زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.

کانال زمزمه های تنهایی: @zemzemehayema

طبقه بندی موضوعی

۱۷ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

هوالمحبوب


امروز بعد از کلاس، یلدا دعوتم کرد به نسکافه، رفته بود برایم از همان شیرینی هایی که دوست دارم گرفته بود. میز را چیده بود توی همان اتاقی که ایوان دارد، همان ایوانی که پر است از گل، گل هایی که دیوانه ام می کنند. همان اتاقی که تمرین ساز می کند. نشسته بودم و بوی نسکافه را می بلعیدم و غرق شده بودم در زیبایی منظره ی رو به رویم. یلدا همیشه مهربان است، اما امروز جور دیگری بود. چشم هایش برق دیگری داشتند. وسط حرف زدن هایمان بلند شد و تار را از گوشه ی اتاق برداشت و گفت میخواهم امروز برایت ساز بزنم. دست هایش روی سیم های تار میرقصید و لبهایش زمزمه می کرد و موهای موج دارش روی پیشانی تاب می خوردند. بخار فنجان ها بلند شده بود. اتاق پر شده بود از موسیقی از آواز. لبهای یلدا می خندید و چشم هایش.
دلم میخواست بلند شوم و وسط ساز زدنش برقصم. دلم میخواست بغلش کنم و غرق شوم در صدای سازش. دلم میخواست امروز تمام نشود. بوی نسکافه باشد، گلدان های چیده شده توی ایوان باشند و ساز یلدا باشد و چشم های سیاهش. 
از خانه اش که بیرون زدم، آنقدر پر بودم از انرژی که تا خانه ی مریم را پیاده گز کردم. دست هایم از سرما سرخ شده بودند. اما دلم پر بود از شادی. از حال خوب. کاش می شد هر روز شاهد حال خوب دوستان مان باشیم. کاش هر روز عشقی متولد بشود و روزنه ای به زندگی گشوده شود. کاش عشق موهبت باشد که آمدش مبارک باشد که زندگی بخش باشد که رنج هایمان را بکاهد....

  • نسرین

هوالمحبوب

من معتقدم هیچ چیز خارجی را نباید ایرانیزه کرد. کلا اعتقادی به ایرانیزه کردن روز عشق هم ندارم. یعنی نمی فهمم چرا بعد از اینکه ولنتاین جا افتاد ما شروع کردیم به ساختن سپندارمذگان ولی خب دلیلی هم نداره به این دوستانی که روز عشق رو 5 اسفند میدونن خرده بگیرم.
به این هم معتقد نیستم که حتما روز خاصی برای عشق وجود داشته باشه که عاشقا عشق و دوست داشتن شون رو به هم ثابت کنن. ولی خب از اونجایی که هدیه گرفتن و مخصوصا هدیه از جانب یار خیلی شیرین و لذت بخشه، این چند سال یه حسرت کوچولویی بفهمی نفهمی اون ته دلم بود، از اینکه هیچ وقت هیچ حسی به این روز کذایی نداشتم. اما امروز موقع خداحافظی کردن، صدام کرد توی راه پله های زیرزمین و این هدیه ی قشنگ رو داد دستم. از اینکه اینقدر بی ریا و صادقانه بود نزدیک بود بزنم زیر گریه. خیلی خوشحال شدم و دل خیلی ها رو با این یه هدیه ی کوچیک آب کردم :)
بعدش هم که رفتیم انجمن داستان و اونجا شیرینی قبولی دانشگاه یکی از اعضا رو خوردیم و هدیه های قشنگی که مدیر انجمن برامون خریده بود. روز قشنگی بود. با این بارون دلنشین.
  • نسرین

هوالمحبوب


-داشتیم برای خودمان زندگی می کردیم که یهو زدن تیزهوشان رو حذف کردن:) نمیدونم با این حجم از خوشحالی چطوری سر کنم. به شخصه دچار بحران شخصیت شدم. میخوام یکم صدام رو ببرم بالا و بگم چرا تکلیف ننوشتی، بعد یاد حرف جناب بطحایی میوفتم و لبخند میزنم و دستی به نوازش سرش میکشم و میگم عزیزدلم، عشقم، زندگیم، کاش وقت میذاشتی و تکلیف رو انجام میدادی! گاهی حتی کار به بغل گرفتنم میرسه! 
-دارم با لیوان نسکافه در دست میرم سمت کلاس و نگاه خانم میم روی یوانم زوم شده و من لبخند کشداری تحویلش میدم و میگم عزیزم صفا سیتی، تیزهوشان حذف شده. داریم میریم دور هم خوش باشیم:)

