زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.

کانال زمزمه های تنهایی: @zemzemehayema

طبقه بندی موضوعی

۱۲ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

هوالمحبوب
 
 
 

علی دایی نیستم اما اگر جای او بودم -مگر می‌شود علی دایی شد؟- با سردار آزمون حرف می‌زدم. از روزهای پیامکی جام‌جهانی آلمان برایش می‌گفتم. به‌قولِ افشین خماند:پسر گریه ندارد، برو کاری کن همه را وادار به سکوت کنی. سردار آزمون سرمایه ماست. آن بالا که ما نشسته بودیم، کی‌روش را می‌دیدیم که چگونه بر سرش فریاد می‌کشید که روی خطِ وسط زمین بماند تا ارتشِ اسپانیا با همه توان روی دروازه ایران نماند؛ اما گوش نمی‌داد. اگر علی دایی بودم حتما به سردار آزمون زنگ می‌زدم و می‌گفتم نود دقیقه حیاتی در پیش داری و کاری کن منتقدانت آرام بگیرند. گوشی‌هایت را خاموش کن و‌تمرکز داشته باش. بارها در ذهنت، گلزنی به پرتغال را تمرین کن. علی دایی که پشت خط باشد، هم انگیزه می‌دهد و هم راهکار. علی دایی که نقد کند، او گریه‌اش نمی‌گیرد. هر بازیکن دوران افت دارد و چه حیف که دوران او با جام‌جهانی یکی شده است. اما وقتی کی‌روش او را در ترکیب قرار می‌دهد یعنی درهای امید باز است. گل بزن سردار. گل بزن سردار. قول می‌دهیم همه این انتقادات فراموش می‌شود. فقط همان سردار آزمونِ زهردار باش.

 

 

#اهنگ هیچ ربطی به پست نداره صرفا برای دل خودمه

 

#از صفحه علی عالی روزنامه نگار ورزشی

  • نسرین

هوالمحبوب


چند روز است که ماه رمضان تمام شده است و من چند روز است عادت کرده ام به تنبلی و بی عاری. صبح ها به زور از رختخواب جدا می شوم و شبها به زور خوابم می برد. عملا هیچ کار مفیدی انجام نمی دهم و روزها را به شب می دوزم تا تعطیلات تمام شوند انگار.

کار سایت را تحویل داده ام و پروژه ی دوم را استارت زده ام، احتمالا لینک های جدیدی که اضافه کرده ام، گویای فاز جدید کار باشند. اما دو روز است که مثل خرس میخوابم، مثل فیل می خورم و مثل کبک سرم را کرده ام توی گوشی!

اما یکهو دیروز به خودم نهیب زدم که دنیا نباید همین جور نکبت ادامه پیدا کند، نشستم کتابی را بخوانم که همین دیروز صبح پست برایم آورده بود.

کتاب های نوجوان، از جمله کتاب هایی است که در یک سال اخیر بیشتر برنامه ی کتاب خوانی ام را به خودشان اختصاصا داده اند. هم لذت بخش هستند و هم مفید. چون وقتی میخواهم کتابی را به بچه ها پیشنهاد بدهم، باید قبلش خوانده باشم و محتوایش را تایید کرده باشم.

«جام جهانی در جوادیه» را داوود امیریان نوشته است. داستانی که با تخیل خاص نویسنده شکل می گیرد و روایت کننده ی یک جام فوتبال بین نوجوان های محلات تهران است که به شکل کاملا اتفاقی جهانی می شود.

نمی خواهم کتاب را نقد یا تحلیل کنم. کتاب به درد خیلی ها نمی خورد، نثر ساده اش برای آدم بزرگ ها جذاب نیست، اغراق های گل درشت را شاید ما آدم بزرگ ها نپسندیم. کتاب خاص نوجوان است و خب مخاطب این کتاب احتمالا از قهرمان بازی های ساده و بی ادعای سیاوش خوشش بیاد. از سرخ و سفید شدن هایش مقابل ناهید، از قربان صدقه ی عزیز رفتن هایش، از جسارت برگزاری یک جام جهانی، از انگلیسی حرف زدنش و خیلی چیزهای دیگر....

