زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.


طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۱۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «من و کتابهایم» ثبت شده است

هوالمحبوب


چند روز است که ماه رمضان تمام شده است و من چند روز است عادت کرده ام به تنبلی و بی عاری. صبح ها به زور از رختخواب جدا می شوم و شبها به زور خوابم می برد. عملا هیچ کار مفیدی انجام نمی دهم و روزها را به شب می دوزم تا تعطیلات تمام شوند انگار.

کار سایت را تحویل داده ام و پروژه ی دوم را استارت زده ام، احتمالا لینک های جدیدی که اضافه کرده ام، گویای فاز جدید کار باشند. اما دو روز است که مثل خرس میخوابم، مثل فیل می خورم و مثل کبک سرم را کرده ام توی گوشی!

اما یکهو دیروز به خودم نهیب زدم که دنیا نباید همین جور نکبت ادامه پیدا کند، نشستم کتابی را بخوانم که همین دیروز صبح پست برایم آورده بود.

کتاب های نوجوان، از جمله کتاب هایی است که در یک سال اخیر بیشتر برنامه ی کتاب خوانی ام را به خودشان اختصاصا داده اند. هم لذت بخش هستند و هم مفید. چون وقتی میخواهم کتابی را به بچه ها پیشنهاد بدهم، باید قبلش خوانده باشم و محتوایش را تایید کرده باشم.

«جام جهانی در جوادیه» را داوود امیریان نوشته است. داستانی که با تخیل خاص نویسنده شکل می گیرد و روایت کننده ی یک جام فوتبال بین نوجوان های محلات تهران است که به شکل کاملا اتفاقی جهانی می شود.

نمی خواهم کتاب را نقد یا تحلیل کنم. کتاب به درد خیلی ها نمی خورد، نثر ساده اش برای آدم بزرگ ها جذاب نیست، اغراق های گل درشت را شاید ما آدم بزرگ ها نپسندیم. کتاب خاص نوجوان است و خب مخاطب این کتاب احتمالا از قهرمان بازی های ساده و بی ادعای سیاوش خوشش بیاد. از سرخ و سفید شدن هایش مقابل ناهید، از قربان صدقه ی عزیز رفتن هایش، از جسارت برگزاری یک جام جهانی، از انگلیسی حرف زدنش و خیلی چیزهای دیگر....

چیزی که وادارم کرد به نوشتن، میزان تاثیری بود که کتاب روی حال و هوایم داشت. بی اغراق کلی اشک ریختم پای کتاب. انگار یک محرک خوب برای تخلیه ی روانی این چند روز بود. هر اتفاقی که برای سیاوش می افتاد چشمه ی اشکم می جوشید و جهان تیره و تار می شد. آنقدر گریه کردم که خودم از تصویر خودم توی آینه ترسیدم. این حس نوع دوستی، حس وطن پرستی، حس دلتنگی یا هر چه که بود. وقتی افغان ها را با اتوبوس راهی کشور آزادشان می کردیم، قلبم، روحم، جسمم سبک تر شده بود. دلم میخواست سیاوش را بغل کنم و بابت این همه قهرمان بازی از او تشکر کنم. دلم میخواست میان همهمه ی بچه های باشگاه شهید آوینی بودم و جانانه تیم های محبوبم را تشویق می کردم.

عمیق و از ته دل، آرزو میکنم تمام اتفاق های این کتاب یک روزی محقق شوند، روزی که نوجوان ها محور توجه های جهان باشند، روزی که جنگ ها را، خشونت ها را، سیاست بازی ها را، با دست های حلقه شده در هم، با قلب هایی که به هم پیوند خورده، در هم بشکنند، سیاه و سفید، آمریکایی و آسیایی و اروپایی، برای صلح و دوستی تلاش کنند.

 

  • نسرین

هوالمحبوب

معرفی کتاب: این مردم نازنین، قصه های رضا کیانیان با مردم 

نشر مشکی  چاپ اول 1387  قیمت : چاپ اون سال 3200

رضا کیانیان، جزو بازیگرانی است که اغلب کارهایش را دیده ام و اغلب بازی هایش را ستایش کرده ام. در بازیگری مانند کیانیان انگشت شمارند. کیانیانی که هم در تلویزیون درخشیده است هم در سینما.  دستی به قلم دارد؛ طراحی می کند؛ عکاسی، بازیگردانی و ....

