زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.


طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۹ مطلب در خرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

هوالمحبوب
این بهار لعنتی دارد تمام می شود و دلشوره های نارس مرا هم می شوید و با خود میبرد.این بهار لعنتی با آن ماه های چسبیده به هم با آن اردیبهشت نازنین که یک خرداد آتشین در پس سرش دارد.یک ماه آزگار است دلشوره امانم را بریده است.چرا همه چیز باید اول برای من اتفاق بیوفتد؟چرا همیشه باید دلشوره ها سهم من باشد؟چرا همیشه منم که غصه ی همه چیز را میخورم؟
تو همیشه خیالت راحت است یک قدم فقط به قاعده ی یک قدم دیرتر آمدی و برای همیشه خیالت تخت است که روزگار کاری با تو ندارد. یک ماه است خواب و خوراک ندارم فقط به خاطر اینکه اردیبهشت زودتر از خرداد به دنیا می آید و قد میکشد!
قبول کن سخت است یک ماه درگیر این باشی که در واپسین دقایق خرداد چه کنی؟ یادت بماند که امروز یک روز مهم است یا سعی کنی از یاد ببری!
یک ماه است شب و روز به خردادی فکر میکنم که نباید در یادم می ماند.هی فکرم را پرت میکنم سمت آخرین کتابی که خوانده ام، سمت آخرین فیلمی که دیده ام، سمت آخرین جایی که رفته ام، اما بیهوده است این کنکاش. تو و روز تولدت قرار نیست به این زودی ها دست از سر خاطرات من بردارید. من چه راحت فراموش می شوم و تو چقدر راحت همیشه در یادی! من چقدر غصه میخورم، چقدر اشک گلوله گلوله از کاسه ی چشمانم فرو میریزد، چقدر بغض ته نشین می شود بیخ گلویم اما تو...
تو عین خیالت نیست که امروز به یاد بیاوری یا فردا یا سالها بعد، تو می توانی با یک عذرخواهی همه چیز را برای خودت حل کنی همیشه همین طور بوده است همیشه ما همه چیز را سخت میپذیریم سخت کنار می آییم!
خودت بگو انصاف چیست؟ من باید زیر این آتش سوزان خرداد لعنتی بنشینم و در پایان آن به آغاز تو بیاندیشم؟ یا باید بزنم بر تبل بی خیالی بزنم به کوچه ی علی چپ ؟؟

