زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.

کانال زمزمه های تنهایی: @zemzemehayema

طبقه بندی موضوعی

۱۵ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

هوالمحبوب

هر وقت حس بیچارگی به سراغم آمد هر وقت حس کردم که بدبخت ترینِ عالمم هر وقت دلم از نداشته هایم گرفت تو تمام قد مقابلم ایستادی انگشت اشاره ات را گرفتی به سمت آنهایی که نداشته های من در برابر نداشته های آنها خنده دار بود. گفتم مهناز را از من گرفتی نشانم دادی الهام را که برادرش را گرفته ای، هدی را که تنها خواهر تازه عروسش را از او گرفتی. گفتم کار، نشانم دادی مادری را که با روزیِ هزار تومانی شکم فرزندانش را سیر میکرد. گفتم مهر، گفتم عشق، گفتم دلتنگی، گفتم درد، گفتم سخت است؛ چشم هایم می سوزد؛ قلم تیر میکشد؛ جای خالی اش را نشانت دادم؛ گفتم برش گردان.الهام دوم را نشانم دادی گفتی ببین و سکوت کن. ببین و بیندیش. همسرش را از او گرفته ای که ثابت کنی هنوز هم خدایی و خدایی میکنی. هنوز هم بزرگی و جلالت مرا به سجده وا میدارد. جای خالی او برای الهام بی شک پر رنگ تر از این حرفهاست که دلداری من آرامش کند. الهام عزیز ِ من دارد از همسرش جدا می شود همسری که دو سال تمام کنارش بوده و جزئی از وجودش شده است. الهامی که دوبار برایمان کارت عروسی فرستاد و هر دوبار به سرانجام نرسید. خدایا حکمتت را شکر. فقط برای دل الهام قصه ی من قدری آرامش، جرعه ای صبر و ذره ای توکل کنار بگذار. سهم دلتنگی هایش را با خدایی ات پر کن. خدای خوبِ همیشه پیروز، خدای خوبِ همیشه محبوب، آرامش قلبش باش در این لحظه های پر التهاب، لحظه های دل بریدن. خدای خوبِ من کاری کن که اگر به صلاحشان است دلشان به هم مهربان شود. خدای خوبم مادرها را پدرها را قدری هدایت کن. جوان ها را قدری مهربان تر کن. خدای خوب همیشه عاشق جرعه ای از عشق بی نهایتت را به قلب هادی و الهام بچشان تا پاره نشود این علقه های مهر، این رشته های محبت. دلم امشب بدجور درد میکند .قلبم بدجور تیر میکشد نه برای خودم برای رفیقم....

  • نسرین

هوالمحبوب

گاهی وقتها دیدن هر دو دست در هم گره شده بغضم را فرو می ریزد گاهی وقتها دیدن هر لبخند از ته دلی چیزی را در درونم به جوشش وامیدارد گاهی وقت ها دیدن هر حال خوشی مرا یاد خاطره های تلخم می اندازد. این گاهی وقتها که میگویم این روزها و شبها برایم زیاد تکرار می شود نمیدانم از صلابت و شکوه این شبهای عزیز است از فضای نورانی این روزهاست یا از چیست.

دلم این روزها قرار نمیگیرد و هر آن چشمم پی تو میگردد در قاب خالی ات.

دلم این روزها پی کسی میگردد که نگاهم کند و بودنم برایش غنیمتی باشد دلش غنج بزند از دیدن لبخندم، دلش بلرزد از اشک هایم، دلم کسی را میخواهد که با تمام غرور مردانه اش بخواهدم و با تمام احساسات مردانه اش پای خواستنم بایستد.

گاهی وقتها جای خالی ات بد جوری تو ذوقم می زند گره دست های مردانه ات در میانم دستانم گاهی وقتها خیلی جایش خالی است

دلم این روزها پر است از تمام دلتنگی ها، از تمام صبوری های دیده نشده، از تمام فرو ریختن ها از تمام اشک های پنهانی.

گویی برای کسی نامه مینویسم که هر گز زاده نشده است.

کسی که هرگز قرار نیست این عکس دو نفره را ثبت کند.

این قاب دو نفره را پر کند.

کسی که صلابت مردانه اش دلم را بلرزاند و عشقی را به وجودم بدواند که هنوز کال است...

دلم این روزها کوچک کوچک شده است به قدری که حجم دلتنگی هایم را برای کسی که ندیده ام تاب نمیاورد.