قصه ی آشنایی ام با این کتاب، بر می گردد به سال های دانشجویی ام، که کتاب تازه چاپ شده بود و  بازارش حسابی داغ بود. نوشته ها و خاطره های کیانیان را جسته گریخته در مجله ی فیلم یا روزنامه خوانده بودم. هرزچندگاهی نیز در تلوزیون از زبان خودش شنیده بودم. کیانیان شاید آدم طنازی نباشد؛ ولی خاطره گوی خوبی است و مسائل ساده و یا پیش پا افتاده را خیلی شیرین تعریف می کند. نوشته هایش به دل مخاطب می نشیند. خلاصه اینکه کتاب «این مردم نازنین» اولین کتابی است که رضا کیانیان، در آن به ذکر خاطره هایش با مردم می پردازد. خاطره ها تاریخ مشخصی ندارند، توالی منظمی ندارند، بر اساس هیچ ویژگی خاصی منسجم نشده اند و صرفا بر اساس یاری ذهن نویسنده بر کاغذ آورده شده اند. تنها حسنی که دارند، مکان مشخص و دقیق آن هاست. خاطره هایی از گوشه گوشه ی ایران و چند کشور دیگر، خاطره هایی از راننده تاکسی ها، فروشنده ها، مزاحم ها، هوادارها و ....

گاهی می توان در برخی خاطره ها عمیق شد، لذت برد، خندید و یا به فکر فرو رفت. از میان این کتاب 165 صفحه ای چند نقل قول و خاطره برایم بسیبار شیرین بود. خاطره ی زنی در بیمارستان روانی امین آباد، که شوهرش به قتل رسیده بود و اقوام شوهرش او را به بیمارستان روانی آورده بودند تا اموال شوهرش را بالا بکشند و با کمک کیانیان توانسته بود حقانیتش را ثابت کند، قصه ی زنی در دادگاه خانواده که برای دادخواست طلاق آمده بود و با وساطتت کیانیان و رانمای یاو به زندگی برگشت و.....

اما قصه ی خبرنگاری که در مکه درباره ی خال و احوال رضا از او می پرسد برایم جالب بود!

بچه های یکی از شبکه های تلویزیون نزد من آمد و پرسید: اجازه می دهید مصاحبه کنیم؟

+پرسیم درباره ی چی؟

-گفت: درباره ی احوالات شما در مکه.

+گفتم: شما درباره ی مسائل شخصی تان مثلا اتاق خواب تان مصاحبه می کنید؟

-گفت: چه ربطی دارد؟

+گفتم: در اتاق خواب دو نفریم و خدا. این جا از اتاق خواب هم شخصی تر است، چون فقط یک نفریم و خدا !


  • نسرین

هوالمحبوب


یه دوره ای اونقد کتاب میخوندم که فکر می کردم علامه ی دهر شدم، اونقد عاشق و شیفته ی نویسنده ها بودم که گاهی تا نیمه های شب می نشستم و نقد های مختلف رو راجع به آخرین کتابی که خونده بودم؛ دنبال می کردم. پیش خودم یه آدم خیلی خاص بودم که کلی سواد داره و می تونه پز بده. گاهی همه ی ما توی زندگی دچار چنین توهم پوچی میشیم .یعنی به جای اینکه کتاب رو به خاطر درک و فهم خودمون بخونیم ، می خونیم که بگیم اوه بله من اینم خوندم و من چقد خاصم!

چندی است که آشنایی و گرم تر شدن رابطه ام با یه دوست خوب، باعث شده پام بیشتر از قبل به جلسات فرهنگی شهر باز بشه، قرار چهار شنبه ها در جمع داستان نویسان تبریز که کلی برای قصه نوشتن بهم کمک می کنن. و قرار ماهانه ی نقد کتاب در شهر کتاب که پاتوق ادب دوستان شهرماست؛ جزو دوره های ثابت من شدن.

امروز برای نقد و بررسی رمان بادبادکباز رفتیم شهر کتاب، و توی یه جمع صمیمی و خاص نشستیم به بررسی این رمان دلچسب از خالد حسینی. هر چند دو سه سال پیش این کتاب رو خونده بودم ولی خیلی تو ذهنم بولد شده بود و تونستم خیلی خوب نقد دوستان رو درک کنم.

امروز متوجه شدم که چقدر ادبیات انگلیسی و آگاهی به اون می تونه توی حوزه ی نقد کتاب گره گشا باشه. چقدر نقد کتاب کار پیچیده و تخصصی بوده و من نمی دونستم. چقدر دوست دارم این جمع های دوست داشتنی رو که همه ی آدم ها عاشقان کتاب و ادبیات هستن و توی یه جو صمیمی فارغ از اعتقادات و منش های سیاسی و مذهبی فقط درباره ی کتاب حرف میزنن بدون اینکه از هم دلخور بشن یا همدیگه رو ناراحت کنن.

