زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.

کانال زمزمه های تنهایی: @zemzemehayema

طبقه بندی موضوعی

هجوم خاطره ها

شنبه, ۲ تیر ۱۳۹۷، ۱۲:۱۲ ب.ظ

هوالمحبوب

چند روز پیش که داشتم با یلدا از مدرسه برمیگشتم خونه، به عادت همیشگی پیاده بودیم. وقتی با همیم اونقدر حرف داریم که نمیشه با اتوبوس رفت و حرف ها رو ناقص گذاشت. یلدا عادت داره به تک تک مغازه ها سر بزنه. دوست داره جلوی گلفروشی بایسته و از قشنگی گل ها لذت ببره، توی میوه فروشی خیره بشه به میوه های نوبرانه، توی کتابفروشی چرخ بزنه و هی کتاب انتخاب کنه. دوست دارم این حالش رو. نزدیکی های چهارراه «منصور»، چشمم افتاد به آقایی که با کت و شلوار خیلی شیک داره کنارمون راه میاد. هی دقیق شدم، هی دقیق شدم، دیدم بله خودشه. یک آن پرت شدم به 17 سالگی ام. همون سالی که برای آخرین بار دیده بودمش. خیلی خوش تیپ تر از اون وقت ها شده بود. هر چند موهاش از سیاهی به سفیدی می زد ولی خودش بود. همون مرد محبوب دوران دبیرستان، که خیلی دوستش داشتم.

هی از بغل یلدا سرک کشیدم که بهش سلام بدم و در نهایت با جیغ خفه ای گفتم سلام آقای عمرانی. وقتی برگشت سمتم لبخند بزرگی داشت. شناخته بود؟ نمیدونم ولی حس میکنم شناخته بود. مگه همون آدمی نبود که صدام رو از پشت تلفن شناخت و گفت مگه من چند تا نسرین داشتم.

مگه می شد از نزدیک ببینه و نشناسه. به عادت همون سال ها بی تعارف دعوتم کرد خونشون. گفت هر جا راحت تری. رستوران یا خونمون که بشینیم گپ بزنیم. خندیدیم. حالش خوب بود. حال منم خوب شد. چهار سال دبیرستان معلم عربی مون بود. نه فقط معلم که عین پدر تک تک مون بود. بی تفاوت نبود. اونقدر بهمون نزدیک بود که حتی از معلم های خانم هم بیشتر از اوضاع زندگی مون خبر داشت. از داشته ها و نداشته هامون. از پدرهامون از شغل های سخت شون. از فقر مون. از دوست پسر سمیه. از دیر خونه رفتن های المیرا. همه رو می دونست و مدام باهامون حرف می زد و نصیحت مون می کرد. یادم نمیره اولین کج رفتن سمیه رو که به گوشش رسونده بودن، اونقدر عصبانی بود که حد و مرزی نداشت. وقتی که با کتاب عربی زد تو سرش همه ی کلاس از ترس لال شده بودن.

آقای عمرانی چکیده ی  خاطرات کل دبیرستان بود. من شده بودم همون نسرین شاد و سرزنده که مدام با معلمش کل کل می کرد. از سیگار کشیدنش ایراد می گرفت، از فارسی حرف زدنش خنده اش می گرفت.

منی که تو کل دبیرستان تنهای تنها بودم و معلم هام شده بودن بهترین دوستام. من دبیر عربی مون رو دوست داشتم و بعد از اون تو کل سال های دانشکده تو عربی لنگ زدم. چون هیچ کدوم شون عربی رو مثل اون درس نمی دادن. هیچ کدوم شون آقای عمرانی نبودن. تو شیش سال دانشگاه تنها درسی که افتادم عربی بود. هیچ کس هم ازم نپرسید تو که همیشه تو عربی نفر اول بودی، چرا حالا اینقدر از این درس بیزار شدی.

اون چند دقیقه وسط خیابون، حس و حال دبیرستان دوباره برگشته بود. کارت دفتر وکالتش رو که بهم می داد، لبخند زد و گفت یه روز بچه ها رو جمع کن و بیار دفترم. دلم برای همتون تنگ شده.

