زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.


طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۲۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «من» ثبت شده است

هوالمحبوب

 با این توضیح که داستان ویرایش شده و یه سری تغییرات هم کرده، برای اون دوستانی که نخوندن دوباره بازنشر می کنم اگه قبلا خوندین نیازی نیست دوباره زحمت بکشین:)

 

صدای اذان از مسجد بغل پارک به گوش می رسید. سوز سردی که در هوا بود؛ داشت تا مغز استخوانم را می سوزاند. باز هم مثل همیشه خودم را پیچیده بودم توی شال و کلاه و پالتو، ولی آشکارا در حال لرزیدن بودم.

مجبور بودم تا رسیدن ساره قدم بزنم؛ شرط می بندم اگر یکجا می نشستم یخ می بستم! سطح زمین پارک را که نگاه می کردم می ترسیدم، همه جا یخ بسته بود و مطمئن بودم با این کفش ها اگه قدم از قدم بردارم سر خوردنم حتمی است. پارک چندان بزرگی نبود، نیمکت ها ردیف به ردیف بین درخت ها سبز شده بودند و مسیر باریک بین درخت ها یخ بسته بود. درخت های سرو و تبریزی و تک و توک بید مجنون هنوز سرسبزی خودشان را داشتند، انگار هنوز تسلیم سرما نشده بودند. برف از سرو کول شان بالا رفته بود. شبیه یک کت سفید رنگ که تن یک جوان قد بلند کرده باشی؛ اما کت به تنش کوچیک باشد. برف ها هم نتوانسته بودند درختها را خوب بپوشانند. گاهی شره کرده بودند و گاهی قندیل بسته بودند و از شاخه های نازک و باریک درختها خودشان را حق آویز کرده بودند.

  • نسرین

هوالمحبوب

دارم خیابان ها را یکی پس از دیگری قدم میزنم، نم باران میزند و شادمهر توی گوشم میخواند « برای داشتنم گاهی به دوست داشتن تظاهر کرد، خیال کرد جای خالی رو میشه با حرف زدن پر کرد، میتونست چی بشه چی شد؟  میتونست چی بخواد چی خواست؟ اون از تمام دوست داشتن فقط داشتنش رو میخواست . مسیر و اشتباه می رفت تلاشش بی هدف می شد بهش فرصت زیاد دادم،  باهام وقتش تلف می شد، میدونست من دوسش دارم همینم نقطه ضعفم بود.....»

و من زمزمه می کنم و چشم می گردانم و رد می شوم. چشم می گردانم توی کوچه پس کوچه ها، خیابان ها، پاساژها و مغازه هایی که مدام پر و خالی می شوند. از آدم های خوشحالی که با دست های پر در رفت و آمدند.

راستی راستی بهار دارد می رسد. باز هم با کوله باری از زندگی، باز هم با دامنی به گل نشسته، باز هم پر از سوغات. اما میدانی که سهم من از این همه بودن باز هم تنهایی است. دلم میخواست برای ادامه دار نشدن تنهایی، یک قیچی برمیداشتم و ادامه ی نوار زندگی را کوتاه می کردم. شاید نغمه هایی که از پی هم می آیند غم انگیز تر از قبلی ها باشند. من هیچ وقت آدم خوش شانسی نبودم. همیشه دیر رسیده ام. همیشه وقتی رسیده ام که قصه داشت به پایان می رسید. همیشه دلم می خواست با تمام وجود از رویاها بیرونت بکشم و آن نقشه های خیالی را با تو عملی می کردم. تمام مسیری را که دارم توی خواب می روم. تمام ذوقی که در طنین صدایم هست. من دلم آن نشاطی را می خواهد که تنها با تو لمس کرده بودم.

اینکه بهار بیایید و دامن چین دارش را پهن کند روی سر زندگی مان و من دلم خوش نباشد چه ارزشی دارد؟ آدم باید جنم تنهایی خوشبخت بودن را داشته باشد.

میدانی او جانم... دیگر از شعارهای دکتر میم هم خسته شده ام. میدانی؟ او نمیداند که من هنوز هم برایت نامه های یواشکی پست می کنم. نمی خواهم تئوری هایش را به هم بزنم. بگذار فکر کند هنوز هم هستند کسانی که بی او جانشان خوشحالند. ولی به خودم و به تو نمی توانم دروغ بگویم. از وقتی جواب نامه هایم را نمی دهی، زندگی جور بدی تلخ شده است. تصور کن قهوه را بدون شیر و شکر یکهو سر بکشی. مزه ی تلخ شربت های ایلیا را می دهد. همان ها که باید با سرنگ به خوردش دهیم و او تا مدت ها گریه کند و دادش به آسمان برود.