  • نسرین

هوالمحبوب

بعضی وقتها یک اتفاق هایی خودش جفت و جور می شود تا تو در مسیری قرار بگیری که دلت، روحت سبک تر شود.وقتی لبالبی از بغض های فرو خورده از دلتنگی های پس مانده از دوست داشتن های بیات یک جرقه زده می شود و تمام احساساتت به غلیان می آید.
بغض های فروخورده سر باز میکنند دلتنگی ها سر میخورند و از چشمه ی چشم هایت سر ریز می کنند دوست داشتنی هایت جلوی چشم هایت رژه میروند و تو حیران می مانی از این همه سال صبوری از این همه سال سکوت و دم بر نیاوردن.
امشب نشستم به اشک و غرق شدم در چهره ی به غم نشسته ی مادری که درد کشید مادری که تکثیر شد به رنج تکثیر شد به غم مادری که پسری را در دامان خود پروراند برای دلش برای دنیایش اما یک جایی کم آورد در برابر خواستنی بالاتر از اراده اش بالاتر از خواسته اش بالاتر از قدرتش.
الفت با بازی مریلا زارعی زنده و جان دار و جان گذاز بود مادری را به تصویر کشیده بود که جان می افت در شمایل یوسف گمگشته اش اما یوسف او به سان یوسف یعقوب نبود و به کنعان بازنگشت؛ اما نه بازگشت ولی نه بر پای خود بل بر روی دستانی که قامت کودکانه ای را در حمایل پرچم وطن حمل میکردند.
قصه ی پر غصه ای است مادران چشم انتظار، قصه ی عشقی که ازلی و ابدی است با شیره ی جان در نهاد آدمی به ودیعه گذارده می شود مگر می شود دل کند؟ مگر این دل کندنی است؟ مگر می توان مردی را به دنیا آورد مردی را پروراند و حال کودکی را در دامن سرد خاک به یادگار گذاشت؟
این فیلم به معنای واقعی کلمه زیباست پر از صحنه هایی که جان میدهد برای از ته دل گریه کردن صحنه هایی که دلت ریش می شود برای عروسی که منتظر برگشت پسرت نمی ماند دلت ریش می شود برای هم رزمانی که حالا روی دست مردم به خانه بر میگردند با حلقه های گل در گردن اما یونس تو در میانشان نیست.یونس گمگشته ی تو دیر به کنعان بر میگردد اما بدان که برای شنیدن لالایی مادرانه ی تو بوده که بعد این همه سال عشق بازی با خدا بعد از عروج آسمانی اش دوباره زمینی می شود بال هایش را جا میگذارد و به آغوش تو پناه می آورد تا تسکینی باشد برای دردهای مادرانه ات که این همه سال هیچ کس آنها را نشنید.
یونس می آید در خاک مانوس تو آرام بگیر فقط برای خاطر تو. برای خاطر تنهایی درد کشیدنت برای خاطر تنهایی پیر شدنت و برای دردهایی که هیچ کس ندید برای بغض هایی که هیچ کس نچشید. روح بلندت را عشق است که این همه سال صبوری کردی و اخم بر جبین نیاوردی نجابت کردی و فریاد گریه هایت را کسی نشنید ناشکری ات را محرم و نامحرم نشنیدنت. راضی شده بودی حتی به پیکر کودکانه اش به اسخوان پاره هایی که در آغوش بگیری و نوازشش کنی و ببالی و بگویی این پسر رشید من است....

  • نسرین

هوالمحبوب

نمیدونم شما هم این شبها مث ما خندوانه میبینید یا نه ولی توصیه میکنم اگه نمیبینید حتما بذارین تو برنامه هاتون.برنامه ی خندوانه یه برنامه ی خالی نیست یه جور فضای شاد و صمیمی یه جور دور همیه که میشه باهاش راحت خندید چیزی که این روزها برای خیلی هامون غنیمته!
درسته که گاهی مهمون های برنامه اش سفارشی هستن ولی فکری که پشت برنامه هست باعث میشه برخلاف بسیاری از برنامه های تی وی به شعور آدم توهین نشه و این خودش موهبت بزرگیه در این وانفسای رسانه ی ملی!
بخشهای هیجان انگیز این به اصطلاح تاک شو اول جناب خانه و بعد استند آپ کمدی که توسط کمدین های مطرح انجام میگیره.خود رامبد جوان به دلیل استعداد ذاتی که داره و به خاطر خلاقیتی که در وجودش هست اجرای برنامه رو به خوبی انجام میده .جزو معدود آدم هایی است که ادا در نمیاره بازی نمیکنه و سعی نمیکنه الکی و کلیشه ای خنده بگیره از مخاطب.آدم رو راستیه و همین رو راستی اش باعث میشه بیننده از حرف هاش زده نشه و حرفهاش به دل مخاطب بشینه.
یه پدیده ای که چند وقتی است باهاش آشنا شدیم به لطف برنامه ی «رادیو هفت» صدا پیشه ی عروسک بامزه ی جناب خان هستش.محمد بحرانی قطعا یه آدم متفاوت توی رسانه است که اگه بهش فرصت داده بشه میتونه خیلی کارها بکنه! عروسک جناب خان یه عروسک نیست روح داره، شخصیت داره و کلی ایده و خلاقیت پشت این کاراکتر نهفته است. گیردادنش به اسم رامبد، عشقش به احلام، تیکه های بامزه ای که وسط گفتگو ها میپرونه و آهنگ های بداهه ای که میخونه همه و همه چیزیه که ما تا حالا ندیده بودیم! درسته که خیلی چیزها توی این برنامه هم سانسور میشه یا به خیلی چیزها نظارت میشه ولی خندوانه رو میشه دوستش داشت.
مثلا تیکه هایی که ابوالفضل از لندن میفرستاد دیگه خبری از دخترهای موبور و خانوم های خوشحال توش نیست! یا توی استودیو همه ی خانوم ها یه شال بلند رو شونه هاشون میندازن که نمیدونم فلسفه اش چیه واقعا!
مهمون هایی که به برنامه دعوت میشن هم به نا بر استعدادی که دارن باعث میشن برنامه بیشتر دیده بشه مثلا برنامه ی اکبر عیدی، مجید صالحی، رضا کیانیان، هنگامه قاضیانی، گوهر خیراندیش،ویشکا آسایش،امین حیایی و خیلی های دیگه خیلی خوب از آب در اومد. یا کمدی های مهران غفوریان و علیرضا مسعودی که طنازند واقعا.بخش مربوط به نیما شعبان نژاد رو هم نباید نادیده گرفت که واقعا جوان خلاق و مستعدیه!
«خندوانه هر شب ساعت ده از شبکه ی نسیم پش میشه و فرداش ساعت 11 صبح و 5 بعد از ظهر تکرار میشه.»

