زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.

طبقه بندی موضوعی
محبوب ترین مطالب

از آه دردناکی سازم خبر دلت را

شنبه, ۲۵ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۲۱ ب.ظ

هوالمحبوب

تا وقتی عاشق نشده بودیم، همیشه مثل ندید بدید ها به دست های گره خورده به هم نگاه می کردیم و آه می کشیدیم، هدیه های ولنتاین و تولد و عیدی های رنگارنگی که دخترهای کلاس مان از عاشق های جنتلمن شان میگرفتند،، مای بی عشق را سخت سوز به دل می کرد.

 حالا که دارم عکس های آن دوران را نگاه میکنم، به تمام جماعت ذکور حق میدهم که مجذوب من و امثال من نشوند. هر چند زیبایی امری فطری است و بزک کردن و رنگ و لعاب، مهمان چند روزه ای بیش نیستند اما از ظاهر که بگذریم، رفتار مان هم چیزی کم داشت انگار. ما برای دلبری کردن خلق نشده بودیم!

نه از آن خنده های شیرین یادمان داده بودند نه لوندی کردن بلد بودیم. نه راه رفتن مان با ناز و عشوه بود و نه می توانستیم کلمات را بکشیم و اطوار بریزیم.

ما دخترکان ساده و معصومی بودیم که یاد گرفته بودیم تا می توانیم از جنس مذکر فرار کنیم و حتی اگر لازم شد جواب سلامش را هم ندهیم. چقدر دلم برای خودمان در آن چهار سال دانشکده می سوزد. هرچند که تمام زندگی عشق نبود اما خیلی به خودمان سخت گرفتیم.  برای حرف زدن با هر استادی باید چهار نفره اقدام میکردیم. برای رفتن به سلف دانشگاه چهار نفره می چسبیدیم به هم و انگار بخواهیم همدیگر را اسکورت کنیم، از کنار هم جم نمیخوردیم.

دوشنبه ها غذای سلف ماهی بود و الناز ماهی دوست نداشت. مجبورش می کردیم تا نزدیکی سلف بیاید و در نزدیک ترین نیمکت به سلف بنشیند و غذایش را بخورد که بتوانیم از دور هوایش را داشته باشیم.

الناز خوشگل بود، با چشم های درشت میشی رنگ، می توانست به راحتی عاشق شود. اما آنقدر از این جلف بازی ها در نیاوردیم که هر چه پسر بود با کس دیگری پرید و ما ماندیم و حوض مان.

روزهای آخر دانشگاه که کمی رویمان بازتر شده بودیم، یک روز رژ یاسی رنگ را از کیفم درآوردم و کشیدم به لب هایم. آن روز تازه پالتوهای منجق دوزی شده مد شده بود و من هم یکی خریده بودم، با بوت های پاشه بلند خز دار حسابی تیپ زده بودم. فکر می کردیم روزهای آخر بالاخره یه غلطی باید بکنیم!

از توی نمازخانه که رژ یاسی رنگ نشسته بود روی لب هایم، سمیه و نازی انقدر غر زدند که تا برسیم دم دانشکده لب هایم سفید تر از همیشه شده بودند.

استاد میم توی کلاس چهارمقاله، خیره شده بود به پوتین هایم و لبخند های کجکی میزد. میان کش مکش های تعیین روز امتحان میان ترم بود که یک نفر از پشت مصراعی از حزین لاهیجی را خواند : «ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد» و من شوربخت از همه جا بی خبر ادامه دادم«در دام مانده باشد صیاد رفته باشد»

استاد همیشه بد قلق جوانِ تازه دکتر شده ی ما هم به خودش گرفت. فکر کرد منظورمان از صیاد جناب ایشان است! همین شد که بساط خنده های کجکی دیگر جمع شد.

همان شب الناز در خواب دیده بود که زن دکتر نون شده و کلی از این بابت غصه اش شده بود. او به اختلاف سنی دکتر با خودش فکر می کرد و من هنوز به یاد خنده های ریز ریز سر کلاس چهار مقاله بودم و به شعری که ناخواسته بر زبانم جاری شده بود.

نظرات  (۲۲)