اوی محبوبم، تازگی ها هیچ بودنی برایم لذت بخش نیست. آدم های زیادی می آیند که جای خالیت را برایم پر کنند اما رخت تو به قواره ی هیچ کدامشان نمی نشیند. مگر هر آدم توی زندگی اش چند او جان دارد؟

شاید این نامه ی آخر باشد. اگر این یکی هم بی پاسخ بماند یقین می کنم که فراموشم کرده ای و دیگر اسمت را هم نمی آورم.


  • نسرین

هوالمحبوب


تا جایی که یادم میاد همیشه عاشق مشهد و امام رضا و حال خوب این سفر بودم. و قبل از این سه بار قسمت شده بود برم مشهد. هر سه بارش رو هم از طریق دانشگاه و با دوستان دانشگاهی ام رفته بودم. آخرین بار آبان سال 89 بود که با چهار تا از بهترین دوستام رفته بودم و بهترین خاطره ی سفر برام رقم خورده بود.


اون سال توی هتل پردیس اقامت داشتیم و روز و شبمون رو توی حرم میگذروندیم و کلی حال خوب نصیب مون شد. چندین ماه بود که به خاطر اوضاع خراب روحی آرزوی مشهد داشتم ولی هیچ رقمه امکانش نبود که خانوادگی بریم. تنهایی هم دل سفر کردن نداشتم و موقعیت سفر دوستانه هم دیگه جور نبود چون دانشگاهی در کار نبود. یه شب که توی گروه مون با بچه ها حرف می زدیم خیلی یهویی الی گفت که از طرف شرکت دارن می فرستنش مشهد و هتل رو هم براش رزو کردن، یک آن فوران اشک بود و غلیان احساس و دیگه نفهمیدم چیزی. فقط از ته دل خواستم که منم قسمتم بشه. تا اینکه الی گفت که برای یه نفر هم جا دارن و اگه دوست داشته باشم میتونم باهاشون برم. اونها خانوداگی عازم بودن یعنی مادر و خواهرش هم همراهش بودن. چیزی که از خدا می خواستم و در عرض چند روز برآورده شده بود. مرخصی گرفتم و با همدیگه راهی شدیم. خدا همه چی رو فراهم کرده بود. یه سفر هیجان انگیز با قطار. یه سفر با آدم هایی که بهم خوش میگذشت. بعد 23 ساعت رسیدیم مشهد. هتل مون یکم با حرم فاصله داشت ولی جای دنج و راحتی بود. در واقع سوئیت هفت نفره ای بود که ما چهار نفر توش حسابی خوش گذروندیم:)

مامان الی مث همه ی مامانا خیلی نگران و دلواپسه. همش نگران بود توی حرم گم بشیم و نتونیم پیداش کنیم:) مدام حواسش بهمون بود و دست یکی مون رو تو دستش می گرفت و دنبال مون میومد. حرم اونقدر شلوغ بود که برای نفس کشیدن هم مجالی نبود ولی ما اونقدر پیگیر امام رضا بودیم که آخرش تونستیم یه زیارت حسابی بکنیم. غذای امام رضام نصیب مون شد و برای حاجت روایی همه دعا کردیم.

توی این سفر تنها چیزی که از خدا خواستم آرامش قلبی بود. برای خودم و برای تک تک آدم هایی که می شناختم. برای شفای همه ی مریض ها مخصوصا برای مامان گلاره ی عزیز، برای گمشده ها مخصوصا برای مژده ی عزیزم که خیلی وقته گم شده توی این روزگار وانفسا. برای حال خوب همهمون. دلم حسابی باز شد و وقتی بر میگشتم دیگه اون آدم قبل نبودم. انگار یه خون تازه ای تو رگ هام جریان داشت. یه روح تازه ای در من دمیده شده بود. یه انرژی مضاعف که خیلی وقت بود منتظرش بودم. امیدوارم تمام اون چیزی که عهد کردم رو به نحو احسن انجام بدم و لیاقت دوباره دیدن حرم اقا رو به زودی پیدا کنم.



  • نسرین

هوالمحبوب

هنوز هم بهار زیبایی هایش را دارد؛

هنوز هم میتوان در آغوش اردیبهشت آسود؛

هنوز می توان به درخت های سبز، به گل های تازه رسته، به چمن های باران خورده، دل خوش کرد.