چیزی که وادارم کرد به نوشتن، میزان تاثیری بود که کتاب روی حال و هوایم داشت. بی اغراق کلی اشک ریختم پای کتاب. انگار یک محرک خوب برای تخلیه ی روانی این چند روز بود. هر اتفاقی که برای سیاوش می افتاد چشمه ی اشکم می جوشید و جهان تیره و تار می شد. آنقدر گریه کردم که خودم از تصویر خودم توی آینه ترسیدم. این حس نوع دوستی، حس وطن پرستی، حس دلتنگی یا هر چه که بود. وقتی افغان ها را با اتوبوس راهی کشور آزادشان می کردیم، قلبم، روحم، جسمم سبک تر شده بود. دلم میخواست سیاوش را بغل کنم و بابت این همه قهرمان بازی از او تشکر کنم. دلم میخواست میان همهمه ی بچه های باشگاه شهید آوینی بودم و جانانه تیم های محبوبم را تشویق می کردم.

عمیق و از ته دل، آرزو میکنم تمام اتفاق های این کتاب یک روزی محقق شوند، روزی که نوجوان ها محور توجه های جهان باشند، روزی که جنگ ها را، خشونت ها را، سیاست بازی ها را، با دست های حلقه شده در هم، با قلب هایی که به هم پیوند خورده، در هم بشکنند، سیاه و سفید، آمریکایی و آسیایی و اروپایی، برای صلح و دوستی تلاش کنند.

 

  • نسرین

هوالمحبوب

 

ایلیا اصرار عجیبی دارد که با نیم وجب قد، با پسرهای کوچه ی ما فوتبال بازی کند، به فوتبال می گوید، فوتی بال. عاشق این است که کسی توپ را بکارد و او شوتش کند، حالا دروازه یا دیوار یا گلدان روی میز، خیلی براش فرقی ندارد. او از شوت کردن خوشش می آید. از اینکه بقیه هم بازی اش بشوند هم خیلی خوشش می آید. بچه های محل هوایش را دارند. دعوایش نمی کنند. نمی گویند برود کنار تا بازی شان را بکنند. وسط بازی مدام توپ را برایش می کارند که او ضربه های مهیجش را بزند. بچه های محل، به فراخور بازی های ملی، بازی هایشان را تغییر می دهند، چند روز پیش که اوج هیجان بازی های والیبال بود، تور می کشیدند از این تیر چراغ برق تا نرده های خانه ی همسایه ی آن وری و والیبال بازی می کردند. ایلیا در این مواقع حسابی حرصش می گرفت. چون نه دستش به تور می رسید که بکشدش پایین نه توپی روی زمین بود که شوتش کند. هرچند بچه های با معرفت کوچه ی ما هرزگاهی، توپ را تحویلش می دادند که از آن کاشته های زهر دارش بزند، اما باز هم راضی کننده نبود. نوه ی همسایه ی بغلی که با یک لباس گل گلی می آمد وسط زمین بازی، ایلیا حواسش از بازی پرت می شد. دستش را می کشید و می بردش ته کوچه تا با توپ کوچکش کاشته بزند. اما نوه ی مینیاتوری همسایه، دلش نمی خواست توپش را با کسی شریک شود، نه ایلیا را به خانه شان راه می داد و نه توپش را فدای این دوستی ناخواسته می کرد. اما ایلیا خودش را تک و تا نمی اندازد. ایلیا بیدی نیست که از این بادها بلرزد. حتی اگر نوه ی همسایه بغلی توپش را تحویلش ندهد؛ باز هم او عاشق فوتی بال می ماند یک عاشق سینه چاک.

عصرهای ماه رمضان، که مجبور بودم ساعت ها توی کوچه بمانم تا ایلیا به عشق فوتی بال، از این سر کوچه به آن سر کوچه بدود، من نقش داور را بازی می کردم. امیررضا که امسال قرار است به کلاس ششم برود و با من خیلی رفیق است، حسابی کارم را قبول داشت. اغلب جلوی جر زنی های متین، نوه ی همسایه ی ته کوچه را می گرفتم، مهدی را که قاطی بازی شان نمی کردند؛ به عنوان کمک داور انتخاب می کردم و آن چند ساعت آخر روزه داری را یک جورهایی با هم سرمان گرم می شد.

از دیروز که جام جهانی شروع شده، برای «نون» خط و نشان کشیده ام که من تصمیم دارم تمام شصت و چند بازی را تماشا کنم، بنابراین این یک ماه برای خودش یک فکری بکند. هر چند می دانم همین که بگذارد بازی های تیم ایران را تماشا کنم، خیلی لطف بزرگی در حقم کرده است. اما خط و نشان کشیدن برای یک غیر فوتبالی خیلی مزه می دهد.

