زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.

کانال زمزمه های تنهایی: @zemzemehayema

طبقه بندی موضوعی

۶ مطلب با موضوع «ایلیا» ثبت شده است

هوالمحبوب

 

ایلیا اصرار عجیبی دارد که با نیم وجب قد، با پسرهای کوچه ی ما فوتبال بازی کند، به فوتبال می گوید، فوتی بال. عاشق این است که کسی توپ را بکارد و او شوتش کند، حالا دروازه یا دیوار یا گلدان روی میز، خیلی براش فرقی ندارد. او از شوت کردن خوشش می آید. از اینکه بقیه هم بازی اش بشوند هم خیلی خوشش می آید. بچه های محل هوایش را دارند. دعوایش نمی کنند. نمی گویند برود کنار تا بازی شان را بکنند. وسط بازی مدام توپ را برایش می کارند که او ضربه های مهیجش را بزند. بچه های محل، به فراخور بازی های ملی، بازی هایشان را تغییر می دهند، چند روز پیش که اوج هیجان بازی های والیبال بود، تور می کشیدند از این تیر چراغ برق تا نرده های خانه ی همسایه ی آن وری و والیبال بازی می کردند. ایلیا در این مواقع حسابی حرصش می گرفت. چون نه دستش به تور می رسید که بکشدش پایین نه توپی روی زمین بود که شوتش کند. هرچند بچه های با معرفت کوچه ی ما هرزگاهی، توپ را تحویلش می دادند که از آن کاشته های زهر دارش بزند، اما باز هم راضی کننده نبود. نوه ی همسایه ی بغلی که با یک لباس گل گلی می آمد وسط زمین بازی، ایلیا حواسش از بازی پرت می شد. دستش را می کشید و می بردش ته کوچه تا با توپ کوچکش کاشته بزند. اما نوه ی مینیاتوری همسایه، دلش نمی خواست توپش را با کسی شریک شود، نه ایلیا را به خانه شان راه می داد و نه توپش را فدای این دوستی ناخواسته می کرد. اما ایلیا خودش را تک و تا نمی اندازد. ایلیا بیدی نیست که از این بادها بلرزد. حتی اگر نوه ی همسایه بغلی توپش را تحویلش ندهد؛ باز هم او عاشق فوتی بال می ماند یک عاشق سینه چاک.

عصرهای ماه رمضان، که مجبور بودم ساعت ها توی کوچه بمانم تا ایلیا به عشق فوتی بال، از این سر کوچه به آن سر کوچه بدود، من نقش داور را بازی می کردم. امیررضا که امسال قرار است به کلاس ششم برود و با من خیلی رفیق است، حسابی کارم را قبول داشت. اغلب جلوی جر زنی های متین، نوه ی همسایه ی ته کوچه را می گرفتم، مهدی را که قاطی بازی شان نمی کردند؛ به عنوان کمک داور انتخاب می کردم و آن چند ساعت آخر روزه داری را یک جورهایی با هم سرمان گرم می شد.

از دیروز که جام جهانی شروع شده، برای «نون» خط و نشان کشیده ام که من تصمیم دارم تمام شصت و چند بازی را تماشا کنم، بنابراین این یک ماه برای خودش یک فکری بکند. هر چند می دانم همین که بگذارد بازی های تیم ایران را تماشا کنم، خیلی لطف بزرگی در حقم کرده است. اما خط و نشان کشیدن برای یک غیر فوتبالی خیلی مزه می دهد.

  • نسرین

هوالمحبوب


13 دلیل برای اینکه هنوز نفس می کشم و از ادامه دادن ناامید نیستم.


1- مادر و پدرم..... دو تا موجود مهربون و ساده و دوست داشتنی که اونقدری زجر کشیدن که نخوام با نبودنم بیشتر آزارشون بدم. به عشق شون زنده ام تا وقتی خدا بخواد.

