زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.

کانال زمزمه های تنهایی: @zemzemehayema

طبقه بندی موضوعی

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تولد» ثبت شده است

هوالمحبوب

من همان طعم تلخ گناهم، وقتی به انکارش می رسی؛ همان نقطه سر خطی که میگذاری و میروی؛ نیشخند هستی ام بر لب های داغ دیده ات، وقتی جنون شعله ورم را به خاک عزلت می کشانی و دست های تمنایم را به تاراج حوادث میدهی؛ تلخم به تلخی عشق، رنج آلوده ی دردی کهنه، من فرزند ناخلفی ام در آغوش گیتی.

دردی ریشه کرده در استخوان بودنم، دردی جوانه کرده در لا به لای شاخسارانم؛ و جوانه های امیدم را می بلعد ریشه هایم را می خشکاند و من چهره در آغوش خاک می سایم به امید رهایی.چه عبث تکراریست زندگی،تکرار یکنواخت غم ها ، دردها.هر لحظه تولد مرگی تازه،و هر لحظه زایش دوباره ی دردها.



+ آذر تولد خیلی از آدم های خوب زندگی منه تولد خواهرم، تولد دوستم زهرا، تولد همکارم لیلا، تولد دوست وبلاگی که خیلی وقته دیگه نیست تولد همشون مبارک.

  • نسرین

هوالمحبوب

میخواهم نقاشی ات کنم
سفید به سفیدی رویاهایت
سبز به سبزی لبخندهایت
و سرخ به سرخی گونه های اناری ات
رفیق ناب شهریویری ام
رفیق شبهای کتابخوانی
یادت هست دست های گره خورده مان را؟
یادت هست دیوانه بازی هایمان را
زیر اولین برف زمستانی؟
همراه گریه ها و لبخندهای من
همراه دردها و رنج های بیست و هشت سالگی من
از دور می بوسم تو را
به حرمت خدا و کلمه و کتاب
پاس میدارم روز میلادت را
و آغوش میگشایم برایت
که عصاره ی این سه کلمه ای به راستی
خدا، کلمه، کتاب



مینای مهربان تولدت مبارک
  • نسرین

هوالمحبوب


هم پای غزل های من

هم راه غم و شادی

دیریست که میخوانی دیریست که میدانی

من شادم و غمگینم

من هستم و میخوانم

تا هست توانی در من

من مهر تو را دارم

چون خواهر جانی

چون رفیق مایی

هم راه غم و شادی هم پای غزل خوانی

یک سال پر از عیدی

یک اردیبهشتی

یک جان بلا گردان

من مست و تو غزلخوان

یک راه پر از سختی

هم راه تو می مانم هم راه تو میخوانم

مهرت گره جانم

ای خواهر جانی:)


پی نوشت: بهناز عزیزم تولدت هزاران بار مبارک خواهر دیوانه ی اردیبهشتی من :)

  • نسرین
هوالمحبوب
این بهار لعنتی دارد تمام می شود و دلشوره های نارس مرا هم می شوید و با خود میبرد.این بهار لعنتی با آن ماه های چسبیده به هم با آن اردیبهشت نازنین که یک خرداد آتشین در پس سرش دارد.یک ماه آزگار است دلشوره امانم را بریده است.چرا همه چیز باید اول برای من اتفاق بیوفتد؟چرا همیشه باید دلشوره ها سهم من باشد؟چرا همیشه منم که غصه ی همه چیز را میخورم؟
تو همیشه خیالت راحت است یک قدم فقط به قاعده ی یک قدم دیرتر آمدی و برای همیشه خیالت تخت است که روزگار کاری با تو ندارد. یک ماه است خواب و خوراک ندارم فقط به خاطر اینکه اردیبهشت زودتر از خرداد به دنیا می آید و قد میکشد!
قبول کن سخت است یک ماه درگیر این باشی که در واپسین دقایق خرداد چه کنی؟ یادت بماند که امروز یک روز مهم است یا سعی کنی از یاد ببری!
یک ماه است شب و روز به خردادی فکر میکنم که نباید در یادم می ماند.هی فکرم را پرت میکنم سمت آخرین کتابی که خوانده ام، سمت آخرین فیلمی که دیده ام، سمت آخرین جایی که رفته ام، اما بیهوده است این کنکاش. تو و روز تولدت قرار نیست به این زودی ها دست از سر خاطرات من بردارید. من چه راحت فراموش می شوم و تو چقدر راحت همیشه در یادی! من چقدر غصه میخورم، چقدر اشک گلوله گلوله از کاسه ی چشمانم فرو میریزد، چقدر بغض ته نشین می شود بیخ گلویم اما تو...
تو عین خیالت نیست که امروز به یاد بیاوری یا فردا یا سالها بعد، تو می توانی با یک عذرخواهی همه چیز را برای خودت حل کنی همیشه همین طور بوده است همیشه ما همه چیز را سخت میپذیریم سخت کنار می آییم!
خودت بگو انصاف چیست؟ من باید زیر این آتش سوزان خرداد لعنتی بنشینم و در پایان آن به آغاز تو بیاندیشم؟ یا باید بزنم بر تبل بی خیالی بزنم به کوچه ی علی چپ ؟؟

  • نسرین