زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.

طبقه بندی موضوعی
محبوب ترین مطالب

شاید برای شما هم....قسمت اول

پنجشنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۵:۲۵ ب.ظ

هوالمحبوب

اتوبوس شرکت واحد، به شکل افقی وسط خیابان توقف کرده بود. پژوی خاکستری رنگ، جلوی اتوبوس پارک شده بود و پیرمرد راننده داشت عربده زنان ثابت می کرد که شکستگی سپر جلوی اتوبوس ربطی به دنده عقب رفتن او ندارد. با دو گلدان توی دستم، ایستاده بودم وسط بازار و چشم میگرداندم به آن طرف خیابان که اثری از یک اتوبوس دیگر بیابم.

ایستگاه غلغله بود. زن ها و مردها،  زیر آفتاب داغ ایستاده و نشسته، هر کدام با کوهی از کیسه های خرید، نظاره گر صحنه بودند. بوی سبزی های تازه، بوی سیر با بوی توت های سفید در هم آمیخته بود.
دلم یک چیز خنک میخواست. یک چیز خنک که مزه ی جدیدی داشته باشد. چیزی که شبیه آبمیوه و بستنی نباشد. یک شربت خنک خانگی مثلا. چیزی که وسط آن قیامت نمی شد پیدایش کرد. گلدان های شاه پسند توی دستم را به سینه فشردم، چادرم را جمع کردم و با یک شاخه گل صورتی، با دو گلدان کوچک گل، راه افتادم آن طرف خیابان. دلم میخواست دست هایم خالی بود و می توانستم گوشی را از توی کیف ام در بیاورم. دلم می خواست هندزفری را میچپاندم توی گوش هایم و تا خانه راه می رفتم. گلدان های شاهپسند زیر هرم گرما، پلاسیده شده بودند. یادم نمی آمد آخرین بار کی آبشان داده ام.

چطور می توانستم گلدان های بی نوا را فراموش کرده باشم؟

اما داستان پیامک ها که یادم افتاد، شاید برای اولین بار به خودم حق دادم که گلدان های کوچک بی نوا را یادم رفته باشد. یک هفته ای می شد که زنگ ها و پیامک های بی موقع اش شروع شده بود. وسط کلاس، توی تالار، وسط مهمانی خانوادگی. ترجیح داده بودم جواب ندهم. یعنی شماره اش را فراموش کرده بودم. نمی توانستم باور کنم آدم ها می توانند حتی بعد از گذشت یک سال بی خبری، دوباره پیدایشان شود.

اردیبهشت پارسال بود که وسط شهر کتاب دیدمش. با آن هیکل درشت و کشیده اش. سراسیمه پله ها را بالا آمده بود و چشم گردانده بود بین قفسه ها. مرا ندیده بود. اما من از همان زمانی که از پراید یشمی اش پیاده شده بود دیده بودمش. صاف کردن پیراهنش را دیده بودم، دست کشیدن به موهای خوش حالتش را دیده بودم و دید زدن ساعتش را هم. حالا گوشی را دست گرفته بود و لابد میخواست به من زنگ بزند که بگویم رسیده ام یا نه. اما من برعکس همه ی دور و بری هایم زمان برایم مقدس بود. وقتی قرار بود ساعت مشخصی جای باشم، حتما چند دقیقه زودتر می رسیدم تا زمان کسی را بی جهت از او نگیرم.

من ده دقیقه مانده به قرار رسیده بودم. بارها خودم را توی آینه ی جیبی ام دید زده بودم. و هر بار رژم را کمرنگ ترکرده بودم. روسری ام را مرتب و چین های مانتو ام را با دستم صاف کرده بودم. ندیده بودمش. ندیده بودتم. و حالا قرار بود برای اولین بار همدیگر را وسط بهشت کتاب ها ملاقات کنیم. مکان قرار را من پیشنهاد داده بودم. فکر می کردم هر اتفاق عاشقانه ای باید وسط شهر کتاب رخ بدهد.


ادامه دارد....

نظرات  (۵)

  • منتظر اتفاقات خوب (حورا)
  • شهر کتاب^_^

    پاسخ:
    :)
    اونایی که بعد یه مدت میان و دوست ندارم
    نمیتونم اعتماد کنم
    راه رفتن و یاد گرفتن
    پاسخ:
    چه جمله ی خوبی
    اون ها رفتن رو بلد شدن....
    عالی بود 
    مثل داستان قبلی که نوشته بودین
    رفته بودم عمق ماجرا خودم تصویر میکشیدم
    و حتی شلوغی بازار رو جلوی کره نی خانه تصور میکردم بوی سبزی و سیر و توت مرا یاد آنجا انداخت
    پاسخ:
    لطف داری
    البته اینجایی که من تصویر کردم راسته کوچه بود نه کره نی خانه
    :)
    شهر کتاب :)
    ادامشو هم باید بخونم که نظر بدم .
    پاسخ:
    ممنون که می خونید :)
    بعد از یه سال؟ من یه کسی رو می شناختم که مربوط میشد به سال ۸۹ و پارسال بهمن ماه یهویی ازم خبر گرفت! حتی اول نشناختم کیه! 
    مشتاق خوندن ادامه ی داستانم😍
    پاسخ:
    فعلا در دست نگارشه نمیدونم بتونم برسم امروز پست کنم یا نه:)
    اون بابا دیگه خیلی دل به نشاط بوده!

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">