زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.


طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «منِ غمگین» ثبت شده است

هو المحبوب


پنج شنبه که گذشت، روز خوبی بود، بعد یک سال دوباره همدیگه رو دیدیم و نشستیم به گپ زدن. هر چند نازی قهره باهامون و جواب تلفن مون رو نمیده. هر چند فاطی مجبوره از شهرستان بیاد و چهار عصر برگرده چون مامانش مریضه. هر چند که همیشه خونه ی زهرا جمع میشیم و خجالت می کشیم که چرا همیشه میزبان مون زهراست:)

بهم خوش گذشت. بعد مدت ها خودم بودم. همون قد نسرین بودم که کل چهار سال دانشکده بودم. باهاشون راحتم. باهام راحتن. حتی می تونم از بدترین فکرهایی که توی ذهنم شکل میگیره باهاشون صحبت کنم. اونا روحم رو شناختم. یازده سال رفاقت شوخی نیست که. وقتی با کسی گریه می کنی. با کسی می خندی. با کسی شب و روزت رو می گذرونی. کم کم محرمت میشه. فکر می کنم هممون یه جورایی غمگین شدیم. یه غم هایی هوار شده تو زندگی مون که اون سال هایِ شوخ و شنگی اصلا فکرش رو هم نمی کردیم. حالا الی مرد خونه شون شده. قید ازدواج رو زده و مث یه مرد داره کار می کنه. سمی به عشقش رسیده ولی از اون کاخ آرزوها، یه اتاق سه در چهار رضایت داده؛ ولی خوشبخته. فاطی بعد رفتن رضا دیگه اون آدم خوشحال قبلی نیست. دیگه نمیشه باهاش درباره ی عشق حرف زد. عشق برای فاطی مرده، همون وقتی که رضا دست یه دختر دیگه رو گرفت و آورد تو خونه اش. همون روزها فاطی هم عوض شد. و من.... این من غمگینِ خوشحال. این منی که گاهی دلش میخواد بمیره و قصه اش رو ادامه نده. گناه زندگی کردن رو ادامه نده. گاهی وقت ها هم با التماس از خدا وقت میخواد که جبران کنه. این منِ مرد گریزِ اخموی دانشکده. این سرهنگِ سابق که حالا شده یه معلم عاشق که دلش برای عشق میره. گاهی فکر میکنم بعضی از اتفاق ها توی زندگی باید بیوفتن که تو از درون خودت شروع کنی به ساخته شدن. یه من درونی رو تو خودت تخریب کنی و یه من جدید بسازی. اگه من عاشق نمی شدم، اگه قصه ی زندگی ام رو جور دیگه ای نمی نوشتم؛ اگر اون سال ها منِ بهتری بودم؛ شاید الان قصه ی شیرین تری برای تعریف کردن داشتم.

  • نسرین

هوالمحبوب


دیروز بعد از کلاس، ملیسا دختر سبزه ی کلاس ششم، یک بسته ی کادو پیچ شده رو گرفت سمت من و گفت خانوم برای شما خریدمش.گفتم به چه مناسبت عزیزم؟ گفت با مامان رفته بودیم برج سفید خوشم اومد براتون گرفتم. بسته را گرفتم و ازش تشکر کردم. تشکر معمولی کردم و رد شدم. ذوق چشم های دخترک را ندیدم وقتی میگفت خانوم خوشتون اومد؟من حتی بسته رو باز هم نکردم.

نمیدانم وقتی کسی کار خوبی برایم میکند چه جوابی باید بدهم.

وقتی یکی از بچه ها میگوید دوستت دارم  هنگ میکنم یا سرسری می گویم منم دوست دارم عزیزم.

در مقابل کتاب شعری که مدتها دنبالش بود و من بی مناسبت بهش هدیه کردم کلی قربان صدقه ام می رود و من یخ میکنم و لبخند کجکی میزنم.

منی که سمبل شیطنت و خنده و شلوغ کاری در هرجایی بودم. منی که کلاس های خشک و بی روح تاریخ ادبیات را به کرکره خنده تبدیل می کردم. منی که از سر خوشی مسیر دانشگاه تا خوابگاه بچه ها را از خنده روده بر میکردم. منی که پایه ی همه ی دیوانه بازی ها بودم؛ حالا خیلی چیزها یادم رفته است. نه لاک ارغوانی سارا خوشحالم میکند، نه یک بغل کتابی که از نمایشگاه به خانه آورده ام، نه دو لپی کیک خامه ای خوردن و نه شکلات بغل چای عصرانه.