  • نسرین

هوالمحبوب

یادم هست که این شاعر را از خوابگاه دانشگاه ارومیه شناختم  روزی که برای ملاقات یک دوست رفته بودم و در اتاق آن خوابگاه کذایی دفتر شعر«جهان غزلی عاشقانه است» را دیدم. شعرهایی که به غایت زیبایی بود و حس های ناب عاشقانه را در وجود هر انسانی بیدار میکرد.واژه چینی شاعر بی نقص بود جوری کلمات را به رقص در آورده بود که حس عاشقی را وجود هر خواننده ای را آکنده می ساخت.
در این زمانه ی شاعر پرورِ شاعر کُش بقای یک شاعر به خیلی آیتم ها وابسته است.زبان شعری مهم است دانش شعری مهم است روح تازه ای که شاعر در کالبد کلمات می دمد مهم است و مهم تر عشقی است که شاعر آن اشعار دارد.

امروز دفتر شعر دیگری از غلامرضا طریقی در پیش دیدگانم است به نام«به جهنم»

«به جهنم» را انتشارات تخصصی شعر یعنی«فصل پنجم» به زیور طبع آراسته است و اثر پنجم شاعرش به شمار می رود.طریقی متولد 56 است در شهر زنجان است و شاعری را زیر نظر استاد مسلم غزل معاصر یعنی حسین منزوی آغاز کرده است.زیبایی های اشعارش نیز گویی در اثر شاگردی چنین استادی شکل گرفته است. این دفتر شعر شامل چهل و سه غزل عاشقانه و اجتماعی است که شاعر به همسرش پیشکش کرده است.استفاده از المان های آشنای عصر مدرنیته، تلمیح های بکر، هم نشینی حروف هم آوا و ترکیب سازی از زیبایی های شعر وی به شمار می رود. دردهای اجتماعی، غم نان و بسیاری از تیرگی های اجتماع شاعر را به خوش چینی از طبع روانش واداشته تا با اسلحه ی غزل به مبارزه با این سیاهی ها برخیزد.شاعر جز قریحه و ذوق به چیز دیگری مسلح نیست شاعر غم نان را هم با آراستگی فریاد میزند.

شما را دعوت میکنم به خوانش چند غزل از او در ادامه ی مطلب...