  • نسرین

هوالمحبوب

 

چند بار توی زندگیم لبخند خدا رو بالای سرم حس کردم، چند بار قشنگ برام مجسم بوده که خدا الان ازم راضیه. برای سی سال زندگی، شاید کم به نظر برسه؛ ولی خب بازم بهتر از اینه که همیشه تو شک و تردید این باشیم که خدا ازمون راضی هست یا نه. به دفعه های قبلی کاری ندارم. اما الان که دارم تو آخرین لحظه های ماه رمضان این ها رو براتون می نویسم، حس می کنم خدا داره به معدود بنده هایی که به عهد و پیمان چند صد ساله اش وفادار هستند، لبخند میزنه. همه ی اون آدم هایی که هر کدوم شون هزار و یک بهانه داشتن برای فراموش کردن، برای ندیده گرفتن، برای غر زدن، اما موندن و این لحظه های قشنگ رو رقم زدن. عمیقا از اینکه می دیدم کسی روزه داره خوشحال می شدم. از اینکه می دیدم بعضی ها که نمی تونن روزه بگیرن، ولی حسرت عجیبی تو دلشون هست، خوشحال می شدم، از اینکه می دیدم کسی به هر دلیلی روزه نمی گیره، ولی افتخار هم نمی کنه بهش و همش حواسش به ما روزه دارها هست؛ خوشحال می شدم. می دونم هر کس حق انتخاب داره. برای پوشش، برای روابطش، برای اعتقادش، برای همه ی امور زندگیش. ولی این حق رو برای خودم قائل هستم که به خاطر لبخند خدا خوشحال باشم و تبریک بگم به همه ی اون معدود کسایی که هنوز به سنت قدیم ماه رمضون، حال دلشون تغییر می کنه.

 حال دلم عجیب خوبه. سرم بالاست، حس خوبی توی تک تک سلول های بدنم موج می زنه. نه اشتباه نکنین، نمیخوام بگم که من خیلی آدم خوبی ام و خیلی حال می کنم با خودم. هر کی ندونه شماهایی که چند ساله زمزمه های من رو می خونید از میزان غر زدن هام با خبرین. از میزان غمی که همیشه توی نوشته هام بوده با خبرین.
هیچ کس نمی تونه ادعا کنه که همیشه از خودش و عملکردش راضیه. آدم ها همیشه بهترین قاضی اعمال خودشون هستن. هیچ کس اندازه ی خود آدم از سُر خوردن هاش، از کج رفتن هاش، از اشتباهاتش، از یواشکی هاش، با خبر نیست. شاید از دور خیلی آدم موجهی به نظر برسم، ولی خودم در درون خودم همیشه این حس بد نارضایتی رو از خودم داشتم. ولی الان می خوام از خودم، از تک تک اون هایی که این ماه وفادارانه پای اعتقادشون موندن تشکر کنم. خیلی حرفه میون این همه بی اعتقادی، میون این همه بی عدالتی، میون این همه درد برای کشیدن، میون این همه غر برای زدن، سرت رو بندازی پایین و به خدا لبخند بزنی.

از خدا ممنونم که این ماه رو نفس کشیدم و دلم آروم شد. ممنونم که دیگه هیچ کینه ای ازش ندارم، هیچ حس بدی تو وجودم نیست. ممنونم که اینقدر آرومم. فقط امیدوارم این حس خوب امتداد داشته باشه. این امیدواری ادامه داشته باشه.

می خواستم یه چیزی هم بگم به همه ی اون هایی که چند ساعت مونده به اذان، سر ظهر، عکس خوشمزه هاشون رو به اشتراک می ذاشتن، اما نمیگم. خدا هر کس رو با قلبش محشور کنه.

از تک تک تون قبول باشه، عیدتون هم مبارک. که عید واقعی روزه دار همین لحظه های ناب خلوت با خداست.