هنوز فرصت هست برای نوازش کردن، برای بوسیدن، برای دلبری کردن؛

هنوز می توان صبح ها با لبخند راننده ها، انرژی گرفت؛

می توان پا به پای دویدن های ایلیا ذوق کرد و غرق خنده شد؛

هنوز می توان کتاب خواند و لذتش را به اشتراک گذاشت؛

هنوز می توان جنگید برای سهم بیشتر،

می توان در کوچه های داغ بهاری راه رفت، باران را زندگی کرد، هوا را سرمستانه بلعید؛

زیباترین لباس های را پوشید، عطر زد، می توان رقصید برای تمام آهنگ های دنیا،

می توان شب ها به عشق نوشتن بیدار ماند،

جمعه ها عکاسی کرد، شعر گفت، شعر خواند،

می توان زندگی را با عطر نان تازه لمس کرد،

می توان خندید و غرق شد در دلخوشی های کوچک،

در آستانه ی سی سالگی، اما

دیگر نمی توان عاشق شد، دیگر نمی توان اعتراف کرد، دیگر نمی توان بلند بلند گفت«دوستت دارم»

نمی توان شب ها تا دل صبح نجوای عاشقانه کرد و صبح ها با چشمان باز سر کلاس چرت زد،

می توانم دنیا را فتح کنم حتی در سی سالگی؛

اما دست عشق را دیگر نمی توانم بگیرم و کشان کشان تا سی سالگی ام بیاوردم،

تو انگار کن لبخند ها گوشه ی لب هایم می ماسد،

انگار کن رمق پاهایم دیگر مثل گذشته ها نیست،

دلم هزارپاره شده است، و در هر پاره اش تویی؛

تویی که در میان جانی.


# برای 29 سالگی ام

28# اردیبهشت

# تولدم



  • نسرین
هوالمحبوب


یه سلام عاشقونه
اول صحبت ما بود
توی چشمای دو تا مون،
حس شاعرونه کم بود
اومدی از پشت ابرا
 زیر سایه سار غم ها
عاشقونه های گرمت
 شده بود ورد زبونم
دیگه نه غم، نه غصه
باهمیم تا ته قصه
 شده بودیم عین ماهی
توی غم توی تباهی
رفتنت یه جور شکسته
حالا هر چی غم نشسته
توی چشمای من و تو
جای عشق، آه و غصه
رفتی و باور من بود
زیر پاهای تو میشکست
پشت اون لحظه ی خواستن
علف هرزه نشوندم
گریه میکنم شب و روز
میشه باشی و نمیری
حتی تو خاطره ها هم؟!


  • نسرین

هوالمحبوب


ژیلا گفت: عشق خیلی جذابه. اینکه دست کسی رو تو دست بگیری، اینکه با کسی چای بخوری، اینکه کسی باشه که شبهاتو باهاش تقسیم کنی.دوست داشتن حس معرکه ایه.
 ژیلا دختر چشم رنگی جذابی بود با موهای لخت با یک کلاه رنگی رنگی و یک کوله پشتی بزرگ، که با لهجه ی تهرانی حرف می زد، کنار دست من و الی نشسته بود و بی اجازه و خودمانی وارد بحث خصوصی مان شده بود.
الی خندید و تایید کرد.
و من به فکر فرو رفتم، داشتم به این فکر میکردم که از تمام تصاویر عاشقانه ی جهان، تنها یک تصویر برایم تداعی کننده  ی عشق است؛تصویر دو دست گره خورده در هم.
نه دستی که آویزان بازوی مردانه ای شده نه دستی که به زور دست زنانه ای را در دست گرفته است. نه. تنها دستهایی که در هم فرو رفته اند و قفل شده اند در هم.
ژیلا با آن صورت زیبایش، یا آن تحصیلات عالی، شغل درجه یک، خانه و ماشین خوبی که داشت تنها بود، تنهایی تا مغز استخوانش را می سوزاند،
الی دختری که موسیقی می داند، به چند زبان مسلط است، تحصیل کرده است و اهل سازش و بحث منطقی است هم تنهاست و گرفتار یک پروسه ی عذاب آور.
و من..آه و من هم...
به حرف های شیرینِ الی و ژیلا فکر میکنم که زن ها در آستانه ی سی سالگی چقدر به دو دست مردانه نیازمندند که بودنش تضمین خوشبختی باشد.
و چقدر دستهای مردانه کمیاب شده اند، و ما چقدر عذاب می کشیم از مردهایی که نمیدانند عشق منتظر نخواهد ماند، عشق تکرار نخواهد شد، عشق با دوست داشتن زمین تا آسمان فرق می کند، مردهایی که هنوز مرد نشده اند ما زن های خسته را کم کم کم کم پیر می کند.