حالم بد است مثل زمانی که نیستی

دردا که تو همیشه همانی که نیستی

  • نسرین

هوالمحبوب

وقی هفته ی پیش شارژ اینترنتم یک هفته قبل از موعد تموم شد میتونستم یه حجم ترافیک بخرم و تا تمدید دوره ازش استفاده کنم ولی تصمیم گرفتم چند روز نباشم تا کتابهایی رو که خریدم بخونم!
تو این یه هفته سه تا کتاب خوندم که کاملا راضی ام نکردن با اینکه دو تاش رمان های برگزیده ی سال بودن.نمیدونم رمان های ایرانی چرا همش بوی تکرار میدن!زنهای خانه داری که کارشون بشور و بسابه و شوهرهای بیخیالی که بعضا خیانت هم میکنن! اینهمه موضوع این همه شادی این همه عشق توی جامعه هست چرا همه باید تلخی ها رو به تصویر بکشن؟
رمان اشک سبلان رو که یه رمان دوجلدی است خوندم البته فقط جلد اولش رو. یه رمان تاریخی است راجع به قیام فرقه ی دموکرات در آذربایجان. چون در جلد دوم قضیه میرسه به مبارزات همین گروه با شاه دیگه حوصله ام نکشیده بخونمش! اون جذابیت جلد یک رو نداره دیگه خیلی شعاری و جو زده شده سبک نویسنده!
توی ین یه هفته خانواده بازهم بزرگ تر شد و یه عروس تازه به جمع ما اضافه شد.پسرعمه ام امروز عقد کنان اش هست و همگی دعوتیم! خدا رو شکر برای عقد هیچ وقت مشکل لباس چی بپوشم نداریم!چون تجربه ثابت کرده که داماد دست از سر ما برنخواد داشت که بتونیم لباس مجلسی بپوشیم و قر بدیم:)
راستی خواهرزاده ای هم که در راه داریم پسره و این یکم تو ذوق ما زده کلا! نه اینکه ناشکری کنیما نه ولی عجیب دختر دوستیم کلا! دیروز با مامانم رفتم خرید جلوی یه مغازه ی طلا فروشی ایستاده و با حسرت میگه: دیگه نمیتونیم براش گوشواره بخریم... منم اولش نفهمیدم منظورش کیه تازه دوزاری ام افتاده میگم اشکال نداره پلاک میگیریم براش!
کلا حسرت لباس صورتی خریدن و موهاش رو خرگوشی بستن موند به دلمون:)
ولی خدا کنه سالم باشه خوشگل باشه اشکال نداره که پسره:)

  • نسرین

هوالمحبوب

آلما توکل را خیلی وقت است میخوانم نزدیک دوسال. با خیلی از حرفهایش موافقم با برخی از نظراتش هم مخالفم مثل هر آدم عاقلی که برای خودش یک سری ایده ها و عقاید دارد.آلما خیلی وقتها حرفهای منطقی میزند.آلما را بخوانید همیشه....

هیچ چیزی کسل کننده تر از این نیست که آدم ها به هم برگردند. فکر می کنم وقتی چیزی از بین رفته،حریمی برداشته شده،خط قرمزی رد شده ،دوره ای سپری شده،قلبی شکسته،باورهایی تخریب شده آنوقت زمان برای همیشه رفتن رسیده.

یک روز ،یک لحظه ای ،یک چیزی، یک احساسی، یک باوری می آید سراغ آدم،یک چیزی قلقلکت می دهد،قلقلک نیست چیزی شبیه خارش گلوست...یک چیزی که می گوید تمامش کن.

اما بعد آدم دل دل می کند،آدم این پا آن پا می کند.آدم به خودش شک می کند که مبادا عجله کنم. مبادا این احساس آن احساس نباشد.اما هست. وقتی چیزی شبیه خارش گلو به سراغت می آید و گمان می کنی مربوط به یک آدم است؛ باید ول کنی و بروی....و دیگر برنگردی.