-امروز یه سنجاق سر خوشگل، یه تل سر، یک جفت کش سر پاپیون دار بنفش، یک عدد دستبند، یک عدد گل پارچه ای، یک عدد جاسویچی هدیه گرفتم. گل به سر معلم ندیده بودین؟ اینجانب را خوب نظاره کنید:) همه ی اینها حاصل تعطیلی کلاس ریاضی و انجام فعالیت های کلاس کار و فناوری است:)

-کم کم دارم برای سر به راه کردن چند نفر از دانش آموزان چموش یک نقشه ی شوم پی ریزی می کنم! فردا گفتم ضعیف ترین و درس نخون ترین دانش آموز هر کلاس، از یک فصل مطالعات اجتماعی برای کل کلاس سوال طرح کنه. قراره خودش هم اوراق رو اصلاح کنه. اینجوری حداقل مجبور میشه یه چند باری کتاب رو ورق بزنه و خدای نکرده یه چیزایی یاد بگیره:)

زندگی هنوزم خوشگلی هاشو داره. دوره ی تنهایی به بهترین شکل ممکن داره سپری میشه. روزها پر شده از شعر و کتاب و نوشتن. 

  • نسرین


هوالمحبوب

عزیزم راستش آیینه خیلی صاف با من گفت

چه کاری کردم و پنداشتم شایان تقدیرم؟
.
به غیر از عشق - حرف عشق - چیزی گفته ام آیا
که خواب ظالمی لختی برآشوبد به تأثیرم
.
من از عشق آرمانی ساختم اما ندانستم
که روزی غیر از آن برگشت در آیینه تصویرم
.
من از محمود تا محمود هر شاهی که چیزی داد
ستودم بعد گفتم تنگدستی عذر تقصیرم
.
بساط جور دیدم مدح کردم تا بیندازم
بساط سور و سات و سفره تدخین و تخدیرم!
.
بنازم با کدام آرایه ی شعرم که چیزی نیست
مگر ابهام تأخیرم مگر إیهام تزویرم
.
به استرضاء خوکان قیمتی دادم که تا دنیاست
نخواهد کرد یمگان دره های دهر تطهیرم!
.
عزیزم عشق آب زندگانی بود، آری بود
ولی کِی نرم خواهد کرد نان خشکی اکسیرم
.
نگفتم با تو از عشق دروغینی به تسکینی
تو اخمی کن ببین میمیرم آیا یا نمیمیرم...


#مهدی_جانِ_فرجی


  • نسرین

هوالمحبوب


همون طور که سال هاست معنای کلمه ی شکست عشقی رو نفهمیدم؛ آدم هایی رو هم که شکست عشقی میخورن رو نمی تونم درک کنم. آدم های این روزگار به غایت تنها شدن، تنهایی که روز به روز داره بزرگ تر میشه. هر روز داریم این تنهایی رو با خودمون حمل می کنیم و توی این برهوت بی عشقی، غرق می شیم. آدم ها هر روز یه مامن جدیدی رو برای خودشون می سازن و هر روز که می گذره دریچه ای که ازش دنیا رو نگاه می کنن کوچیک تر میشه. دیگه برام شنیدن قصه ی رابطه ها هم جذابیت نداره. رابطه هایی که توی تنهایی و سکوت شکل میگیره، توی عطش بی کسی قد می کشه و وقتی بزرگ و بزرگ تر شد دیگه اون خونه ی امنی که براش ساخته شده کوچیکه، این حباب محبت کم کم به مرز انفجار میرسه و یه روزی که چشم باز می کنی، میبینی هم خونه ی امن و هم عشق بی مثالت مث یه حباب ترکیدن و تموم شدن.دیگه این روزها سلام دوم رو نداده باید بفهمی ته این قصه به کجا قراره ختم بشه. باید سر و سامون درست تری به باروهامون بدیم که اینجوری پشت سر هم بد نیاریم. 
تمرین تنهایی، داره به جاهای خوبی میرسه. تمرین تنهایی تا آخر عمر پیشنهاد مژده بود. دارم فکر می کنم که اگه این تمرین رو زودتر شروع کرده بودم خیلی از اتفاق ها نمی افتاد. درسته که تجربه های خوبی برام به وجود اومد ولی خب تلخی هایی هم داشت که غیر قابل انکار بود.