  • نسرین

هوالمحبوب


رفتنت وسط خوشی های زندگی ام، درست شبیه یک انفجار بزرگ بود؛ افنجاری که تکه ای از قلبم را با خود برد.حالا که روزهای زیادی از رفتنت می گذرد ؛دارم فکر میکنم اگر بر جای خالی ات نهال سروی نشانده بودم؛ حالا درخت تنومندی داشتم؛ با سایه ای به وسعت هستی. اگر بوته ی یاسی کاشته بودم؛ حالا باغ بزرگی داشتم که عطر گل هایش مستم میکرد .اگر تکه ابری نشانده بودم؛ باران های بی امانش دریایی شده بود.من اما جای خالی ات، فقط حسرت و اندوه کاشتم و حالا دنیای سیاهی دارم که به لعنت خدا هم نمی ارزد. روزهایِ بی من برایت چگونه میگذرد؟؟حالا که من به جنگل و دریا و کویر می اندیشم؛ تو در جای خالی من چه نشانده ای که نشانی از من نمی جویی؟؟نهال سروی؟ بوته ی گلی؟ تکه ابری؟ یا ...
رفتنت سقوط باورها بود؛ رفتنت بیزارم کرده است از آدم ها،از دوست داشتن و دوست داشته شدن.بی شک در هر دست دوستی خنجری است؛در هر لبخندی زخمی است؛و در هر عشقی هجری؛و عشق همچنان مظلوم بی دلیل تاریخ است.
چگونه ببخشمت؟؟


  • نسرین

هوالمحبوب

یه روز بهم گفت دیگه نماز نمیخونم؛ چون دیگه خدا رو تو عبادت های ظاهری پیداش نمیکنم، خدا برام درونی شده، بهش گفتم: من کاری با نماز خوندن یا نخوندن تو ندارم، حتی با عکس بی حجابی که میذاری تو پروفایلت کاری ندارم، ولی کسی که خدا براش درونی شده باشه، کسی که به خدا پیوسته باشه، یه آرامش عمیق داره، یه رضایت قلبی داره که با یه تبسم خواستنی همراه شده.

تویی که مدام از ناامیدی و هیچیسیم کافکایی دم میزنی؛ نمیتونی ادعای درونی شدن خدا رو داشته باشی.

الان که یاد این دیالوگ میوفتم که مال همین چند ماه پیشه از خودم خجالبت میکشم. منی که یه روزی داشتم به همه درس خداشناسی میدادم، منی که یه روزی خدا خدا میکردم و یه لبخند گنده میزدم به همه ی مشکلات الان چرا باید اینقدر خموده و غمگین بشینم و تو افسردگی غرق بشم.

یه روز یه روانشناس تو همایشی که برگزار کرده بود حرف جالبی زد، گفت ماها خیلی وقتها چون از تلاش کردن و دویدن خسته میشیم خودم رو میزنیم به افسردگی، اسم این کار رو گذاشته بود افسرده مانی. میگفت ما خودمون تصمیم میگیریم که تو این بهت و غم فرو بریم و هیچ کاری نکنیم.

الان دارم فکر میکنم که بس کنم سوگواری های خود خواسته رو و برگردم به همون روزهایی که یه دختر شاد و امیدوار بودم. داد بزنم، خشمگین باشم ولی کم نیارم. هیچ وقت خدا دستش رو از شونه های ماها برنمیداره مگر اینکه خودمون جا خالی بدیم.

دارم سعی میکنم برگردم تو مسیر درست و دوباره انگیزه ی ادامه ی مسیر رو پیدا کنم. یه روزی به یکی از دوستام گفتم هیچ مردی ارزشش رو نداره که واسش گریه کنی، اونی هم که ارزشش رو داشته باشه هیچ وقت اشکت رو در نمیاره. حالا دارم اون رو تعمیم میدم به همه ی مشکلات زندگی ام به همه ی زوایای پنهان و پیدای زندگی ام.

هیچ مشکلی حق نداره اشک منو در بیاره و هیچ مشکلی اونقدر بزرگ نیست که نتونم شکستش بدم. اونقدر شعار میدم تا بتونم عملی اش کنم.