  • مریــــ ـــــم
  • واای عالی بود.واقعا لذت برم از پستت
    منو برد به 4سال دانشگاهم
    الان که فکرشو میکنم میبینم چقد بچه گانه رفتار میکردیم.هم سن سالام اون موقع چقد بیشتر از من میفهیمدن.انگار تو ی دنیای دیگه بودیم و دقیقا ترمای اخر ماهم به همین چیزا فکر میکردیم
    پاسخ:
    ممنونم لطف داری مریم جان
    خب دقیقا ما تو یه دهه یه شکل تربیت شده بودیم!
    وبلاگ خوبی دارید،  موفق باشید 
    پاسخ:
    ممنونم
    حالا اگه تو دوران دانشجویی عاشقش نشدن و نتونس عاشق بشه بب بخ میشه؟
    شاعر میگه نیست در دانشکده نگاری که دل ما ببرد
    بختم ار یار بود رختم ازینجا ببرد
    پاسخ:
    اون سال ها نیاز داشتیم به دیده شدن
  • ریزوریوس ❤:)
  • چه باحال:) ... من و دوستمم همینطوری هستیم! دو نفر با ویژگی های دهه شصتی ها افتادیم بین کلی دهه هفتادی:) اوضاع خیلی خرابه
    پاسخ:
    اوضاع خیلی خرابه:)
    چه باحال که یه دهه هفتادی تصویر واقعی از این پست داره
    خوش اومدی:)
    سلام
    خیلی ممنون جزئیات دوران دانشجویی تون رو با قلم زیباتون به تصویر کشیدید
    قلمتون هم داره روز به روز زیبا و زیباتر میشه
    پاسخ:
    سلام
    حالا کجاشو دیدین
    دوران دانشجویی من از این جزئیات زیاد داره:)
    اقا شما چرا صندلی داغ اینجانب غایب بودین؟
    امیدوارم عذرتون موجه بوده باشه
    وگرنه از این به بعد باید با اولیاتون بیایید بیان:)
    عایا بر باد دادن آرزوهای یک جوان استاد دانشگاه تازه دکتر شده کار درستیست وااااای بر تو:))))
    زدی تو برجک اون بیچاره دیگه:))
    دانشگاه و اون جوی که داره اصلا یه چیز دیگه س من بعد چندسال الان که صحبتش میشه تازه متوجه یه سری روابط همکلاسی ها میشم که اونموقع بوده و ما خبر نداشتیم:)
    پاسخ:
    نه بابا ما از این شانس ها نداشتیم استادا عاشق مون بشن:)
    ولی طفلی خیلی عذاب کشید از دست ما، سال اول تدریسش بود مام بچه درس خون ها و فعال های کلاس بودیم
    برعکس پسرای کلاس استادا خیلی تحویل مون میگرفتن:)
    شما فک کن تو کارشناسی مقاله مون رو برای چاپ فرستادن اینقد ما جدی گرفته وبدیم همه چی رو:)
    یادم باشه یه انشایی که درباره ی کلاسش نوشتم و جلوی خودشم خوندم رو پست کنم
    بخندین حسابی:)

  • منتظر اتفاقات خوب (حورا)
  • ما که ۶ نفره میریم اینور و اون ور چی بگیم:-)))))
    کلا معروفیم تو دانشکده مونD:
    پاسخ:
    اکیپ اصلی مام شش نفره بود دیگه روم نشد اعلام کنم:)
    اره خب مثلا اون موقع خانواده ها می‌فهمیدن قشقرق به پا میکردن الان کسی هست که میگه مامانم بهم میگه خاک تو سرت تو هم اگه عرضه داشتی الان چندتا پسر دور و برت بود:| 
    امیدوارم تو هر زمانی عشق قسمت همه بشه نه یه هوس زودگذر:)
    پاسخ:
    نه اونجوری ام نبود 
    حس میکنم صداقت تو رابطه بیشتر بود
    هوس بازی کمتر
    نمیدونم به هر حال خوب و بد تو هر دوره ای هست
    دل بد نکن

    قراره بشم امسال انشالا:) دقیقا چون تا حدودی دیدم و شنیدم خیلی به این نوع عشق‌ها علاقه‌ای ندارم، امروزه خیلی ها اسم هوس های دو روزه‌شون رو عشق میذارن و هی آه و ناله میکنن، ولی عشق واقعی خیلی کمه:)
    پاسخ:
    خب چون من دارم راجع به ده سال پیش حرف میزنم قطعا وضع فرق میکرد
    اون موقع ها بهتر از الان بود
    هدف از عشق دوستی و هوس نبود
    حتی دست همو نمیگرفتن تو دوستی هاشون
    نه مثل الان که روابط ازاد دیگه یه چیز طبیعی شده تو دوستی
    عشق اون موقع واقعا خواستنی بود
    چون براش سختی میکشیدن
    باشه:) البته من خیلی از این عشقای دانشجویی و رمانتیک بازی ‌های اینجوری و کلا ازدواج دانشجویی خوشم نمیاد:)
    پاسخ:
    نمیدونم دانشجو هستی یا قراره بشی
    ولی به نظرم اون زمان ها بیشتر از الان ارزش داشت
    الان دور و برمون پر شده از عشق های بی خاصیت که فقط اسمش عشقه
    یادم باشه از تجربیاتت برای آینده استفاده کنم:)))