  • نسرین

  • نسرین

هوالمحبوب


چند روز پیش، وقتی توی کلاس با انبوهی از بچه های زار و بیمار رو به رو شدم که بازم با شنیدن اسم امتحان، دچار دل درد و معده درد و هزار تا درد بی درمون دیگه شدن، عصبانی شدم. از اون عصبانیت هایی که تهش ختم میشه به دلسوزی، از اون عصبانیت هایی که تهش افسوسه، برای اینکه آخرش می فهمی تو هیچ کاره ای. تو یه مهره بیشتر نیستی، تو افتادی تی یه بازی بد که میدونی تهش بازنده ای. اما باز هم دست و پا میزنی که فرو نری. 
بچه های امسال از هر لحاظ عالی هستن. درس خون، باهوش، مودب. حتی بیشتر از چیزی که ما ازشون انتظار داریم فعالیت می کنن. ولی این چیزی از اندوه من کم نمی کرد. اون سه شنبه ای که چند نفر از بچه ها دوباره حرف استرس و نگرانی آزمون تیزهوشان رو پیش کشیدن؛ گفتم کتاب ها بسته، امتحانم تعطیل. امروز فقط حرف میزنیم. بهشون گفتم من از این سیستم آموزشی بیزارم. من از اینکه مدام درس بخونیم و تست بزنیم و همدیگه رو نفهمیم بیزارم. گفتم اگه بچه داشته باشم نمیذارم بره تو مدرسه ی غیردولتی، حتی شاید اصلا نذارم بره مدرسه! اونقدر که این مدرسه حالم رو به هم میزنه. اونقدر که این سیستم خلاقیت بچه ها رو می کشه. روح شون رو می کشه. سیستمی که داره از یه بچه ی 12 ساله اندازه ی یه آدم بیست ساله کار می کشه. داره بچگی اش رو ازش می گیره در ازای چی؟ در ازای اینکه مدرسه ی بهتری درس بخونه. تهش چی؟ هیچی... بیشتر غرق میشه. بیشتر فرو میره و زندگیش بیشتر تباه میشه.
دلم میخواد وقتی میرم مدرسه اونقدر بهم خوش بگذره که نفهمم کی ساعت دو شد، نفهمم کی وقت رفتن شد، اونقدر انرژی داشته باشم که مجبور نشم عصر ها مثل یه جنازه ولو بشم و هیچ کار مثبتی انجام ندم. دلم میخواد معلم باشم نه ربات. دلم میخواد بچه ها لبخند بزنن، کیف کنن، خوش بگذرونن و بچگی کنن. اونقدر حرف بزنیم که جون مون بالا بیاد. دلم میخواد کلاسی باشه که سمانه فقط خاطره تعریف کنه، شیوا فقط نقاشی بکشه. شقایق آواز بخونه و هلیا تئاتر بازی کنه. نیکا غرق بشه توی بازی های بچه گانه اش، حنانه و فاطمه خاله بازی کنن و درباره ی بچه های آینده شون حرف بزنن. مدرسه بشه کارخانه ی آرزو سازی نه آرزو سوزی.
فکر می کردم تحقق این رویا، چیزی شبیه معجره است. فکر می کردم محاله به این زودی تکونی به این سیستم فرسوده بدن. اما وقتی دوشنبه خبر حذف آزمون تیزهوشان از پایه ی ششم دست به دست چرخید؛ دیدم نه میشه زنده بود و زنده شدن آرزو ها رو دید.
هر چند خیلی ها بازارشون کساد میشه، هر چند خودم خیلی از کلاس های خصوصی ام رو از دست میدم، هر چند خیلی از آموزشگاه ها ضرر می کنن، اما مهم اینه که بچه ها سود کردن. بچه ها برگشتن به زندگی، روح نشاط برگشته به کلاس ها. چند روزه داریم خوش میگذرونیم. چند روزه داریم زندگی می کنیم. داریم بازی املا می کنیم، فلش کارت میاریم سر کلاس، قراره کتابخونه و پژوهش سرا بریم، قراره صبحونه ها رو دورهم بخوریم. قراره کنار همدیگه زندگی کنیم. بچه ها دارن لبخند میزنن، من استرس تموم شدن کتاب رو ندارم، نگران تست زنی بچه ها نیستم. نگران رتبه های بچه ها نیستم.... خوشحالم که داریم تغییر می کنیم. امیدوارم پای این تغییر بایستیم.
  • نسرین

هوالمحبوب

یکی تو بیست و سه سالگی ازدواج می‌کنه و اولین بچه شو ده سال بعد به دنیا میاره،اون یکی بیست و نه سالگی ازدواج می‌کنه و اولین بچه شو سال بعدش به دنیا میاره.