دلم میخواست عمیقا قربون خودمون برم توی این نوشته. اشکالی که نداره؟

  • نسرین
هوالمحبوب


ایستاده بودی در برابرم، به همان صلابت همیشگی، با چشم هایی که خیره شده در چشم هایم. نگاهت می کردم و غرق می شدم در حصار بازوانت، نگاهت می کردم و  مست می شدم، از شراب ارغوانی چشم هایت. در چشم هایت شعر عاشقانه موج می زد و من خوشه چین غزل های نابت شدم، حرف هایم را واج به واج سرودم تا در برابر شاعرانگی نگاهت تاب بیاورم. دست هایت التیام همه ی غم ها بود، چشم هایت پاسخ همه ی چرا ها، و حرف زدنت لالایی باران در دل شب های انتظار.
چشم هایت مقصد من بود، مامن همه ی دلتنگی ها بود. چشم هایت چکیده ی همه غزل های نسروده ام بود، چشم هایت خاطرات خاطره انگیز زندگی بود برایم. اما حالا که از آغوش زنانه ام سرُخورده ای و رفته ای، حالا که تنهایی شبیه شیر زخم خورده خزیده در بسترم، حالا که لبریزم از زخم های سرباز کرده ی زندگی، حتی یاد چشم هایت هم آرامم نمی کند. چیزی در آن سیاهی مطلق بود که نوید زندگی می داد، در آن سیاهی مطلق نوری می درخشید که زندگی را با همه ی نبودن ها و نرسیدن ها و نداشتن ها شیرین می کرد. شعله ای به وسعت عشق، شعله ای به وسعت دوست داشتن. حالا که جام جهانی چشم هایت را از زبان دیگران می شنوم، سر به زیر و آرام می خزم در پستوی بی کسی هایم؛ حالا دیگر شوقی برای از تو سرودن برایم نمانده است، مرا ببخش مرد تنهای کویری .....

ممنون از فرشته ی عزیز برای دعوتش
دعوت می کنم از حورا و زهرای عزیز
  • نسرین

 

 

هوالمحبوب

کاش می شد شبی از پشت همین در برسد

نامیدانه بخواهم بروم سر برسد

مثل آن کودک گمگشته که با نذر و دعا

ناگهان در وسط گریه ی مادر برسد

نذر دارم که تو را... آه اگر ممکن بود،

که به دستان خدا این غزل تر برسد

 

 

 

 

  • نسرین

هوالمحبوب

 

نشسته ام میان هیاهوی آدم ها، میان خواستن ها و به نیاز ایستادن ها، منتظر دست های اجابت. چه از دل هم بی خبریم. نشسته ام به دعا و سکوت و نیایش. هر شب و هر شب، هر جا که بساط نیازمندی بر پا باشد، دست ها گرفته به سوی آسمان تنها یک چیز را از تو می خواهم.

تنها خواسته بودم که داشته هایم کم نشوند، گم نشوند. ما قانعیم به همین داشته های مختصر. به همین صدای نفس های مادر، به همین قدم زدن های پدر، به همین هیاهوی بچه ها، به صدای خنده های خواهرها، به دویدن ها و نرسیدن ها. دیگر از خواسته خالی ام. از آرزو تهی.

اما دلم روشن است به اینکه تو مادر ها را دوست تر می داری، به اینکه نفس حق مادر ها گیراتر است. به اینکه زاری کردن هایش را می بینی، به مادر ها که تجسم عینی تو هستند در  برهوت زمین. مادرها را برایمان حفظ کن. نفس پدر ها را برایمان حفظ کن. خنده ها را از ما نگیر، دلمان را خالی کن از کینه ها، حسدها، حسرت ها، آرزوهای محال و دور و دراز. ما قانعیم به همین حال، به همین روز، به همین لحظه. به دل هایمان قدرت پذیرش رنج، به روح مان امکان پرواز ، به جان مان گنجایش درد، به ما جسم و جانی تهی از خواسته بده. که نخواهیم بیشتر از تو را، که نبینیم غیر تو را، که نخواهیم از کسی غیر از تو، که نکوبیم دری غیر از در تو را،

برایم سخت است نوشتن، از استیصال این روزها، از رفتن و برگشتن از ایمان و بی ایمانی، از یقین و شک، از خوف و رجا، از اوج و حضیض، از درگیر شدن با دنیا، از خواستن دنیا، از خواستن آدم ها، از خواستن مقام و مال و عشق.
دورم نکن از راه درست، دورم نکن از خودت از آرزوهایی که بوی تو را می دهند، از خواسته هایی که یک سرشان به تو وصل است. از خطاهایی که کردیم و برگشتیم، از لذت هایی که بردیم و زهرمان شد، از خواستن هایی که پوچ بود و هوس بود و رنج مان داد، از تمام تلخی ها و تباهی ها و تنهایی ها به تو پناه می برم. از تمام گناهی که روحم را سخت و سیاه کرده است، از دروغ هایی که گفته ام و کامم را تلخ کرده است، از دل هایی که شکسته ام، از کفری که گفته ام، از دور شدن هایی که دست من نبود. از تمام دور شدن ها، از تمام بی راهه ها برگشته ام به تو. بی هیچ آرزو و حاجت و خواسته ای. جز اینکه مادر ها را، پدر ها را از آرزوهایمان کم نکنی. همین. همین برای همه ی دنیا.