دلم میخواد پیشنهاد کنم بهتون که اگر دوست داشتید و استقبال کردید هر ماه یه کتاب رو جمع خوانی کنیم و هر کس یه نقد و معرفی از اون کتاب رو توی وبلاگش معرفی کنه. اگر چهار نفر موافق باشن، این کار رو شروع میکنیم. منتظر کامنت هاتون هستم.

  • نسرین

هوالمحبوب


درگیر و دار کلاس های تابستانی مدرسه، کلاس زبان رفتن های خودم و مشق نوشتن بعد از گذشت چندین سال، لا به لای کارهای بزرگی که در دست دارم، می نشینم توی گرمای طاقت فرسای اتاقم و کتاب نوش جان میکنم. کتاب خواندن فقط در اتاق خودم مزه می دهد. در این چهار دیواری داغ دوست داشتنی است که می توانم غرق شوم در واژه ها و تعابیر و قلاب نویسنده گیر کند در یقه ام و رهایم نکند تا وقتی که ته مانده ی داستان را لاجرعه سر بکشم.

احتمالا گم شده ام، مال سال عجیب غریب 88 است و جایزه ی گلشیری و منتقدان ادبی را هم دریافت کرده است.

داستان درباره ی روایت های زنی بی نام است که درگیر گذشته است، گذشته ای که با دوستی به نام گندم طی شده است، زن پسری پنج ساله به نام سامیار دارد و شوهری به اسم کیوان که هیچ حضور فیزیکی در داستان ندارد و تنها ارتباط زن با او چند تماس تلفنی است.

داستان بسیار پرکشش و پر تعلیق و پر از فلش بک است. این روزها داستان یک خطی نوشتن دیگر گویا به مذاق مخاطب خوش نمی آید. زن آنچنان درگیر گندم و شخصیت عصیانگر و آرمان خواه اوست که گویا خودش را در وجود گندم گم کرده است، گویی دچار نوعی استحاله شده است. زن هشت سال است که ازدواج کرده است و هشت سال است که گندم را رها کرده است، اما داستان زندگی مشترک با گندم، از زاهدان شروع شده است و تا قبولی شان در تهران و کوچ اجباری شان ادامه می یاید.

نویسنده در طول داستان دارد این باور را به من منتقل می کند که درگیری او با گندم در واقع درگیری با خودش است، این گندم نیست که او گم کرده است این خود اوست که گم شده است. حضور دکتر روانشناس در لا به لای روایت های زن، این باور را به من می دهد که این خود من مخاطبم که دارم از میان ذهن آشفته ی راوی، سوال های خودم را بیرون می کشم، سوال هایی که بیشترشان درباره ی گندم است.

«راوی داستان، آدمی درون گراست. نگران است. نگران این که دچار فراموشی نشده باشد. برایش مهم است که آدم های دور و برش درباره اش چی فکر می کنند. آدم هایی که حتی نمی شناسد. آدم هایی که درست همان دقیقه از کنارش رد می شدند. به دکتر می گوید: «انگار سال ها پیش گم شده ام، گم شده ام توی آن آسمان سیاه پر ستاره ی زاهدان» (صفحه ۹۵ کتاب).

او مضطرب و هراسان است. با ترس هایش سر جنگ دارد. نمی تواند با ترس هایش به صلح بنشیند. شاید اگر با ترس هایش به صلح برسد آن وقت دست از سرش بردارند. می خواهد بفهمد که : «رهایی از قید تعلق یعنی چی». او کتاب «خداحافظ گاری کوپر» را خوانده است. (رمانی فلسفی سیاسی از نویسنده فرانسوی «رومن گاری» است. رمان درباره ی جوانی به نام لنی است که از زادگاه خود آمریکا به کوه ‌های سوییس پناه می‌برد و درباره ی فلسفه زندگی او و دیدگاه‌ هایش است. برای لنی یک ایدئولوژی خاص هم وجود دارد که خودش آن را «آزادی از قید تعلق» می نامد. او از هرگونه وابستگی بیزار است. ازدواج و تشکیل خانواده برایش مانند کابوسی است که تصور آن هم هولناک است. حتی می توان گفت که وابستگی به وطنش، آمریکا، را نیز کم و بیش قطع کرده است. تنها چیزی که او را گهگاه به یاد آمریکا می اندازد، عکسی است از گاری کوپر که در سال های نوجوانی از طرف خود گاری کوپر و با امضای او دریافت است. گاری کوپر برای لنی، نماد آمریکا در دورانی است که دیگر نشانی از آن باقی نمانده است. این عکس همانند ریسمان ظریفی است که لنی را به گذشته شاید دلنشینش در آمریکا پیوند می دهد.) آیا می توان ارتباطی بین این رمان با داستان «احتمالاً گم شده ام» یافت!؟ آیا راوی داستان برای رهایی خود از باتلاق فراموشی و پریشانی درونی به رسیمان نیاز دارد!؟» (از نقد مصطفی بیان درباره ی رمان احتمالا گم شده ام)