  • نسرین

هوالمحبوب


چند روزه روحیه ام رو برای ادامه ی زندگی، باختم. این باختن هم قطعا دلیل خودش رو داره. قبلا اونقدر قوی بودم که بعد یه شکست خیلی زود خودم رو جمع و جور میکردم و با تیکه های باقی مونده ی غرور و شخصیتم به مبارزه ادامه میدادم.

احساس مغلوب شدن رو بارها تجربه کردم ولی هیچ وقت توش نموندم. اما الان یه مدته که دارم دست و پا میزنم ازش خلاص بشم و نمیشه. یه بغض دائمی باهامه. شبها مدام گریه پشت گریه و روزها تنهایی و دلتنگی و خفگی.

همه میگین از خدا کمک بخواه. ازش نیرو بگیر. ولی من انگار لج کردم با خودم. حس میکنم خدام دیگه حوصله ی منو نداره. حس میکنم دستم رو گرفته و برده گذاشته سر راه تا از شرم خلاص بشه.

افسار زندگی بدجوری از دستم در رفته و هی سعی میکنم زندگی رو رام کنم و بدتر ازش رکب میخورم و زخم ها کاری تر میشن. قبلا اگه حرف میزدم اگه برای کسی میگفتم چه مرگمه قطعا آروم میشدم. اما دیروز از صبح تا عصر با دوستم نشستیم به حرف زدن اون گفت و من گفتم ولی آخرش برگشت بهم گفت: حس میکنی که هرچی بیشتر حرف میزنیم بیشتر داریم فرو میریم؟ آرامشی در کار نیست.

اون خنده های از ته دل، اون برق رضایت تو چشم ها، اون لذت خوردن سمبوسه های خوشمزه، نشستن تو الاچیق و نسکافه خوردن، اون گفتن حرف های مگو، هیچ کدوم این دل لامصب ما رو آروم نکرد. عصر که بر گشتم خونه انگار یه توده ی بزرگ وسط سینه ام بود یه چیزی که بدجوری سنگینی میکرد رو دلم. حالم این روزا بدتر از غمه. یه چیزی ورای غمگین بودن، یه چیزی ورای اندوه.

  • نسرین

هوالمحبوب


و چه بیگانه گذشتی

نه سلامی

نه نگاهی به نویدی نه امیدی به پیامی

رفتی آنگونه که نشناختم

از فرط لطافت

کاین تویی یا که خیال است...


وقتی که نیستی نبودنت همه جا هست، شبها وقتی توی رختخواب دراز کشیده ام و چشم دوخته ام به سقف کبود اتاق، وقتی زیر نور ماه کتاب میخوانم و دلم برایت غنج میرود؛ نیستی که دستم را بگیری و آغوشت را به رویم بگشایی. نیستی و لبخندهایم هر روز کم رنگ تر می شود و اشک هایم شورتر. نیستی و این غم دارد به ناکجا می کشاند مرا.

نیستی و راه ها هی کش می آیند و آفتاب داغ مرداد سوزاننده تر می شود، نیستی و چتری بالای سرم نیست، نیستی و دست هایم بیکار بیکارند.

ای عزیز بی دلیل که ندارمت.... لبی که به بوسه ای گشوده نشود، دستی که برای فشردن دستای تو برنخیزد، آغوشی که تو را در برنگیرد به چه کار من و این دنیای خسته ی عبوس می آید؟!

قرار است کدام خورشید در مدار زمین طلوع کند که تو برخیزی برای رسیدن ؟ قرار است کدام ناممکن ترین حادثه رخ دهد که من برای داشتنت به تمام جهان فخر  بفروشم؟!

زندگی آبستن دردهاست، شب ها بی غصه و اشک صبح نمی شود و روزهای کش دار تابستان اخم آلود بدرقه ام میکنند تا غروب.

تمام جاده های آمدنت را دخیل بسته ام، در میان خیل آدم هایی که می آیند و می روند چشمم به دنبال نقطه ی روشنی میگردد که به چشم های تو ختم شود.

دلم خوابی می خواهد که بیداری نداشته باشد، دلم روزی می خواهد که شب نشود. محبوب من بی دلیل زندگی کردن جانفرساست، بی عشق نمیتوان قدم برداشت در این خیابان های تف دیده ی تابستان. بی دلیل چقدر بخوابیم و بیدار شویم؟ بی دلیل چقدر کار کنیم و خسته شویم؟ بی دلیل چقدر زندگی؟؟

  • نسرین