  • نسرین

هوالمحبوب

صبح یکی از لعنتی ترین روزهای خدابود.صبحی که نه گرم بود و نه سرد. نه باد میوزید و نه بارانی میبارید. و من وسط دنیای مردگان ایستاده بودم و انعکاس ضجه های اطرافیانم هوشیار نگهم میداشت.
اما گاهی چشم دوختن به آسمان خاکستری و عبور پرنده های خاکستری از بالای سرم، مرا از لحظه ی حضورم جدا میکرد. به خلسه میرفتم. به یک صبح آفتابی که نه گرم است و نه سرد.به یکی از دل انگیزترین روزهای کودکی ام.
مهناز را میبینم که با آن پیراهن گل منگلی به سمتم می اید. لبخند همیشگی را بر لب دارد.گویی لبخند را به لبهایش دوخته باشند. دستم را میکشد و هولم میدهد به سمت دیوار نصفه نیمه ی حیاط. دیواری که هنوز بالا نیامده بازیچه ی جدید ما بچه ها شده است. دیواری که قرار است خانه ی خاطره های کودکیِ مان را به دو قسمت نامساوی تقسیم کند.

مهناز دستم را میکشد؛ من چشم باز میکنم و خودم را در صبح یکی از لعنتی ترین روزهای خدا میبینم این دستهای الهه است که دستم را میکشد و این صدای ضجه های مادر است که گوش فلک را کر کرده است. ترجیح میدهم چشم هایم را ببندم و روی دیوار کوتاه تازه بالا آمده راه بروم و مهناز دستم را بکشد تا تعادلم را به هم بزند. اما صدای ناله ها و شکوه ها بلند تر از آن است که رویایم را برهم نزند. صدای الهه بلند است صدای مادر بلند است و من که اشک هایم خشک شده است شبیه ارواح دچار بی وزنی شده ام.با تنه های دور و بری ها به این طرف و آن طرف پرت می شوم. صدای لا اله الا الله که بلند می شود مهناز دوباره جلوی چشمم است. با همان چشم های تیله ای با همان لبخند دوخته شده بر لب هایش.اما این بار شبیه کودکی هایش نیست.اما این بار چشم هایش را بسته است.اما این بار لبخندش محو است و دندان های خرگوشی اش را نشان نمی دهد. مهناز میخوابد و من بیدار می شوم. چشم که باز میکنم وسط دنیای خاکستری قبرستانم. چشم که باز میکنم قطره های درشت اشکهایم  بر گونه های تکیده ی مهناز می غلتد.چشم که باز میکنم مشت هایم خاک را پر میکند و میپاشد توی قبری که مهناز خوابیده است. مث بچگی هایمان که  خاک را مشت مشت سمتش پرتاب میکردم تا لباس های او را هم مث لباس های خودم خاکی کنم. چشم که باز میکنم مهناز برای همیشه چشم هایش را بسته است.

  • نسرین

هوالمحبوب

در ادامه ی پست قبل نوشته ی خودم رو براتون میذارم نکته هایی که به نظرم بارز بودن. اینکه بعضیا میگن کتاب خوبی بود یا نه یا توصیه میکنی یا نه چون کتاب از نظر اخلاقی ضعیفه نمیتونم به هر کسی توصیه اش کنم قطعا کتاب به خاطر همین بخش هایی که اینجا عنوان میشه نوبل گرفته چون یه المان هایی داره که میشه با واقعیت آمریکای لاتین تطبیقش داد.

انحطاط اخلاقی:

در طول این رمان 545 صفحه ای تنها ازدواج رسمی که ثبت می شود ازدواج نسل اول بوئندیاها یعنی خوزه آرکادیوی اول و اورسلا است و بعدتر یکی از نوادگان نامشروع آنها با دختری به نام فرندا ازدواج  رسمی میکند. این دو تنها ازدواج های رسمی و مورد قبول کلیسای کاتولیک به شمار میروند.مابقی نسل این خاندان همگی دارای فرزندانی می شوند که همگی از روابط نامشروع و غیر شرعی به وجود آمده اند. انحطاط اخلاقی در این رمان به طور واضح و آشکار وجود دارد و چیزی است که نویسنده خیلی در پی تقبیح آن برنمیاید. این نابه سامانی های اخلاقی تا به آن جا پیش می رود که ما در فراز پایانی کتاب شاهد روابطی غیر اخلاقی بین خاله و خواهر زاده هم هستیم و تولد نوزادی که آخرین بازمانده ی این خاندان است و در نهایت خوراک مورچه ها می شود!