2- خواهرام...... اونقدر دوست شون دارم که گاهی حاضر از خودمم به خاطرشون بگذرم. پس قطعا نمی خوام با نبودنم داغدار بشن.

3- ایلیا..... دوست داشتنی ترین موجود زندگی ام که سراسر عشقه و بودنش همیشه نوید زندگی رو میده.

4- نیمه ی گمشده ام..... اونقدر عمر می کنم که بالاخره پیداش کنم... حتی اگه شده از زیر سنگ :)

5- ارغوان و بردیا.... من نباشم کی براشون مادری کنه؟؟

6- شغلم..... هیچ کس بهتر از من نمی تونه ادبیات درس بده :)

7- بچه های مدرسه ام.... عاشقشونم حتی بدترین و درس نخون ترین شون

8- دوستام... مخصوصا الی ها که خودم چند بار از خودکشی نجات شون دادم :)

9- خدا.... که هنوزم که هنوزه بهم امیدواره که آدم بشم

10- نوشتن.... تازه دارم مشق نوشتن می کنم و قراره این هفته داستان بخونم تو انجمن پس حالا حالا ها ولش نمی کنم.

11- کاخ بهار.... قصه ی زندگی مادربزرگم که قراره بنویسمش و من نباشم کلا نوشته نمی شه!

12- لذت های مشترک و دو نفره ای که هرگز توی زندگیم تجربه نکردم و قراره ناکام از دنیا نرم!

13- کلی کتاب نخونده که هنوز امیدوارم میکنن به زندگی، به تجربه کردن به ساختن .....


دعوت به چالش از: مردی به نام اوه

  • نسرین

هوالمحبوب


شنبه روزی بود در سی ام آبان ماه سال 94 که چشم به راه آمدنت بودیم و تو درست به موقع از راه رسیدی، سحر خیز بودی و آمدنت خواب از چشم هایمان پراند، صبح یکی از بهترین روزهای زندگی مان بود که حضورت معجزه ی زندگی مان شد.

معجزه چیزی بالاتر از حال خوبی است که نصیب مان کردی؟ معجزه چیزی فراتر از خنده های از ته دلی است که سالها در سینه  حبسش کرده بودیم؟

معجزه قد کشیدن تو بود در آغوش مان، معجزه اولین آوایی بود که از گلوی تو برخاست، اولین خنده هایت با صدای بلند که ما را تا عرش الهی برد، معجزه نشستن و برخاستن ات بود، راه افتادن و ایستادنت بود و حالا شکر گزاریم برای بودنت و برای رنگی که پاشیده ای به زندگی خاک گرفته مان.بی شک معجزه های بزرگ تری در راه است.

اولین تولد زندگی ات مبارک جان دلم، برایت دنیا دنیا شادی آرزو میکنم و تنت را روحت را و خنده هایت را به خدا می سپارم. مواظب نبض زندگی مان باش که در دست های توست.


+ ایلیای نازم امروز یک ساله شد.

+ به مناسبت ایام عزاداری فعلا تولد نگرفتیم.

+ دلم میخواست عکسش رو به اشتراک بذارم ولی متاسفانه سیستمم کلا مشکل داره!

  • نسرین

هوالمحبوب

روزهای اول همین که چشم هایش را باز کند و یک نیم نگاهی به ما بیندازد برای سر ریز شدن احساسات مان کافی بود.

همین که در خانه ی بی رونق مان نوزادی نفس میکشید و سرما و گرمای خانه را تنظیم میکرد دنیا دنیا ارزش داشت.

چند وقتی که گذشت ساعت های بیداری اش بیشتر شدند و بغل گرفتن و برایش لالایی خواندن و خواباندش شده بود بهترین لحظه های زندگی مان.

چند ماه که گذشت یاد گرفت غلت بزند، بعدتر ها توانست از پشت به شکم بغلتد و ما همچنان مجذوب اش بودیم.