داستان موشکافانه به بررسی ابعاد شخصیت زن می پردازد، اضطراب های درونی اش، ترس او از اینکه دیگران درباره ی او چه فکر می کنند، اضطرابی که با گوش دادن به اخبار رادیو بیرون ریخته می شود. ترسی که از برقراری ارتباط با دیگران دارد، ترس از اینکه آیا مادر خوبی هست یا نه و......

به نظرم داستان رو بخونید علی رغم پابان بندی اش به نظرم کتاب خوب و قابل توجهیه.

کتاب رو تو چهار ساعت خوندم از اونایی که نمیشه زمین گذاشت...


  • نسرین

هوالمحبوب

همیشه از دیدن کتابهای تازه چاپ شده، به وجد میام. اینکه جزو اولین خواننده های یک اثر باشی جدا خوشحال کننده است. شاید دلیلش همین بود که بدون اینکه فریبا رو بشناسم و مطالب وبلاگش رو درست و حسابی دنبال کرده باشم؛ مشتاق شدم که کتابش رو خریداری کنم. حالا بماند که چه مکافاتی کشیدیم من و نیلوفر(همون نیکولای آبی) تا فریبا جان کتاب رو به دستم برسونه. داستان این پست، داستان معرفی کتاب سنجاب ماهی عزیزه.

نام کتاب: سنجاب ماهی عزیز، نوشته ی فریبا دیندار، نشر هوپا، تصویرگر: مرجان ثابتی


کتاب، داستان دختر نوجوانی است که پدرش در دریاچه غرق شده است، اما او به دلیل روح حساس و ذهن خیال پردازش، اینطور تصور می کند که پدرش تبدیل به یک ماهی شده است! سنجاب ماهی عزیز داستان دختری خیال پرداز، گریزان از مدرسه، خلاق و البته منزوی است، که ترجیح میدهد وقتش را با هر چیزی غیر از مدرسه رفتن سپری کند.

نینا اسدی، روی اسم آدم ها حساس است و از نامی که پدر و مادرش برایش انتخاب کرده اند ناراحت است، ترجیح میدهد بقیه او را سنجاب ماهی صدا بزنند نه نینا!

نینا نسبت به محیط اطرافش بی نهایت حساس و دقیق است، انسان ها را بر اساس رفتارها و نگاهش شان توصیف و نام گذاری می کند.

داستان در همان ابتدا مرا به شدت به یاد کتاب عزیز کنسرو غول می انداخت، شباهت هایی که بین توکا و نینا، به عنوان قهرمان این کتابها، وجود دارد.خیال پردازی ها، پدری که هر دو از دست داده اند، مادرهایی غمگین و تا حدودی افسرده و موجودات خیالی که به زندگی هر دو راه پیدا کرده اند.

نوشته های فریبا را در وبلاگش اگر دنبال کرده باشید می دانید که ساده و روان و یکدست می نویسد، همین سبک را در اولین رمانش نیز رعایت کرده است. داستان بسیار خوش خوان، روان و دوست داشتنی است. تصویرگری های مرجان ثابتی به زیباتر شدن کتاب بسیار کمک کرده است. کتاب طرح جلد زیبایی دارد که مشخص است رویش فکر شده است. و نام جذابی که بی شک خلاقیت نویسنده اش را نوید می دهد.

داستان را دوست داشتم، در واقع از وقتی معلم شده ام، به کتابهای نوجوان علاقه ی بیشتری پیدا کرده ام. حس می کنم هر کدام از ما تکه ای از وجودمان را در کتابهای نوجوان پیدا خواهیم کرد. بخش هایی از شخصیت ما در این کتابهاست که شاید خودمان جرات آشکار کردنش را نداشته باشیم.

قصه ی سنجاب ماهی عزیز، قصه ی نینای تنهای غمگینی است، که در بازار روز میان بساط ماهی ها، دنبال پدرش می گردد به خیال اینکه او ماهی شده است و نگران است که مبادا یک روز به تور یکی از صیادها گیر کند و به فروش برسد!

