زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.

کانال زمزمه های تنهایی: @zemzemehayema

طبقه بندی موضوعی

۴ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

هوالمحبوب


شنبه روزی بود در سی ام آبان ماه سال 94 که چشم به راه آمدنت بودیم و تو درست به موقع از راه رسیدی، سحر خیز بودی و آمدنت خواب از چشم هایمان پراند، صبح یکی از بهترین روزهای زندگی مان بود که حضورت معجزه ی زندگی مان شد.

معجزه چیزی بالاتر از حال خوبی است که نصیب مان کردی؟ معجزه چیزی فراتر از خنده های از ته دلی است که سالها در سینه  حبسش کرده بودیم؟

معجزه قد کشیدن تو بود در آغوش مان، معجزه اولین آوایی بود که از گلوی تو برخاست، اولین خنده هایت با صدای بلند که ما را تا عرش الهی برد، معجزه نشستن و برخاستن ات بود، راه افتادن و ایستادنت بود و حالا شکر گزاریم برای بودنت و برای رنگی که پاشیده ای به زندگی خاک گرفته مان.بی شک معجزه های بزرگ تری در راه است.

اولین تولد زندگی ات مبارک جان دلم، برایت دنیا دنیا شادی آرزو میکنم و تنت را روحت را و خنده هایت را به خدا می سپارم. مواظب نبض زندگی مان باش که در دست های توست.


+ ایلیای نازم امروز یک ساله شد.

+ به مناسبت ایام عزاداری فعلا تولد نگرفتیم.

+ دلم میخواست عکسش رو به اشتراک بذارم ولی متاسفانه سیستمم کلا مشکل داره!

  • نسرین

هوالمحبوب

همیشه فکر میکنم که شاید این عشق به کتاب بود که منِ حقیقی رو ساخت؛
شاید این دیوانگی ها، این شوریدگی ها، این گاهی در جهان دیگری سیر کردن ها، الهام گرفته از همین سطرها و همین کلمه هاست...

این غرق شدن تو شهر کتاب، توی دریای بی کران کتابهای تازه چاپ شده. این زلف گره زدن به کتابخونه، شاید داشتن این همه دوست کتابدار و کتاب دوست، موهبت همین دیوانگی ها باشه.

برای منی که پدربزرگم عاشق کتاب بود و پدر و مادر بزرگم هر شب زمستون بساط مشاعره رو برپا میکردن، برای منی که کتاب رو تو دست های برادر و خواهر بزرگم میدیدم و قد میکشیدم خیلی عجیب نبود این شیفتگی به کتاب.

یاد ایامی که عاشقانه لحظه ای رو منتظر بودم که برادرم کتاب عظیم الجثه ی «نادر پسر شمشیر» رو بذاره زمین و من برم سروقتش بخیر؛ کتابی هزار صفحه ای با جلد نارنجی رنگ که هیچ وقت قسمت نشد بخونمش؛ مثل خیلی از کتابهای امانتی که یک شب مهمون خونه مون بودن و من هیچ وقت فرصت خوندنشون رو پیدا نکردم. مثل «کتاب خاطرات علم» که یه سه شب جادویی مهمون مون بود و من فقط تونستم یک جلدش رو بخونم! هنوزم که هنوزه لذت قاچاقی خوندنش باهام همراهه.

همیشه میگم مگه جایی بهتر از کتابفروشی توی دنیای به این بزرگی هست.

جایی دنج تر از «شهر کتاب» جایی برای عاشقی کردن تو هر ردیف، تو هر قفسه، تو هر طبقه.

توی کتاب دنبال کشف بودم؛ کشف آدم های جدید، دنیاهای جدید. دنبال دیدن خودم تو آینه ی دیگران؛

شاید همین عاشقی کردن ها هلم داد سمت ادبیات. «ادبیات یک انتخاب نبود یک سرنوشت بود.» من انتخابش نکردم اون منو کشید سمت خودش. یه دریای بی پایان که آغوش بی منتش رو باز کرد سمت من و من مجذوب شدم. مجذوب آدم ها، کتاب ها، نوشته ها. مجذوب کلمه و نوشتن.

آه که اگر آدمی کاغذ و قلمی نداشت اگر کتابی نداشت، اگر شعر نبود اگر کلمه نبود.

این موجود دوپای عاجز چقدر قابل ترحم می شد.

بیایید در این ایامی که سند خورده به اسم کتاب با این عزیز دردانه ی عالم مهربان تر باشیم.

برای ساختن دنیای بهتر، برای تربیت نسل بهتر.

رحم کنیم به این موجود کاغذی بی پناه که بی کس و تنها تو قفسه های کتابخونه ها خاک نخوره.

رحم کنیم به این موجود ناب دوست داشتنی که هیچ کتابفروشی به رستوران تبدیل نشه.

رحم کنیم به این فرشته ی ساکت که هیچ دنیایی سیاه و تاریک و خشن نباشه.

با کتاب و کتابدار و کتابفروش و کتاب دوست مهربان باشیم لطفا.

