زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.

کانال زمزمه های تنهایی: @zemzemehayema

طبقه بندی موضوعی

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «معلمانه» ثبت شده است

هوالمحبوب

چند روز پیش که داشتم با یلدا از مدرسه برمیگشتم خونه، به عادت همیشگی پیاده بودیم. وقتی با همیم اونقدر حرف داریم که نمیشه با اتوبوس رفت و حرف ها رو ناقص گذاشت. یلدا عادت داره به تک تک مغازه ها سر بزنه. دوست داره جلوی گلفروشی بایسته و از قشنگی گل ها لذت ببره، توی میوه فروشی خیره بشه به میوه های نوبرانه، توی کتابفروشی چرخ بزنه و هی کتاب انتخاب کنه. دوست دارم این حالش رو. نزدیکی های چهارراه «منصور»، چشمم افتاد به آقایی که با کت و شلوار خیلی شیک داره کنارمون راه میاد. هی دقیق شدم، هی دقیق شدم، دیدم بله خودشه. یک آن پرت شدم به 17 سالگی ام. همون سالی که برای آخرین بار دیده بودمش. خیلی خوش تیپ تر از اون وقت ها شده بود. هر چند موهاش از سیاهی به سفیدی می زد ولی خودش بود. همون مرد محبوب دوران دبیرستان، که خیلی دوستش داشتم.

هی از بغل یلدا سرک کشیدم که بهش سلام بدم و در نهایت با جیغ خفه ای گفتم سلام آقای عمرانی. وقتی برگشت سمتم لبخند بزرگی داشت. شناخته بود؟ نمیدونم ولی حس میکنم شناخته بود. مگه همون آدمی نبود که صدام رو از پشت تلفن شناخت و گفت مگه من چند تا نسرین داشتم.

مگه می شد از نزدیک ببینه و نشناسه. به عادت همون سال ها بی تعارف دعوتم کرد خونشون. گفت هر جا راحت تری. رستوران یا خونمون که بشینیم گپ بزنیم. خندیدیم. حالش خوب بود. حال منم خوب شد. چهار سال دبیرستان معلم عربی مون بود. نه فقط معلم که عین پدر تک تک مون بود. بی تفاوت نبود. اونقدر بهمون نزدیک بود که حتی از معلم های خانم هم بیشتر از اوضاع زندگی مون خبر داشت. از داشته ها و نداشته هامون. از پدرهامون از شغل های سخت شون. از فقر مون. از دوست پسر سمیه. از دیر خونه رفتن های المیرا. همه رو می دونست و مدام باهامون حرف می زد و نصیحت مون می کرد. یادم نمیره اولین کج رفتن سمیه رو که به گوشش رسونده بودن، اونقدر عصبانی بود که حد و مرزی نداشت. وقتی که با کتاب عربی زد تو سرش همه ی کلاس از ترس لال شده بودن.

آقای عمرانی چکیده ی  خاطرات کل دبیرستان بود. من شده بودم همون نسرین شاد و سرزنده که مدام با معلمش کل کل می کرد. از سیگار کشیدنش ایراد می گرفت، از فارسی حرف زدنش خنده اش می گرفت.

منی که تو کل دبیرستان تنهای تنها بودم و معلم هام شده بودن بهترین دوستام. من دبیر عربی مون رو دوست داشتم و بعد از اون تو کل سال های دانشکده تو عربی لنگ زدم. چون هیچ کدوم شون عربی رو مثل اون درس نمی دادن. هیچ کدوم شون آقای عمرانی نبودن. تو شیش سال دانشگاه تنها درسی که افتادم عربی بود. هیچ کس هم ازم نپرسید تو که همیشه تو عربی نفر اول بودی، چرا حالا اینقدر از این درس بیزار شدی.

اون چند دقیقه وسط خیابون، حس و حال دبیرستان دوباره برگشته بود. کارت دفتر وکالتش رو که بهم می داد، لبخند زد و گفت یه روز بچه ها رو جمع کن و بیار دفترم. دلم برای همتون تنگ شده.

موقع رفتنش دوباره شده بودم همون سی ساله ی غمگین همیشگی. خاطره های خوش اون روزها علی رغم همه ی تنهایی ها می ارزید به حال بد این روز ها.