قصه درباره ی تصورات ماست از محیط زجرآور مدرسه و ساعت هایی که به اعتقاد خیلی هایمان در آن به هدر داده ایم.

قصه درباره ی معلمای نیناست که هر کدام شان به نوعی ملکه ی عذاب نینا هستند.

تنها ایرادی که میتوانم به محتوای کتاب بگیرم، تصویری است که نویسنده از مدرسه و معلم ها برایمان ساخته است، شاید اگر معلم نبودم میتوانستم با این بخش کنار بیاییم. اما واقعیت این است که مدارس ما هرچند از تصویر آرمانی مان بسیار دور اند؛ اما اینقدرها هم که نویسنده تصویر کرده محیط عذاب آوری برایمان نبوده است. معلم ها هم به این تلخی و بداخلاقی نیستند باور کنید!

تصورم این است که نویسنده در به تصویر کشیدن شخصیت معلم، و توصیف حال و هوای مدرسه بیش از حد اغراق کرده است.

کتاب چند غلط تایپی هم داشت که امیدوارم با ویرایش جدید در چاپ های بعدی اصلاح شود. برای نویسنده ی جوانش هم آرزوهای خوب دارم و امیدوارم کتابهایش تند تند به چاپ برسند.


  • نسرین

هوالمحبوب


طبق قولی که 19 روز پیش به خودم و شما دادم، قرار بود پست بعدی درباره ی معرفی کتاب باشد. همین یک قول مصرم کرد کتابهای ناتمامم را تمام کنم و کتابهای جدید خاک خورده ام را که اغلب تحفه ی نمایشگاه هستند، ورق بزنم.

کتاب بازی انگار دوباره در وجودم ریشه دوانده، تلگرامم به حالت تعلیق درآمده به طوری که فقط ساعت یازده شب به بعد مدتی مشغولش می شوم، در مسیر برگشت از مدرسه، به جای چک کردن گوشی، کتاب ورق می زنم.حس خوب و دلچسبی دارم. زندگی زیباتر شده و من خوشحالم از این تغییر خوبی که کرده ام.

کتابی که چندین روز پیش تمام کرده ام ولی به خاطر یک سری دلمشغولی، فرصت نوشتن درباره اش را نداشتم«مونالیزای منتشر» نام دارد.

 مونالیزای منتشر را شاهرخ گیوا(مرزوقی) نوشته است و نشر ققنوس آن را در سال 87 به چاپ رسانده است. این رمان، برنده ی جایزه ی مهرگان ادب و تقدیر شده ی جایزه ی واو می باشد. تمام چیزی که از کتاب می دانستم تحسین چند نویسنده ی صاحب نام بود و اسم عجیب کتاب. که میتوانست انگیزه ی خوبی برای خریدنش باشد.

و حالا حسی که در پایان کتاب دارم مثل اغلب کتاب ها، حسی مبهم توام با کمی حسرت بود.

خلاصه ی کتاب: «داستان از دوره ی قاجار شروع می شود. داستانی که با حکایت عشق و جنون فیروز خان مشیرالدوله آغاز می شود و با داستان چندین نسل از نوادگانش ادامه می کند تا به زمان معاصر کشیده شود، چکیده و عصاره ی تمام  داستان، عشقی موروثی است که در افراد خاندان قیونلو رخنه می کند و در نهایت به جنون می رسد.»

 معرفی: داستان در نه فصل روایت می شود، هر فصل راوی مخصوصی دارد، و روایت ها در ظاهر از هم جدا به نظر می رسند و شکل و شمایل یک داستان کوتاه را دارند اما هر داستان پیوندهایی با سایرین دارد و به نوعی رشته های در هم تنیده ای را تشکیل می دهد که مثل تکه های یک پازل رمان را سر و شکل می بخشند.

روایت فصل اول و دوم که آغاز ماجراست و داستان عشق جد خاندان قیونلو به دختری ابخازی را بیان می کند، بسیار دلچسب از کار در آمده است. نثر داستان به خوبی به سبک آن دوره وفادار مانده است و ثقیلی کلمات از حلاوت آن نکاسته است. همین دو فصل اول برای اثبات چیره دستی نویسنده  ی کتاب کافیست. اما متاسفانه هر چه به پایان نزدیک تر می شویم، آن تحلیل های بکر، تصویر سازی های جاندار، و روایت گری های پخته کمرنگ تر می شود. به طوری که در فصل موخره، تنها شبهی از نویسنده در جلد کلمات دویده است و جانداری نیمه ی نخست کتاب از بین رفته است.