  • نسرین

هوالمحبوب

تصمیم گرفتم برای معرفی و نقد بهتر اول یک مقدمه ی خوب که توی یکی از سایت ها نوشته شده رو براتون نقل کنم و در بخش دوم تحلیل خودم از این کتاب رو ارائه بکنم.چون به نظرم این یادداشت حق مطلب رو بهتر از من ادا کردهلازم به ذکره که توی این یادداشت تنها خلاصه ی داستان نوشته ی خودمه!

.

صد سال تنهایی" حاصل 15 ماه تلاش و کار "گابریل گارسیا مارکز" است. چاپ نخست آن در سال ۱۹۶۷ در آرژانتین با تیراژ ۸۰۰۰ نسخه منتشر شد.   این رمان از آثار مهم ادبیات آمریکای جنوبی ( آرژانتین ) است. نوبل ادبی 1982  به این اثر تعلق گرفت. .

 صد سال تنهایی مشهور ترین و به عقیده ی بسیاری بهترین کتاب نویسنده ی مشهور کلمبیایی گابریل گارسیا مارکز است ، هم چنین او برای این کتاب موفق به دریافت جایزه ی ادبی نوبل در سال هزار و نهصد و هشتاد و دو شد .به اعتقاد بسیاری او در این کتاب سبک  « رئالیسم جادویی » را ابداع کرده است . داستانی که در آن همه ی فضاها  و شخصیت ها واقعی و حتی گاهی حقیقی هستند ، اما ماجرای داستان مطابق روابط علّی و معلولی شناخته شده ی دنیای ما پیش نمی روند . در بسیاری از فرازهای داستان با یک جادوی انکار ناشدنی مواجهیم که نقش کلیدی در پیش بُرد داستان دارد .

آن چنان که خود مارکز ادعا می کند این رمان بیانگر واقعیتی ست که در کلمبیا می گذرد .به همین علت  است که بسیاری از منتقدان به جستجوی اتفاقات داستان و توجیه آن ها در زندگی مردم آمریکای لاتین و بویژه کلمبیا می پردازند .


  • نسرین

هوالمحبوب

یه سری اتفاق های خوب فقط در ماه رمضان میافتند و محال است که در روزهای دیگری شاهدش باشیم! این قرآن خواندن همه گیر چیزی است که مختص این ماه عزیز است متاسفانه! خود من هم شامل این گروه میشوم که قرآن خواندن درست و اصولی ام صرفا در این ماه خلاصه شده است. حالا جدای از این مطلب، یک نکته ی خوبی که چند سال است شاهد رخ دادنش هستم؛ قرآن خوانی دسته جمعی است. خاله ی من (همون خاله وسطی که پارسال همین وقتا مشرف شدن مکه) حیاط با صفایی داره و تو ماه رمضون همه ی همسایه هاش رو دعوت میکنه که راس ساعت مقرر تو حیاط خونه اش جمع بشن و هر روز یک جزو قرآن رو بخونن باهم.این کار حسن زیاد داره و به نظرم مهمترینش اینه که کسایی که در این بین قرآئت ضعیفی دارن توی این جمع خوانی ها اشکالاتشون تا حدی برطرف میشه و خیلی ها هم موظف میکنن خودشون رو که از این قافله ی خیر عقب نمونن. فعلا به غیر از خونه ی خاله ام تو خونه ی یکی از دختر عموها هم این اتفاق مبارک رخ میده خدا رو شکر.
مورد دومی که خیلی دوسش دارم و چند سالیه خیلی جاها اتفاق میوفته اینه که خیلی از خانواده ها هر سال در موعد سالگرد عزیزانشون یه مراسم قرآنی برگزار میکنن اعم از ختم قرآن و ختم یاسین و غیره و این موضوع سبب خیر میشه که هم فامیل دور هم جمع بشه که صله ی رحمه و هم کلی دعا و خیر و برکت نثار روح رفتگانمون میشه و هم اینکه خدا رو شکر این مراسم از تشریفات کلا عاریه. کل پذیرایی در این مراسم شامل یه چایی و در نهایت خرما و نون کماج میشه و خیلی هم به دل آدم میشینه.
نمونش همین امروز که خونه ی دختر عموی پدرم برای ختم انعام دعوت بودیم .چون سالگر مادرشون بود و چقدر  من لذت بردم از این مراسم بدون ریا، بدون غیبت، بدون دل شکستن و سراسر نور و معرفت. دختر عموی پدر خیلی صدا و لحن خوشی دارن و از قرآن خوندنشون کلی لذت بردم. خدا قبول کنه ان شالله. یادش بخیر اردیبهشت و بهمن هر سال عمه حبیبه این مراسم رو تو سالگرد پدر بزرگ و مادر بزرگم برگزار میکرد امسال سالگرد شون فراموش میشه چون دیگه عمه حبیبه نیست که در خونش رو بی منت به روی برادرو خواهر ها باز کنه. خدا غرق نور و رحمتش کنه ان شالله.