به خاطر همین است که می گویم آدم ها نباید به هم برگردند. وقتی به هم بر می گردند. وقتی قرار ملاقات می گذارند که با هم حرف بزنند،وقتی می خواهی برایشان تعریف کنی که گلویت خارید به جای تمام این حرف ها با هم می روید و قدم می زنید. و خاطرات احمقانه ای را به یاد می آوردید. اینکه یادت هست هم سرویسی بودیم؟ یادت هست رفته بودیم مدرسه هردو قمقمه مان را گم کردیم؟ یادت هست اولین عشق را با هم تجربه کردیم؟ یادت هست آن بار که افتادیم توی جوب. بعد با هم می روید آنجا که تو همیشه دوست داشتی و شخص مقابل هیچوقت درک نکرد و حالا در یک لحظه ،برحسب یک چیدمان منطقی(غیرمنطقی) در ارتباطات آن را دوست دارد.می روید دو پک سیگار می کشید،می روید سینما و یک فیلم فیک می بینید،بعد با هم سوار تاکسی می شوید و تا مسیری با هم می آیید و از فردا صبح رابطه هه به خاطر همان خاطره ی احمقانه ی قمقمه از سر گرفته می شود ،بی اینکه درباره ی خارش گلو حرف زده باشید،چون براساس یک چیدمان غیرمنطقی آدم در این جور ملاقات ها نباید درباره ی گذشته ی نزدیک صحبت کند.

حالا بیا و حساب کن خارش گلو در یک رابطه ای بوده که تو مرد رابطه بودی و او زن رابطه؛ که تو زن رابطه بوده ای و او مرد رابطه....حالا بیا و حساب کن که چیزی در تو مرده، خارش گلو تمام شده، خاطره ی اولین تپش قلب، اولین ذوق مرگی مسیج مراقب خودت باش خنده دار ترین جک دنیاست.

حالا بیا و حساب کن که تو سالهاست از روی زمین بلند شده ای، خاک ها را تکانده ای، رد ریمل ها را از روی لپ هایت شسته ای و حالا هرروز کسی به تو بگوید: بهترین زن دنیا، بهترین آدم قرن های اخیر....و نداند آدم ها به هم برنمی گردند چون کسل کننده ترین اتفاق دنیاست.


منبع: خرمالوی سیاه




  • نسرین

هوالمحبوب

روزهایی که حقوق ها واریز می شود بهترین روز دنیاست:) روزی است که میتوانی با تاکسی به خانه برگردی روزی است که میتوانی اعضای خانواده را به بستنی مهمان کنی روزی است که میتوانی زنگ بزنی به رفیقت و قرار شهر کتاب را هماهنگ کنی. روزهایی که حقوق ها واریز می شود رنگی ترین روزهای سال است اما کاش این روزهای خوب زود تمام نشوند!
زمانی که پا میگذاری به شهر کتاب و مات و مبهوت به دکور جدیدش نگاه میکنی تازه میفهمی که پولداری چه مزه ی خوبی دارد! اینجا بهترین نقطه ی جهان است جایی که هنر و اندیشه و ادبیات به هم گره میخورند. موسیقی و صدای دلنشین همایون بر سراسر این مکان دلنشین سایه افکنده است کارهای هنری اعم از تابلوهای نقاشی سرامیک های طراحی شده لیوان هایی که با خط-نقاشی تزئین شده اند کیف های هنری همه و همه برای خوشحال کردن آدم هایی مثل من کافی است!
طبقه ی بالا مخصوص کتاب هاست تازه های نشر، کتابهای پر فروش هر انتشاراتی و البته غرفه ی جذاب تئاتر که مخوص دی وی دی های تئاتر های مطرح سال است!
فکرش را بکن همه ی اینها را کنار هم داشته باشی و پول هم داشته باشی چقدر روز زیبایی در انتظارت هست:)
اما من و رفیقم هر وقت قدم در این جزیره ی سرگردانی میگذاریم افسردگی میگیریم همیشه همه چیز گران تر و جذاب تر از بودجه ی محدود ماست! اگر قرار باشد همه ی دوست داشتنی هایمان را بخریم باید قید 29 روز بقیه ی ماه را بزنیم! باید قید مستقل بودن را بزنیم و بازهم دستمان را توی جیب پدر محترم بکنیم!
اما همه ی این نداری ها و قناعت ها به یک روز چرخ زدن در این شهر زیبا و دوست داشتنی کتاب می ارزد. ما هم قرار است یک روز پولدار شویم آنقدر که بتوانیم بی دغدغه کتاب بخریم بی دغدغه  آلبوم های موسیقی و تئاتر های جدید را بخریم و نگران 29 روز بقیه ی ماه نباشیم. ما هنوز اول راهیم:)