نکته ای که شاهرخ گیوا به خوبی به آن توجه نشان داده، انتخاب اسامی شخصیت های داستان است. به جای رمان های امروزی که بی هیچ پشتوانه ای اسامی شیک را پشت سر هم ردیف می کنند، اسامی کتاب دقیقا منطبق بر سیر تاریخی داستان انتخاب شده اند.

تک گویی ها، توصیف حالات عاشقانه و پاره ای از روایت های تاریخی کتاب دلچسب و خواندنی است. کتابی است که پشیمان تان نخواهد کرد و مطمئنا دست خالی رهایتان نمی کند.


بخش های جذابی از کتاب:

  • نسرین

هوالمحبوب


نام اثر: زیباتر      نویسنده: سینا دادخواه         انتشارات: چشمه               قیمت: 13000  


خلاصه داستان: داستان درباره ی پسری است به نام هومن، که دانشجوی مهندسی شیمی است.هومن به دلیل خطر مشروط شدن به دنبال یافتن استاد درس دیفرانسیل است که نمره ی هشت را به ده تبدیل کند.یافتن منزل دکتر لادن کیانمهر و آشنایی با دخترش گلسا آغاز ماجراهای این کتاب است.

کتاب قبلی سینادادخواه بسیار سر و صدا به پا کرده بود و به دلیل اسم و رسمی که به هم زده بود مشتاق خواندنش بودم. دادخواه در کتاب اولش ثابت کرده بود که استاد توصیف روابط آدم هاست و به شکلی شاعرانه به توصیف احساسات درونی شخصیت ها می پردازد.

این هنر دادخواه در زیباتر به اوج خود میرسد. گاهی از حجم تشبیهات بکر و توصیفات جاندار به وجد می آمدم و مدام به نویسنده ی جوان اثر آفرین میگفتم.

داستان عشق هومن و گلسا و در ادامه داستان درگیری احساسی هومن و صبا به شکلی جذاب روایت می شود. شخصیت پردازی کتاب متفاوت و منحصر به فرد است. شخصیت گلسا دختری که از تکرار میگریزد و به دنبال یافتن رابطه ای غیرتکراری است، هومن که در عین وابسته بودن به مادرش کتایون می خواهد از زیر سایه اش بیرون بیاید و در اجتماع مطلوبش شخصیتی مستقل کسب کند.

نقطه ضعف بزرگ کتاب اما از یک سوم پایانی کتاب آشکار می شود. من به عنوان مخاطب کتاب دلیل برهم خوردن روابط مادر-فرزندی بین لادن و صبا را درک نکردم. دلیل جدایی اجباری صبا از هومن برایم لاینحل باقی ماند. هر چقدر که رفتار گلسا در برابر وسوسه های هرمز منطقی و قابل باور بود، هرچقدر که عشق برایش بازیچه بود به نظرم صبا دختری عاقل و سرد و گرم چشیده می آمد.

از سوی دیگر بحثی در خصوص بسیاری از رمان های معاصر دارم آزادی بیش از حد روابط بین زن-مرد است. وقتی رمان های امروزی را میخوانم گاهی یادم می رود که این اتفاقات در همین تهران خودمان رخ می دهد، و من در یک کشور حداقل اسما مسلمان زندگی میکنم.

دختری با پسری آشنا میشود و چند شب بعد در خانه پسر است، شب در آنجا می ماند و...

چنین روابطی واقعا مربوط به چند درصد از مردم کشور ماست؟

آیا این میزان دور شدن از بافت اصلی مردم در جایی به روند قصه نویسی معاصر ضربه نخواهد زد؟

اگر تو ذوق خوردن پایان کتاب نبود بی شک میتوانستم بگویم یکی از بهترین کتابهایی است که در چند سال اخیر خوانده ام. پر از روابط پیچیده و در هم تنیده و پسر از صحنه پردازی های خلاقانه. منتظر کتابهای بهتر از دادخواه خواهیم ماند.

  • نسرین

هوالمحبوب

گردان قاطرچی ها؛ نوشته ی داوود امیریان


گردان قاطرچی ها از رمان های ویژه ی نوجوانان است که روایتی ساده و روان در عین حال طنز آمیز از حضور نوجوانان در جبهه دارد. شخصیت های اصلی داستان متشکل از یک رزمنده ی جوان به نام یوسف است که بعد از مجروحیت های سنگین به جبهه برگشته و مسولیت تشکیل یک گردان تدارکاتی به عهده ی وی گذاشته می شود. این گردان مسولیتش تعلیم قاطرها و استفاده از آنها برای رساندن مهمات و آذوقه به ارتفاعات کردستان در جبهه های غرب کشور است.