  • نسرین

هوالمحبوب



در حق من از هر آنچه دانی مگذر

وز کرده و ناکرده ی روشن و نهانی مگذر

تو نوری و من شیشه، خدایا چه کنی؟

از بنده ی خود اگر توانی مگذر


#حسین_جنتی

#امشب اگه از ته دل از خودتون و حال تون راضی بودین منم یاد کنین.

التماس دعا


  • نسرین

هوالمحبوب

ادامه ی داستان انتخاب سوپی، برای شرکت در تمرین نویسندگی، وبلاگ داستان سرا:


این‌جا در وسط شهر یک کلیسای قدیمی زیبا وجود داشت. از میان یک پنجره‌ی صورتی رنگ، نور ملایم و صدای موزیک دلنشینی بیرون می‌آمد. ماه در بالای آسمان بود. همه‌جا ساکت و آرام بود. برای چند لحظه کلیسای ده به نظرش آمد و سوپی را به یاد روزهای خوش گذشته انداخت.»

روزهای خوبی که در کنار طنین موسیقی در گروه کر کلیسا سپری می شد. سوپی در دوره ی مدرسه جزو گروه پیشاهنگ بود. پیانو را به خوبی می نواخت و همیشه مورد توجه پدر کالین در کلیسای دهکده بود.

حالا بعد از گذشت بیست سال، دوباره خودش را در مقابل همان کلیسای قدیمی یافته بود. سیل خاطرات به سرش هجوم آورده بودند. هوپی انگشتان سیاه و از ریخت افتاده اش را بی اختیار تکان می داد. مثل همان وقت ها که در حین نواختن پیانو، پدر کالین می گفت انگشتان تو روی کلاویه ها انگار در حال رقص و سماع هستند. پسر تو موسیقی را نه با انگشتانت بلکه با روح و جانت می نوازی.

حالا سوپی، با لباس های چرک مرده و پاره، با ریش هایی بلند، با ظاهری ملال آور، رسیده بود به نقطه ای که زمانی حس می کرد، نقطه ی پروازش خواهد بود.

از بالای تپه ها نور سبز رنگ کلیسا، سوپی را به خود فرا می خواند. سوپی از ظاهر چندش آورش خسته شده بود. از یادآوری روزهایی که مجبور شده بود،  بعد از مرگ مادرش دهکده را به دنبال کار ترک کند، چین های پیشانی اش در هم رفته بود. مایع شور مزه ای توی گودی های صورتش راه افتاده بود. مایع سرد و شور که حس های تازه ای را در او زنده می کرد.

این ها اشک بودند. چیزی که سال ها بود فراموشش کرده بود. حتی سال هایی که در زندان مِلونا با هم بندی های سیاه پوستش سپری می کرد، هیچ وقت مزه ی اشک را نچشیده بود.

سوپی پیر و در هم شکسته از بالای تپه ها به سرعت یک نوجوان 14 ساله پایین می آمد. با فریاد های ای پدر مقدس، خودش را به در کلیسای متروک رساند. در باز شد و سوپی خودش را در پیشگاه شمایل مریم مقدس یافت. چشم هایش را بسته بود. اشک ها همچنان می چکید و او به ناگاه حس کرد، انگار آرام شده است.

صبح جان آبراهام، کشاورزی که در نزدیکی کلیسای متروکه زندگی می کرد جنازه ی مردی آواره را یافت که شمایل مریم مقدس را در آغوش کشیده و با لبخندی بر لب چشم از جهان فرو بسته بود.

  • نسرین

هوالمحبوب

 

بهمن ماه پارسال بود که داشتم با مژده درباره ی مشکلات مالی و عدم امنیت شغلی صحبت میکردم. ما هر دو شکل هم بودیم، چند ماهی از سال عملا پول و درآمدی نداشتیم. مژده میگفت مشکلات و اختلالات روانی فصلی است و در تابستان بیشتر عود میکند!