حالا ایلیای کوچک هفت ماهه ی ما خیلی کارها بلد شده است، کم کم دارد اصوات گنگ را به شکل کلمات معنا دار هجی میکن، ماما، من، بابا، عمه و ...

میتواند کف بزند و صدای به هم خوردن دست هایش سر ذوق مان بیاورد، میتواند غذا بخورد، میتواند قهقهه بزند و با صدای بلند بخندد و شوق زندگی بدود در رگ های ما.

حالا ایلیای کوچک هفت ماهه ی ما دل بردن از ما را خوب یاد گرفته است با خندیدن هایش با ابراز وجود کردن های گاه و بی گاهش، با اشتیاقی که به سفره ی غذا دارد و اینکه میتواند به سرعت هر چیزی را از دستت بقاپد و ببرد سمت دهان کوچکش.

حالا حس آدم های خوشبخت را دارم که میتواند از بغل کردن خواهر زاده ی هفت ماهه اش حس امید به زندگی را پیدا کند. حس دوباره سنجاق شدن به زندگی، حس دوباره رنگ گرفتن زندگی.

آمدن ایلیا در واپسین نفس های آبان بهترین خبر چند سال اخیر من است. چند سالی که با غم و درد گره خورده بودم و دنبال راه فراری بودم از زندگی کردن.

نفس کشیدن آدم کوچولوهای اطراف تان را زیر نظر بگیرید در هر نفس آنها هزارن جوانه ی امید نهفته است.

  • نسرین

به خاطر قامت کوچک تو
در دست های بزرگ من

به خاطر قامت کوچک تو، در دستان بزرگ من

به خاطر لب های بزرگ من
بر گونه های لطیف تو

به خاطر مشت کوچک تو
به دور انگشت سبابۀ من

به خاطر تو
به خاطر تو
تمام قد؛ ایستاده ام...


عنوان:نجوا رستگار
  • نسرین

هوالمحبوب

در یادداشت «پرسه در بیست و هفت سالگی» از خوشبختی های بزرگ و کوچک زندگی ام در بیست و هفت سالگی گفته بودم. گفته بودم منتظر یک مسافر کوچولوی کاکل زری هستیم که قرار است دنیای گرد گرفته ی زندگی مان را جلا ببخشد. میدانستم که خاله شدن اتفاق مهمی در زندگی من خواهد بود اما واقعا این میزان دل ضعفه رفتن برای یک کوچولوی سه و نیم کیلویی را باور نداشتم!

30 آبان نود و چهار قطعا یکی از مهمترین روزهای زندگی من است. روزی که ( ن ) پشت تلفن گریه کرد و خبر خاله شدن مان را داد. من عجیب غرق در عظمت و بزرگی خدا بودم که چطور همه ی مهره های ناجور زندگی مان را در عرض یک سال سر و سامان داد. قطعا هر چقدر شاکر مهربانی هاش باشم بازهم بنده ی ناسپاسی بوده ام.

ایلیا کوچولوی ما ساعت 9 صبح دنیا آمد و با برق چشمان خود رنگ تازه ای به زندگی بی رمق ما بخشید. و این هشت روز گذشته زیباترین روزهای زندگی تک تک ما بودند.چند روز اخیر پر از خاطره بازی بودند.خاطره ی روزهایی که یک نوزاد دوست داشتنی تمام فکر و ذکر ما شده است.

تکان خوردن هایش دست و پا زدنش بی قراری هایش شیر خوردن هایش همه و همه برایمان جذاب است. این مدت که نیستم و کم رنگم همه ی ساعت ها در کنار ایلیا گذشته است. روزهایی که دلتنگی اصلی زندگی من ندیدن این خواهر زاده ی نیم وجبی است.

موهبت بزرگی است کودک تازه به دنیا آمده. تمام فکر انسان را معطوف خود میکند غیبت و دروغ و وقت تلف کردن ها پر می کشند و تو میمانی و دنیایی رنگی رنگی دنیایی که در آن سر بغل کردن ایلیا دعواست:)



  • نسرین