گردان قاطرچی ها تشکیل می شود از 5 نوجوان جسور و شر و شیطان، کربلایی، مش برزو و یوسف و چندین قاطر زبان بسته که بچه ها برای هر یک به فراخور قیافه و عملکردشان نامی گذاشته اند.

نگاه کردن از زاویه ی طنز به وقایع جبهه میتواند هم بستر مناسبی برای اشنایی نوجوانان با تاریخ دفاع مقدس فراهم کند هم جذابیت داستان های حوزه ی دفاع مقدس را افزایش دهد.

کتابهای خاطره و کتابهای داستانی در حوزه ی دفاع مقدس در ابتدا شاید برای خیلی از کتاب خوان های حرفه ای یک حالت تابو داشته باشد. چرا که اغلب فکر میکنیم چنین کتابهایی با قلمی ضعیف و نثری کلیشه وار نوشته شده اند اما تجربه  یمطالعه ی چندین کتاب در این حوزه کاملا به من ثابت کرده است که هم کتابهای خاطره و هم رمان در این حوزه می توانند حرفهای جدی برای گفتن داشته باشند به شرطی که توسط نویسنده های متبحر نگاشته شوند و ویراستاری های حرفه ای روی آنها انجام شود.

داستان شیرین گردان قاطرچی ها با فراز و نشیب های فراوانی همراه است، داستان همدلی ها و همراهی های بچه های جنگ که در خلال وقایعی سخت آزموده می شودند و به پختگی می رسند. بچه های شر و شیطان ابتدای داستان در آخر داستان تبدیل به مردهای کوچکی شده اند که هم مسولیت های بزرگ میپذیرند و هم پشت همدیگر هستند.

بخش عجیب و در عین حال جالب داستان مربوط به شخصیت کرامت است. مردی از دیار کردستان که خانواده اش را در جنگ از دست داده اما خانواده  یمادری اش در کردستان عراق در وضعیت بدی گرفتار هستند و او مدام دنبال فرصتی است تا توسط قاطرها آذوقه و وسایل زندگی برایشان فراهم کند. حضور این فرد در گردان عملیاتی آن هم در بحبوحه ی جنگ، با وجود چندین خطای نابخشودی، کمی غیر واقعی به نظر می رسد چرا که در خلال جنگ حضور چنین افرادی باید در کمال احتیاط باشد.

رمان ویژه ی نوجوانان است پس امکان دارد خواندن روایت ساده و روان آن برای برخی چندان خوشایند نباشد چون دارای پیچیدگی ها و تعلیق های چندانی نیست.



  • نسرین

هوالمحبوب

نام: استاد عشق      مولف: ایرج حسابی         نشر: سازمان چاپ و انتشارات

درباره ی داستان زندگی پرفسور محمود حسابی(پدر علم فیزیک و مهندسی نوین در ایران)بی شک همگان اطلاعات مختصر دارند. یکی از اسطوره ها و نوابغ علمی کشور که هرگز تکرار نخواهند شد.

ایراج حسابی فرزند ارشد دکتر در این کتاب به معرفی شخصیت استاد از زبان خودشان پرداخته اند، کتاب حالات داستانی دارد و گفتگوهای شبانه ی ایرج با استاد را شامل می شود که بعد ها توسط ایشان به رشته ی تقریر درآمده است.

زندگی استاد فرازهای گوناگونی دارد از زندگی مجلل و تقریبا اشرافی ایشان در سنین ابتدایی زندگی، تا رها شدن در غربت بیروت و طرد شدن از جانب پدر، و رشد و بالندگی در زندگی و رسیدن به پست وزارت. اما چیزی که در این زندگی نامه بیشتر از همه چشمگیر است آن همت و اراده و آن نیروی خارق العاده در پشت سر گذاشتن موانع و سختی ها و عشق و ارادت خالصانه به خداوند است.

انسانی بیش از اندازه بزرگمنش و وارسته که هیچ گاه خسته نشده هیچ گاه در پی انتقام از کسی نبوده هیچ گاه به فکر خیانت نبوده و هیچ گاه به نفع شخصی خودش و خانواده اش نیندیشیده است.

الگو گرفتن از چنین شخصیتی بی شک کاری دشوار است. نگاهی اجمالی به سیر و سلوک ایشان نشان می دهد که ما جوان های این دوره زمانه چقدر تن پرور، عجول و چقدر راحتی طلبیم!

ایشان هشت مدرک کارشناسی و دکتری را در عرض هفت سال اخذ کرده اند!