شغل من هم که قراردداد هشت ماه برایش می بستم، در آغاز خرداد به پایان میرسید و تا آخر شهریور به جز چندغازی که بابت کلاس های تابستانی می گرفتم هیچ عایدی دیگری برایم نداشت.

هیچ وقت نتوانسته بودم از نوشتن پول دربیاورم. معرفی کتاب هایی که برای یک سایت وابسته به نهاد می نوشتم هیچ وقت به سرانجامی نرسید. کلی وقت صرف شان کردم و کلی گیر الکی دادند و آخر سر رهایشان کردم. ویراستاری را دوست نداشتم، از حوصله ام خارج بود و کارهایی که برای مقاله ها یا پایان نامه های اطرافیان می کردم فی سبیل الله بود.

چند باری پیشنهاد نوشتن پایان نامه برای موسسه های مختلف را رد کردم چون نتوانستند از فیلترهای مذهبی ام  عبور کنند. هیچ رقمه تو کتم نمی رفت که یک نفر برود یللی تللی کند و من برایش پایان نامه بنویسم و در نهایت او مدرک اش را بگیرد! دور زدن سیستم آموزشی  را هیچ وقت نمی توانستم به عنوان یک شغل دوم بپذیرم.

بهمن ماه پارسال بود که مژده زنگ زد و گفت شماره ام را به یکی از دوستانش داده تا در نوشتن محتوای سایت با او همکاری کنم. تا آن لحظه چیزی از محتوا نویسی نمی دانستم و حتی به ذهنم خطور نکرده بود که کسی از طریق محتوانویسی بتواند درآمدی کسب کند. شماره ی ناشناس همان شب زنگ زد. کسی که پشت خط بود،  آقای جوانی بود که فارسی صحبت میکرد. ظاهرا دوست مژده شماره را برای یکی از همکارانش فرستاده و اینگونه بود که نه مژده آقای پشت خط را می شناخت و نه آقای پشت خط مژده را.

پیش خودم گفتم این همکاری نمی تواند ادامه دار شود، از کار کردن با آدم های ناشناس واهمه داشتم مخصوصا از راه دور. فکر می کردم در نهایت یا پولم را خواهد خورد یا با پیشنهاد دیگری رو به رو خواهم شد و در نتیجه این همکاری مفت هم نمی ارزد!

لیستی از موضوعات مد نظرش را برایم فرستاد و من و مژده کلی برای آن لیست خنده سر دادیم. اسم آقای «ژ» شد آقای تاپیک و مدام بین شوخی هایمان از آقای تاپیک یاد می کردیم. مقاله ی اول را که نوشتم بلافاصله زنگ زد و کلی تعریف و تمجید کرد. گفت قلم خوبی داری و این همان چیزی است که من دنبالش بودم. بسیار محترمانه صحبت می کرد. برخلاف آدم های معلوم الحالی که جمله ی اول به دوم نرسیده تو را به نام کوچکت صدا می زنند، شمای محترمانه شان به توی صمیمی تبدیل می شود، ما هنوز هم محترمانه در کنار هم برای سایت دوست داشتنی مان تلاش می کنیم.

دلیل خنده های آن روز من و مژده به موضوعات پیشنهادی، حوزه ی خاص و دور از تصور مان بود. سایت مورد نظر در حوزه ی عروسی فعالیت می کرد و موضوعات شان هم طبیعتا درباره ی لباس و آرایش عروس بود.

وقتی مقاله ای را با تمام وجودم می نویسم، برایش کتاب میخوانم، وقت میگذارم و تحویلش می دهم، آنقدر از خواندنش به وجد می آید که تمام حس خوبش را دوباره به آدم بر می گرداند. بسیار خوش حساب است، هیچ وقت سر مسائل مالی چانه نمی زنیم. به من اعتماد دارد و هیچ وقت حساب و کتاب ها را دوباره زیر و رو نمی کند. آدم خوبی است و کار کردن در کنارش لذت بخش است. هر چند او در تهران است و من در تبریز و هیچ وقت همدیگر را ندیده ایم ولی یک همکاری دلچسب باعث رونق گرفتن سایت عروس شده است.

خرداد ماه امسال دومین سالگرد تاسیس سایت عروس است . خواستم برای این همکاری خوب و برای این حس خوبی که نوشتن به من می دهد، یادداشتی بنویسم. این یادداشت ادای احترام به کسی است که اعتماد به نفس برای نوشتن را مدیون او هستم.

  • نسرین