یکی بیست و پنج سالگی فارغ التحصیل می‌شه ولی پنج سال بعدش کار پیدا می‌کنه،اون یکی بیست و نه سالگی مدرکشو می‌گیره و بلافاصله کار مورد علاقه شو پیدا می‌کنه.

یکی سی سالگی رئیس شرکت می‌شه و در چهل سالگی فوت می‌کنه، اون یکی چهل و پنج سالگی رئیس شرکت می‌شه و تا نود سالگی عمر می‌کنه.

"تو نه از بقیه جلوتری نه عقب تر"

"تو توی زمان خودت زندگی می‌کنی"

پس آروم باش، از زندگی لذت ببر و خودت را با دیگری مقایسه نکن!


#ناشناس

  • نسرین

هوالمحبوب


چند وقت پیش بود که به تاسی از پست یکی از دوستان، قصه ی چادری  شدنم  را  نوشتم. آن روزها همان حس خوبی را از چادری بودن داشتم که امروز دارم. هرچند الی هر بار که همدیگر را می بینیم غر زدن هایش شروع می شود. هر چند که اغلب دخترای چادری فامیل بعد از ازدواج چادرشان را بوسیده اند و گذاشته اند در عمیق ترین قسمت کمد؛ اما من هنوز هم انتخابم را دوست دارم. اما حالا که در گوشه و کنار کشورم، هر روز یک زن با برداشتن حجاب، به وضع جامعه اعتراض می کند حس دوگانه ای دارم. حسی دوگانه از اینکه چرا باید در کنار همه ی مشکلات و ناکارآمدی ها، حجاب بشود علم اعتراض! به این فکر می کنم که اگر حجاب در کشور اختیاری شود، آیا زندگی برای منِ چادری همینقدر راحت خواهد بود؟! تصور می کنم سوار مترو، اتوبوس یا تاکسی شده ام و زنی کنار دستم نشسته است که تاب و شلوارک پوشیده است؛ آیا باز هم میتوانم سفت و سخت چادرم را بچسبم و از تغییر کردن و همرنگ جماعت نشدن نترسم؟! حالا گیریم تغییر نکنم میتوانم همزمان با چنین زنهایی معاشرت داشته باشم و به عقاید شان احترام بگذارم و از اینکه در کشور آزادی زندگی می کنم خشنود باشم؟
گاهی دین، تعصب هم به همراه می آورد. تعصب به اینکه حجاب اجباری را دوست داشته باشم و از تغییر وضع موجود واهمه داشته باشم. اما بر میگردم به آن سوی قضیه و نگاه می کنم به رفتار مذهبی ها و اهالی منبر و مسجد.
امروز رفته بودیم امامزاده و آن دکه ای که همیشه از آنجا چادر برمیداشتیم بسته بود. الی بدون چادر همراه من تا امامزاده آمد. چند دقیقه ای بغل ضریح نشسته بودیم که یکی از خادم های دلواپس آمد و سراغ چادر را گرفت. الی گفت که مسیر حیاط را هم همین طوری طی کرده و چادر ندارد! زن دلواپس غر زنان شروع کرد به گشتن و زیر لب اعتراض کردن، که وای خدای من شما چطور از حیاط امامزاده رد شده اید آن هم بی چادر! حالا باید من غرهایش را بشنوم دوربین ها روشن است و احتمالا شما را بدون چادر دیده اند! 
برای من چادری قضیه به غایت چندش آور بود. برای منی که عاشق چادرم طرز بیان و طرز برخورد خادم محترم ناراحت کننده بود. باور کنیم که رفتار افراطی و گاه دور از شان ما مذهبی های افراطی، باعث شده جوانان ما از دین و مذهب گریزان باشند. گاهی یادمان می رود شرط ورود به بهشت موعود اخلاق است نه حجاب!

  • نسرین

هوالمحبوب


من غبارآلود ِهجرانم تو اما مدتی ست

عهده دار ِ آن نگاه ِ لرزه افکن نیستی

 

یک چراغ از چلچراغ آرزوهایت شکست

بعد ِمن اندازه ی یک عشق، روشن نیستی!

 

لاف آزادی زدی؛ حالا که رنگت کرده فصل

از گزندِ بادهای هرزه ایمن نیستی!


#کاظم_بهمنی

  • نسرین