  • نسرین

هوالمحبوب

دیشب خواستم این هفته را معلم خوبه باشم. تصمیم گرفتم داد نزنم، تصمیم گرفتم لبخند را بدوزم به لب هایم و هر چقدر که پسرها شیطنت شان گل کرد؛ من معلم خوبه باشم. رفتم دو تا آهنگ دانلود کردم برای امروز. که روز دانش آموز بود. یکی در وصف پسرها بود و دیگری درباره ی روز دانش آموز. خواستم شنبه ای پر نشاط را با پسرها آغاز کنم که هی نگویند چرا نمی خندی و چرا دوست مان نداری. اما چه شد؟ آهنگ ها توی لب تاب مدرسه پلی نشدند. علی و عرشیا دوباره مرا به ستوه آوردند؛ زنگ صبحانه را حذف کردم و مدام سرشان داد کشیدم که سرجایشان بنشینند و اینقد وسط حرف من نپرند! از کلاس که زدم بیرون گلویم می سوخت. رفتم سراغ ششمی ها که امروز آزمون داشتند، مبین بشکن زنان برگه اش را داد دستم که ادبیات را گند زدم خانم! کفری بودم و کفری تر شدم. رفتم سراغ دخترها. وضع بهتر که نشد هیچ بدتر هم شد. آنها هم آزمون را خراب کرده بوند. همان آزمون شبیه ساز تیزهوشان را که به خاطرش سه روز تا ساعت 5 در مدرسه مانده بودیم و تمرین کرده بودیم. سوالات راحت، را گند زده بودند تویش. مدام صدایم بالاتر رفت. مدام عصبانی تر شدم. نیکا و حنانه وسط کلاس زدند زیر گریه و من داشتم از نتیجه ی آزمون به مرز جنون می رسیدم. تک تک سوالات را با نکته های تستی حل کردیم، تکلیف گفتم و از سرگروه ها کمک خواستم. حالم خوب نشد. حالم خوب نمی شود.

این معلمی هیچ وقت آرزوی من نبوده است. معلمی که مدام غر بزند و صدایش را بالا ببرد جزو منفور ترین معلم های خیالاتم بود. حالم از معلمی چون خودم بد است. دلم برای نسرینی که بودم تنگ شده است. برای معلمی که با بچه ها کتاب میخواند، نقاشی می کشید انشا می نوشت. برای نسرینی که مهربان بود. همان آدمی که چهار شنبه سوری ها رسم های قدیمی را برای بچه ها زنده می کرد، قاشق زنی و شال اندازی و هزار تا بازی دیگر را.....

دلم گرفته است. عجیب گرفته است. عجیب دور شده ام از خود آرمانی ام. لعنت به این سیستم آموزشی که مرا مجبور می کند عصبانی باشم. بچه ها را مجبور می کند به جای بازی کردن و بچگی کردن مدام تست بزنند و تست بزنند و تست بزنند!

مگر ما که همیشه ی خدا توی باغ و باغچه ولو بودیم و بازی هایمان به راه بود آدم های موفقی نشدیم؟! مگر ما که تیزهوش و فرزانگان نبودیم شدیم انگل جامعه؟! به چه زبانی بگوییم بس کنید این بازی کثیف تان را؟! 

دست از سر طفل معصوم ها بردارید بگذارید نفس بکشند و بچگی کنند. شما را به خدا دلتان برای معلم ها و دانش آموزان این مملکت بسوزد. خسته شده ایم. به خدا خسته ایم از این فشار کاری. از این به راه بادیه رفتن. 

چرا یک ماه و نیم گذشته حتی یک انشا ننوشته ایم؟ چرا حتی یک بار توی حیاط وسطی بازی نکرده ایم؟ چرا حتی یک بار نتوانسته ایم بازی املا بکنیم و بخندیم و بخندیم و بخندیم؟! حتی از شعرها و نوشته هایم هم برایشان نخوانده ام! حتی کتاب هم نخوانده ایم. حتی خیلی کارهای دیگر را هم نکرده ایم!

میدانید چرا؟ چون ما قرار است آزمون تیزهوشان بدهیم! ما برای این کارها وقت نداریم. ما میخواهیم دوپینگ کنیم و نخبه های مملکت را تربیت کنیم!

  • نسرین

هوالمحبوب


سرم پایین بود، داشتم طرح درسی می نوشتم، بچه ها  هم آرام و سر به زیر داشتند امتحان می داند، یکهو امیرحسین، پسرک تخس کلاس بلند شد و سراسیمه به سراغم آمد، با تعجب سرم را بلند کردم و چشم هایم را به چشم های گرد بامزه اش دوختم، منتظر بودم که سوالی بپرسد یا نق و نوقی بکند که آزمون را بلد نیست. اما او مردانه نگاهم کرد و گفت: خانم اجازه؟ سینا داره به حریم شخصی من تجاوز میکنه !