  • نسرین

هوالمحبوب

سلام

امیدوارم نماز روزه ی همگی قبول باشه. چند وقتیه درگیر دو تا کار مهمم! اولی خوندن رمان صد سال تنهایی است و دومی پیدا کردن اسم برای خواهر زاده ی در راهم!

نمیدونم چرا تو ماه رمضون کتابها کش میان! کتابهای 500 صفحه ای رو قبلا تو سه روز تموم میکردم الان بیشتر از دو هفته است دست گرفتم ولی اصلا پیش نمیرم.انگار توی این ماه فقط باید قرآن خوند چون هم دلچسبه هم زودتر پیش میره!

اگه وقت کردین و حوصله داشتین اسم های زیبای پسرانه ای رو که کمتر شنیده شده و معنای خوبی دارن رو بهم پیشنهاد بدین ممنون میشم.

و من الله توفیق

  • نسرین

هوالمحبوب


به عاشق های بعد از خود خواهم گفت :

عشق قمار است،

بترسند از ششدره شدن

و

 تمام هستی شان را تاس نریزند.

 بترسند از به یغما رفتن وجودشان.

یقین خواهم گفت،

در قمارعشق جام هستی شان را تا خط  هفتم سر نکشند؛

چیزی برای لحظه های پوچی و نیستی باقی بگذارند.

چیزی کنار بگذارند برای روزهای  دلتنگی،

چیزی مث یک تکه غرور ،

مثل یک بغل احساس،

مثل یک لبخند از ته دل،

 مثل یک  نفس عمیق....

یک چیز کوچک کوچک برای یک شروع دوباره.

1394/04/20

 

  • نسرین

هوالمحبوب

مهمون های ماه عسل گاهی وقتها یه تلنگرن برامون؛ تا قد یه لحظه به خودمون بیاییم.

شاید به قدر یک جمله از هر کدوم درس بگیریم که تو زندگی هامون کارساز باشه.

از مهمون دیروز که گفت : «ما مسلمون ها قدر نشناسیم چون قرآن رو داریم ولی بهش بی توجهیم...»

از مهمون امروز؛ که با اون لحن شیرینش از بخشش گفت...

بعضی از ما دور و بری هامون رو به خاطر یه خطای کوچیک نمی بخشیم.

بعضی از ما از اطرافیانمون به خاطر یه خطای کوچیک کینه های چند ساله به دل میگیریم.

بعضی از ماها به خاطر حرف های چرند؛ خواهر برادری مون رو منکر میشیم.

خوبه که یاد بگیریم بخشیدن بزرگمون میکنه.

  • نسرین

هوالمحبوب

خدای خوبم سلام

از شب قدر پارسال، تا شب قدر امسال که قول داده بودم دختر خوبی باشم یک سال گذشته ولی...

من نتونستم به هیچ کدوم از قول هام عمل کنم...

هنوزم نمیتونم بقیه رو قضاوت نکنم...

هنوزم به بعضیا به خاطر خیلی چیزهایی که دارن و من ندارم حسودی میکنم....

هنوزم سر خیلی چیزهای بی خودی غر میزنم....

هنوزم بی خودی از بقیه عیب جویی میکنم...

هنوزم نماز قضا شده دارم....

هنوزم دلم هزار راه بی راه میره و بر نمیگرده....

هنوزم وقتی از مهمونی برمیگردم، نمیتونم پشت سر خیلی ها غیبت نکنم....

هنوزم دل میشکنم....

هنوزم دروغ میگم....

اما خدا جون تو هنوز هم همون خدایی!

هنوزم بهم فرصت میدی!

هنوزم میگی بنده ام، هنوزم دوستم داری!

هنوزم صدام میکنی که برگردم به آغوشت!

خدای خوبم! دوشب دیگه فرصت دارم برای تولد دوباره....

خدای خوبم تنهام نذار...

دلم سخت شده، دلم کویر شده؛ دلم رو روشن کن به نور ایمان!

دلم رو جلا بده به دوست داشتن خودت نه بنده های خوب و بدت!

راهم رو به سمت خودت هدایت کن تا کج نرم!

خدای خوبم هنوزم دوستت دارم هر روز بیشتر از دیروز...

*******************
پی نوشت: محتاج دعاهای سبز تک تک تون
  • نسرین