عنوان و تصویر از وبلاگ دوست خوبم«مدادکوچک»

  • نسرین

هوالمحبوب


نام اثر: زیباتر      نویسنده: سینا دادخواه         انتشارات: چشمه               قیمت: 13000  


خلاصه داستان: داستان درباره ی پسری است به نام هومن، که دانشجوی مهندسی شیمی است.هومن به دلیل خطر مشروط شدن به دنبال یافتن استاد درس دیفرانسیل است که نمره ی هشت را به ده تبدیل کند.یافتن منزل دکتر لادن کیانمهر و آشنایی با دخترش گلسا آغاز ماجراهای این کتاب است.

کتاب قبلی سینادادخواه بسیار سر و صدا به پا کرده بود و به دلیل اسم و رسمی که به هم زده بود مشتاق خواندنش بودم. دادخواه در کتاب اولش ثابت کرده بود که استاد توصیف روابط آدم هاست و به شکلی شاعرانه به توصیف احساسات درونی شخصیت ها می پردازد.

این هنر دادخواه در زیباتر به اوج خود میرسد. گاهی از حجم تشبیهات بکر و توصیفات جاندار به وجد می آمدم و مدام به نویسنده ی جوان اثر آفرین میگفتم.

داستان عشق هومن و گلسا و در ادامه داستان درگیری احساسی هومن و صبا به شکلی جذاب روایت می شود. شخصیت پردازی کتاب متفاوت و منحصر به فرد است. شخصیت گلسا دختری که از تکرار میگریزد و به دنبال یافتن رابطه ای غیرتکراری است، هومن که در عین وابسته بودن به مادرش کتایون می خواهد از زیر سایه اش بیرون بیاید و در اجتماع مطلوبش شخصیتی مستقل کسب کند.

نقطه ضعف بزرگ کتاب اما از یک سوم پایانی کتاب آشکار می شود. من به عنوان مخاطب کتاب دلیل برهم خوردن روابط مادر-فرزندی بین لادن و صبا را درک نکردم. دلیل جدایی اجباری صبا از هومن برایم لاینحل باقی ماند. هر چقدر که رفتار گلسا در برابر وسوسه های هرمز منطقی و قابل باور بود، هرچقدر که عشق برایش بازیچه بود به نظرم صبا دختری عاقل و سرد و گرم چشیده می آمد.

از سوی دیگر بحثی در خصوص بسیاری از رمان های معاصر دارم آزادی بیش از حد روابط بین زن-مرد است. وقتی رمان های امروزی را میخوانم گاهی یادم می رود که این اتفاقات در همین تهران خودمان رخ می دهد، و من در یک کشور حداقل اسما مسلمان زندگی میکنم.

دختری با پسری آشنا میشود و چند شب بعد در خانه پسر است، شب در آنجا می ماند و...

چنین روابطی واقعا مربوط به چند درصد از مردم کشور ماست؟

آیا این میزان دور شدن از بافت اصلی مردم در جایی به روند قصه نویسی معاصر ضربه نخواهد زد؟

اگر تو ذوق خوردن پایان کتاب نبود بی شک میتوانستم بگویم یکی از بهترین کتابهایی است که در چند سال اخیر خوانده ام. پر از روابط پیچیده و در هم تنیده و پسر از صحنه پردازی های خلاقانه. منتظر کتابهای بهتر از دادخواه خواهیم ماند.

  • نسرین

هوالمحبوب


این روزها دغدغه ی بسیاری از کاربران شبکه های اجتماعی، شده است حفظ حریم خصوصی! تصورش را بکنید من هر روز از غذای ظهرم گرفته، تا دل دادن و قلوه گرفتن با معشوقه ام را، در شبکه های اجتماعی به اشتراک میگذارم و بعد توقع دارم مردم سوال شخصی از من نپرسند و در خصوصی برای من ابراز احساسات نکنند!!

گاهی وقت ها از این میزان تناقض در افراد و چهره ها تعجب میکنم. چطور وقتی دو بازیگر سرشناس در این مملکت با هم ازدواج میکنند؛ توقع دارند تمام مردم این وصلت میمون و مبارک را به فال نیک بگیرند و برایشان آرزوی خوشبختی کنند؛ مدام از این برنامه به آن برنامه دعوت می شوند و جیک جیک مستان شان است؛ اما وقتی همان زوج محترم بعد از چند سال تصمیم به جدایی میگیرند؛ هر نوع سوالی در خصوص صحت و سقم این مسئله میشود حریم خصوصی و سرک کشیدن در زندگی شخصی آدم ها؟!

بیایید تکلیف مان را با خودمان روشن کنیم، یا ما مردم را محرم میدانیم یا نمیدانیم. اگر مردم محرم ما هستند پس می توانند درباره ی ازدواج و طلاق ما کنجکاو شوند و اگر مردم نامحرمند پرسش از ازدواج و کنجکاوی درباره ی طلاق به یک میزان جزو حریم شخصی است.

توقع نداشته باشیم مردمی که برای ازدواج ما آرزوی خوشبختی کرده اند درباره ی طلاق مان چیزی نپرسند. با مردم صادق باشیم .

  • نسرین