*نشانی شهر کتاب : تبریز - خیابان امام خمینی - نرسیده به چهارراه آبرسان - ابتدای کوی 13 آبان شماره 3

  • نسرین

هوالمحبوب

داشتم فکر می کردم به اینکه بودنت و نبودنت را به چه چیزی تشبیه کنم؛ حالا که بودن و نبودنت هر دو دلهره آور است فکر می کردم که شاید شبیه یک عطر خوشی که یکهو بپیچد در کوچه باغ های خاطره ها و بعد پر بکشد و به آسمان  برود یا شبیه یک رمان محبوب که هیچ گاه به دست من نمی رسد شبیه حسرتی تو، شبیه حسرتهای کوچک و بزرگ. شبیه همه ی چیزهای خوب از دست رفته شبیه باغ خزان زده که روزگاری آدم ها را با جلوه گری هاش مسخ می کرد اما حالا میان شاخ و برگ های درختانش لانه ی هیچ پرنده ای نیست و از زیر سایه بان درختانش هیچ جویباری نمی گذرد و طنین آواز هیچ پرنده ای لرزه بر شاخسارانش نمی افکند اما واقعا تو شبیه هیچ یک نیستی در بودنت عظمتی است که دلهره می آورد در نبودنت ترسی است که درونم را تهی می کند جوری چنگ زده ای بر هستی من که کنده شدنم از تو محال می نماید اما من شبیه چیستم؟ شبیه کتاب خوانده شده، شبیه رویای تحقق یافته، شبیه گلی چیده شده که زیبایی اش به یغما رفته است شبیه قصه ای که بارها شنیده ای شبیه روزمرگی هایت شبیه کاغذهای باطله ی روی میز کارت شبیه چیستم که اینقدر بودن و نبودنم برایت یکسان است؟ شبیه چیستم که نه دل می کنی و نه دل میدهی؟ شبیه چیست این بازی؟ شبیه چیست این مشق دوستت دارم ها ؟؟چیست که دل را به لرزه در می آورد اما به دل نمی نشیند؟؟؟


  • نسرین

هوالمحبوب

منم مث خیلی های دیگه مجبور به کوچ شدم یه کوچ اجباری که خیلی ناعادلانه بود! همه ی ما بلاگفایی ها خاطره های چند ساله مون رو اونجا به امانت گذاشته بودیم و اگه وضع بلاگفا درست نشه ظلم بزرگی در حقمون شده! چند پست موقت این ور و اون ور نوشتم بعد دیدم نه نمیشه باید دست به کار شم و برای خودم یه خونه دست و پا کنم کولی بودن تا کی آخه؟؟ حتی اگه صاحب خونه ات به مهربونی مینا باشه که کلید خونه اش رو بی منت بهت بده یا مث آقا شفیعی باشه که نوشته ی درب و داغونت رو بی منت پذیرا بشه مهمان گرچه عزیز است ولی همچو نفس خفه می سازد اگر آید و بیرون نرود!
نوشته های جدیدم رو اینجا بخونید تا ببینیم روزگار ما رو به کجا میبره!

  • نسرین