موقع رفتنش دوباره شده بودم همون سی ساله ی غمگین همیشگی. خاطره های خوش اون روزها علی رغم همه ی تنهایی ها می ارزید به حال بد این روز ها.

نظرات  (۱۱)

یه زمانی معلم ها واقعا معلم بودن، امیدوارم الان هم معلم واقعی اکثریت رو تشکیل بدن. فک کنم تنها قشری ان که واقعی هاش حتی با وجود تمامی مشکلات از کارشون نمیزنن. 
پاسخ:
یه زمانی همه چی سرجای خودش بود
اما الان هیچی سرجاش نیست
البته هنوز هم خوب های معلمی کم نیستن
و امیدوارم هیچ زمانی کم نباشن

  • گیوم اِوار
  • عربی و هر علم دیگری فقط با یک استاد خوب شیرین میشه
    پاسخ:
    دقیقا 
  • حامد سپهر
  • توی دانشگاه یه استادی داشتم به نام استاد جعفری اصلا فوق العاده بو این بشر تنها کلاسی بود که توش جا برا نشستن پیدا نمیکردی خیلی از دانشجوهایی که باهاش درس هم نداشتن میومدن کلاسش درس زندگی و عشق میداد بجای درس خودش که روش تحقیق بود
    هرجا هست سلامت باشه
    من هرچی خاطره خوب از دانشگاه دارم یه طرفش ایشونن
    پاسخ:
    یه همچین استادهایی کل سختی های دانشگاه رو برامون راحت کردن :)
    خدا عمر با عزت بهشون بده
  • آشنای غریب
  • یاد معلمان و اساتید خودم افتادم
    جالبه با اینکه تعدادشون زیاده ولی معمولا اونایی تو خاطر آدم میمونن که خوب بودن ، یا خیلی خیلی بد!
    پاسخ:
    دقیقا
    من معلم های خوب زیاد داشتم
    مخصوصا دوران راهنمایی
    وای وای دوران دبیرستان... هرچی خوشی و لذت بود مال اون زمان بود... لعنت به بزرگ شدن... لعنت به سالهای بعد از دبیرستان... 
  • آسـوکـآ آآ
  • چقدر دلم میخواد بیست سال دیگه
    یکی از دانش آموزام این حس رو نسبت بهم داشته باشن
    پاسخ:
    چقدر جالب شمام معلمین؟
    چه درسی؟

    دعوا رو بی خیال نشو
    اگه بدونی تماشای این دعواها چه لذتی داره برام :))
    اصلا خیلی ایده میده بهم دعواهای توی وبم :|
    پاسخ:
    خسته نباشید واقعا!
    آی آی آی اگه خاطرات ما ها رو ازمون بگیرن 
    پاسخ:
    هییییییییییییییی
    اتفاقا داشتم فک میکردم وب تو از اوناس که قلمش خوبه :)


    آقا منم دقیقا این مشکلو دارم اینجا:
    از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد.
    پاسخ:
    داشتم میومدم دعوا ولی با این حرف منصرف شدم:)
    ممنونم
    نه راحت باشین من نگفته می پذیرم :))
    چه بامزه :))
    پاسخ:
    :)
  • آقای مُرَّدَد
  • سلام دیدید یه چیز خُنک از زیر پوستتون حرکت میکنه به سمت بالاترین نقطه ی بدنتون میره؟ از هر جا هم که حرکت میکنه ، مثل آهنربایی که زیر یه کاغذ، براده های آهنو جابجا میکنه و تحت تاثیر قرار میده، پیاز و ساقه و کل موی بدنتونه به لرزه میندازه؟ دیدین؟ از اینجای مطلبتون" نه فقط معلم، بلکه پدر تک تکمون بود..." تا آخرِ مطلبتون، من اونطوری بودم. دست مریزاد. پوستم حال اومد :D
    {قشنگ بود ولی واقعا..حس اونموقع شما در خیابان خریدنی بود}
    پاسخ:
    سلام
    چه تعبیر قشنگ و جالبی
    مرسی :)
    هوووم واقعا حال خوبی بود بعد 13 سال  :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">