اولین مدرسه ی مهندسی ایران را تاسیس کرده اند.

بنیانگذار دانشگاه تهران هستند.

اولین آزمایشگاه علوم پایه در ایران

تاسیس اولین دارالمعلمین در ایران

ایجاد اولین ایستگاه هواشناسی کشور

ایجاد اولین دستگاه رادیولوژی در کشور

ایجاد سازمان انرژی هسته ای ایران

نمایندگی مجلس و تصدی پست وزارت فرهنگ در دولت مصدق

و..........

اونقدر این ابتکارات و افتخارات بی نهایته که واقعا نمیشه همه رو اینجا نوشت. فقط کاش اندکی از پشتکار ایشون توی کسب افتخار برای کشور تو وجود ما جوون های امروزی بود. که به جای نشستن و غر زدن یه تکونی به خودمون بدیم تا بلکه بتونیم این وضع مملکت رو کمی اصلاح کنیم. خوندن این کتاب به نظرم برای هر ایرانی یک وظیفه است.


  • نسرین

هوالمحبوب

نام کتاب: و نیچه گریست   نویسنده: اروین یالوم   مترجم: مهشید میرمعزی      نشر نی     


شخصیت های داستان: یوزف برویر، فردریش نیچه، ماتیلدا(همسر یوزف)، زیگموند فروید، لو سالومه و دیگران

خلاصه ای از کتاب: یوزف برویر پزشک معروف اهل وین، در خلال درمان بیماری هیستری یک بانوی جوان تمایلات عاطفی به وی پیدا میکند و همین امر باعث ایجاد درگیری هایی در زندگی او می شود.

برویر توانسته است برتای جوان را با روش های نامتعارف پزشکی تا حدودی بهبود دهد اما این کشش عاطفی بین بیمار و پزشک او را از ادامه ی درمان باز میدارد، در خلال این امر دختر جوانی به نام لوسالومه به وی مراجعه میکند و از او در خواست میکند که درمان افسردگی فیلسوف جوانی به اسم فردریش نیچه را بر عهده بگیرد، چرا که معتقد است آینده ی فلسفه ی جهان در دستان نیچه است! لوسالومه دختری روسی تبار است که نیچه کشش عاطفی عمیقی نسبت به او دارد اما او به علاقه ی قلبی نیچه خیانت کرده است.


نویسنده ی کتاب آقای اروین یالوم مدرس روان درمانی در دانشگاه استانفورد است که کتابهای متعددی هم در زمینه ی روانشناسی تالیف کرده است.

بی شک کتاب ارزش خواندن دارد اما باید اعتراف کنم که کتاب لطیف و روانی نیست که از خواندنش لذت ببرید ولی برای شناخت تاریخ روان درمانی و برای آشنایی با زندگی نیچه کمک خوبی است.

کتاب ذهن شما را به چالش می کشد، بحث های عمیق فلسفی و پزشکی در خلال گفتگو ها، گاهی خسته کننده به نظر می رسد اما گاهی جرقه هایی در ذهن خواننده ایجاد میکند، داستان نسبت به توصیف فضا و توصیف شخصت ها و حالات بی توجه است، کاری به صحنه پردازی های متعارف داستانی ندارد؛ به شخصیت ها از نظر ظاهری خیلی پرداخت نمیکند و بیشتر تمرکزش روی توصیف حالات درونی آدم هاست. و همین امر باعث می شود ذهن مخاطب خیلی درگیر فضا و شخصیت ها نشود.

ترجمه ی کتاب هم ضعف هایی دارد؛ مخصوصا در بازگردانی بحث های فلسفی که به خودی خود پیچیده هستند، باید مهارت بیشتری به خرج می داد، یا در استفاده از مصدر های جعلی که از نظر ادبی ضعف محسوب می شوند؛ باید دقت بیشتری به خرج میداد.

نویسنده در بخش های پایانی کتاب توضیحات تکمیلی ذکر کرده که نشان می دهد دیدار برویر و نیچه در واقعیت هرگز رخ نداده است، اما بسیاری از بخش های کتاب، از جمله بیماری افسردگی نیچه و علاقه ی قلبی او به لوسالومه حقیقت دارد. بخش های جذاب کتاب که میتوان برای نمونه به آنها اشاره کرد زیاد است و من از زیاده گویی پرهیز میکنم.

نکته ی عطف این کتابخوانی این بود که به همراهی یک دوست کتابخوان انجام شد و همین سیر خواندن آن را تا حدودی تسهیل کرد، توصیه میکنم کتابخوانی های جمعی را تجربه کنید شیرین است.


  • نسرین