهانی به مدرسه می روم، پسرک با قد 180 و صد کیلویی وزن، سر جلسه ی امتحان ایست قلبی کرده بود. شاید برایتان عجیب باشد اما برای ما معلم ها این استرس های ناگهانی اصلا عجیب نیست. ما داریم در سیستم فرسوده ای درس میدهیم که دارد زندگی و آرامش بچه ها می گیرد. از آن روز ذهنم عجیب درگیر سلامتی بچه ها شده است. مادرها را قسم داده ام که دست از سر این کتاب ها و تست ها بردارند و اجازه دهند بچه هایشان کمی نفس بکشند. حالا زندگی در چهار دیواری کلاس کمی برایم قابل تحمل تر شده است

برایشان شعر میخوانم، موسیقی گوش میدهیم و خاطره میگوییم. بیشتر لبخند میزنم و کمتر سرزنش شان میکنم. دلم عجیب گرفته است. دلم میخواهد فرار کنم از دست هر چه اجبار و تعلق.....

احساس می کنم که سال بعد باید یک تغییر اساسی در زندگی ام ایجاد کنم؛ دلم نمیخواهد همین مسیر را تا آخر ادامه دهم و در نهایت پشیمان از راه رفته بنشینم به افسوس خوردن! دیگر آن شوق قدیم را ندارم، شبیه پرنده ای که بال هایش را بسته اند گرفتار تکرار شده ام. تکراری که به ستوه می آوردم

شوق چشم دخترها، ذوق زدگی پسرها و احساسات ساده و بی آلایش شان تنها جرقه ی امید این روزهایم است. روزهایی که خبری از هیچ اتفاق خوبی نیست، خبری از دوست داشتن ها، از دوستی ها، از عشق از خنده های از ته دل حتی.....

خیلی وقت است که قلم به دست نشده ام، خیلی وقت است که خودم را نمی نویسم. نمیدانم شاید روحم نیاز به مرخصی دارد، مدتی برود برای خودش تا بازسازی شود....



 هنوز سرماخوردگی ام بهبود نیافته+


  • آذری قیز