هاج و واج نگاهش کردم. سینا سرش مثل فانوس دریایی در حال گردش بود. منظورش از حریم شخصی همان ورقه ی امتحانی اش بود. که با وجود قایم کردنش در هزارتوی کتاب هنوز هم به نظرش امنیت لازم را برای دور ماندن از چشم های فانوس دریایی را نداشت.

حریم شخصی را در کتاب اجتماعی به تازگی خوانده بودند. خوشحال بودم که اینقد درسش را خوب یاد گرفته و می تواند مصداق های خوبی برایش پیدا کند. خوشحالم از اینکه این 12 مرد کوچک کم کم دارند سر به راه می شوند.

همان هایی که چهار شنبه رهایشان کردم و از کلاس بیرون زدم و نشستم روی پله های سرد سالن به گریه کردن، حالا انگار دارند می شوند جان و دلم. کم کم مهربانی می دود توی چشم هایم و کم کم دارم دوست داشتن شان را تمرین می کنم....


  • نسرین

هوالمحبوب


بعد از مدتها دوباره مینویسم و هی فکر میکنم که چرا من وقتی میخواهم حتما در یک روز خاص، در یک ساعت خاص،  پست؛ نمیتوانم چیزی بنویسم!؟

چند روز پر استرس را پشت سر گذاشتم تا به دیروز برسم. که میان ترس از آمدن و نیامدن سپری شد. قرار بود یک کار بزرگ را انجام دهیم و برای اولین بار تمام مسولیت های یک کار بزرگ را یک تنه به دوش کشیده بودم. خیلی ها با جان و دل همراهم بودند، آمدند و بی منت زحمت کشیدند، ولی تمام نگاه ها به من بود، که چطور میتوانم بعد از تمام کارهای نصفه نیمه ای که رها کرده بودم، برای بار نخست یک وظیفه ی خطیر را به دوش بگیرم و بار بزرگی را به مقصد برسانم.

دیروز «اولین مجمع عمومی صنف معلمان غیردولتی استان» بود. من هم به عنوان موسس صنف، رابط بین همکاران و اداره ی کار بودم. باید در این مجمع پنجاه نفر از همکاران، که مدارک عضویت داده بودند؛ حضور میداشتند، تا جلسه ی تصویب اساسنامه و انتخاب هیئت رییسه انجام شود؛ وگرنه تمام زحمت ها به باد میرفت. وسایل پذیرایی حاضر بود، اساس نامه تدوین شده بود، برگه های رای حاضر بودند، ولی تا ساعت ده هنوز به حد نصاب نرسیده بودیم. آن هم در شرایطی که سه نفر از همکارانم در کمال ناباوری نیامدند، در یک لحظه که پشت تریبون رفتیم و مشغول مطرح کردن بندهای اساس نامه برای تصویب بودیم، یکهو گویا معجزه شد. در باز شد و هشت نفر وارد شدند، نه می شناختمشان و نه قبلا دیده بودمشان. یک نفر با یک تماس همه ی آنها را به سالن کشانده بود آن هم از وسط دوره های بدوخدمت! آمدند رای شان را دادند و بی سر و صدا رفتند.

به جز یک نفر از اعضا تمام حاضران به من رای دادند، من و معصومه که تمام مراحل را با هم پشت سر گذاشته بودیم به همراه یک نفر دیگر که نمیشناسمش و "امیدوارم بعدها دوست خوبی برای هم شویم" هیئت رییسه ی صنف معلمان استان شدیم.

بعد از شمارش آرا همه به من تبریک میگفتند، برای به عهده گرفتن منصبی که غیر از زحمت و دردسر و دوندگی هیچ سودی برایم نخواهد داشت، نمیدانم خوشحال باشم یا به نگرانی هایم دامن بزنم که قرار است من با این سیل خروشان به کدام ساحل نجاتی برسم؟ از میان 3-2 هزار نیروی آزادی که در استان داریم من در لحظه های حساس همیشه تنها بودم و چشم به راه.

نمیدانم چقدر طول خواهد کشید تا صنف ما پا بگیرد و به دادن مزایا به اعضای خود بپردازد. فقط امیدوارم به دست های معجزه گر خدایم ایمان دارم. همان که در تمام لحظه های تلخ و ترش همراهم بوده و حمایتم کرده در حالی که لیاقتش را نداشتم.


+از نشانه‌های پیری زودرس این است که به‌محض‌اینکه می‌خواهید از چیزی خوشحال شوید، ترس همه‌ی وجودتان را می‌گیرد که مبادا روزی از راه برسد که این هم دیگر خوشحالتان نکند...(نیلوفر نیک بنیاد)

  • نسرین