یک جور بدی تلخ شده ام، یک جور عجیبِ مزخرفی شده ام. تلخ، سرد، عبوس، به درد نخور.

انتظار آدم را پیر میکند، از دست دادن آدم را تلخ میکند، وابستگی پدر آدم را در می آورد.

تصور کن این حال خراب را، که نه حوصله ی تنهایی را دارد نه حوصله ی جمع را، نه میتواند تمام وابستگی هایش را رها کند و برود و نه میتواند بیش از این تحمل کند. بغض کردن و شب ها زیر پتو گریه کردن تا کی؟

باید یک جایی این نبودن ها عادی می شد، باید یک جایی آدم ها جا می ماندند در خاطره ها، باید همان طور که من فراموش شدم ، همان طور که به خاطره ها پیوستم، باید فراموش می شدی....

از مهربان بودن هم خسته ام، از اینکه به در همه بخورم و هیچ کس به دردم نخورد خسته ام، از نقش آدم های خوب را بازی کردن خسته ام، از ناجی بودن خسته ام. از انتظار معجزه هم خسته ام.





+ تولد 29 سالگیت مبارک یار دیرینم، غم ها گم و گور و شادی ها به جشن و سرور.

+ مینای عزیز پیوند تون رو صمیمانه تبریک میگم و برای استواری پیوندتون دعا میکنم.

+ خبرای رونق کار آدم ها همیشه خوشحالم میکنه، مخصوصا عزیزترها، خوشحالم که کار و بارت گرفته و دعا میکنم آرزوهای بلند پروازانه ات رو یکی یکی به واقعیت بدل کنی.

+ تولد آراز کوچولوی ناز مبارک عزیزدلم. ان شاءالله مایه ی افتخارتون باشه.
  • نسرین

هوالمحبوب


امروز از آن روزهای اعصاب خرد کنی بود که در تاریخ ثبت خواهد شد. همین جور که بین کلاس های مختلف وول میخوردم و کارم را انجام میدادم؛ خسته تر و خسته تر میشدم؛ سرم در حد انفجار بود چشم هایم دو دو میزد و صدایم ناخودآگاه بالا و بالاتر می رفت. باطری انرژی ام مدام داشت پیام میداد که نیاز به شارژ دارد اما هیچ چیز سر جایش نبود. بچه های کلاس ششم یک شیشه ی بزرگ وسط سالن را پایین آورده بودند، دفتر یادداشت ها را گم کرده بودم، دو سری ورقه توی دستم باد کرده بود، سِویل پرتقالش را کوبیده بود توی دماغ فرزانه و صدای گریه اش گوش فلک را کر کرده بود. زهرا و شقایق گریه کنان دنبالم افتاده بودند که اجازه بدهم برگه هایشان را کامل کنند. دنبال لب تاب بودم برای نمایش پاورپوینت درس جدید و وسط همه ی این درگیری ها، خبر رسید که سوالات پیک آدینه آماده نیست، فقط توانستم باطری را تا ساعت دو نگه دارم، دو که شد بچه ها رفتند و من سرم را گذاشتن روی میز و زدم زیر گریه، در حین گریه کردن میدیدم که اسراء و سحر دزدکی در را باز میکنند و نگاهم میکنند اما عین خیالم نبود، باید گریه می کردم. باید تمام خریتم را گریه می کردم، باید جای تمام غصه های عالم اشک میریختم تا آرام شوم. چند دقیقه که گذشت، یکهو به خودم نهیب زدم که اگر کسی تو را در این حال ببیند باید چه دلیلی برایش بیاوری؟!مگر میتوان همه چیز را به همه توضیح داد؟! مگر میتوان برای گریه ی ساعت دو عصر آن هم وسط کلاس درس دلیل موجهی آورد؟

وقتی خودت هم نمیدانی برای کدام درد بی درمانت گریه میکنی بقیه را چطور میتوانی قانع کنی؟ رفتم توی آشپزخانه تا آبی به سر و صورتم بزنم،آنجا همکارانم حال بدم را فهمیدند، مرض دیگری که دارم این است که وقتی کسی دلیل گریه ام را می پرسد بیشتر میزنم زیر گریه و با شدت بیشتر میگریم.

کاش خدا میدید که بعضی از آدم ها چه با زندگی ات می کنند، کاش خدا دل بعضی ها را به رحم می آورد، کاش خدا کاری می کرد تا این کابوس تمام شود....


  • نسرین