    پاسخ:
    فقط باید برعکس من عمل کنی تا عاقبت به خیر بشی فرزندم :)
    و کلاا دانشگاه بنده دختر دانشجو نداشت و دختر متاهل استاد داشت که قربون صدقه دانشجوهاشون میرفتن و اینکه بنده در ترم یکی مونده به آخر ترم تابستان درس ادبیات فارسی را گرفتم و استادش طیبه موسایی بود که کلی سوال پیچش کردیم و اینکه هم دختر تو کلاسمون بود، هم پسر که من و پسرا سمت چپ کلاس و نزدیک هم و دخترها سمت راست کلاس جمع شده بودن و این کلاس ها خوب بود و کلا من دنبال دوست دختر داشتن نبودم.
    و کار آموزی ایران خودرو بعد کلاس که ساعت ۸ صبح شروع میشد و تا ۲ بعداز ظهر اداکه داشت، میرفتم.
    و من به هیچ دختری سلام نمیکردم، که یکی شون گفت چرا سلام نمی کنی؟
    و بهش گفتم نمیخوام بگم و سر کلاس دختر ها عزیز استاد بودن و پسرها نمیگذاشتم بشن، سیاست مسخرم و داستان خلاصه میگفتن و من میگفتم
    من به استاد با اینکه داستان بلد بودم گفتم نیستم و جلسه اخر چون من خوش خط بودم دفترم رو همین دخترها کش رفتند و ازش کپی گرفتن و بعدش برگشتیم برا خداحافظی سر کلاس و کلاس پر دختر بود و همه خوشکل و زیبا و گفتم استغفر الله تا کار به جاهای کوچک نکشیده از استاد خداحافظی کردم و رفتم ایران خودرو کار آموزی و عاشق نشدم و نمیدونم عاشقم شدن یا نه.
    پاسخ:
    عجب داستانی داشتین شما با این استاد دختر تون :)
    موفق باشید
    ما که تو کلاسامون همش یه دست بودیم :)
    قلم خوب شما حکایت را خواندنی کرده بود
    موفق و همیشه پیروز باشید
    پاسخ:
    اونم شیرینی های خاص خودش رو داشت:)
    ممنون لطف دارید
    شما هم همین طور
    محیطِ دانشگاه متاسفانه اصلاً دجای خوبی نیست. سخت میشه تحتِ تاثیر قرار نگرفت...
    پاسخ:
    محیطش که خوب بود یعنی بهترین دوران زندگی من بود
    اعتماد به نفسم بیشتر شد
    اجتماعی تر شدم
    کلی مهارت یاد گرفتم که بعدا به دردم خورد
    نصف کتابهای عمرم رو اون سالها خوندم
    ولی بدی هایی هم داشت دیگه به هر حال
    چقد این داستان شبیه داستان منه! والا منم چهار سال هیچ غلطی نکردم و همیشه افسوس میخورم! یه اکیپ پنج شیش نفری بودیم که همیشه باهم بودیم و من حتی تا روز فارغ التحصیلی با پسرای کلاسمون که همه هم از من کوچیکتر بودن، حتی حرف نزدم چون لزومی نمیدیدم! همون دخترای اکیپمون دوس پسر داشتن و رو نمیکردن و بعدها فهمیدیم.. اونی که سرش بی کلاه موند من بودم... چون نه اهل آرایش بودم نه جلف بازی و اینا... متاسفم برای دورانی که اینجوری گذشت... حتی جوونی هم نکردم :(
    پاسخ:
    نه اینکه حالا پسرای کلاس مون تحفه ای باشن اکثرا شهرستانی بودن و شغل درست و حسابی نداشتن
    ولی تحویل گرفته شدن از طرف جنس مخالف به آدم احساس اعتماد به نفس میداد توی اون سن
    دقیقا دخترای مام همشون یکی رو زیر سر داشتن و بعدا هم بلافاصله ازدواج کردن
    از کل کلاس سه نفر از گروه ما مجردن هنوز :)
    نمیدونم باید بگم خدا رو شکر یا نگم،دانشگاه ما از این آپشن ها نداشت ،کلا فضای دانشگاه محیطش پسرانه بود و راحت بودیم.          
    پاسخ:
    نه نصف عمرت بر باده چون دختر ندیدی تو دانشگاه :)
    من گریزان از حرف زدن با پسرها نبودم 
    ولی تحویل گرفته نمیشدم (حرفهای ما غیردرسی نبود هیچ وقت) و البته تنهایی هم نمی رفتم با پسرها حرف بزنم 
    ولی تو همون عده ای که بودیم تحویل گرفته نمیشدم 
    گرچه یه چیز دیگه هم هست و اون اینکه بعدها از یکی از پسرای کلاس که منو تو محل کار دیده بود (در همون دانشجوییم) گفته بود من باورم نمیشه این اونه
    چون از ترک دیوار صدا درمیومد از این نه 
    پاسخ:
    جالبه همین اتفاق برای منم افتاد
    یکی از پسرای کلاس که هم محله ای هم بودیم بعد از چند ماه از فارغ التحصیلی که منو تو کتابخونه دید باورش نمی شد منم
    چند بار که خیره خیره نگاهم کرد آخرش پرسید ازدواج کردین؟!
    در این حد صاف و ساده بودیم و مظلوم
    اونجا یکم ارایش داشتم و ابرو برداشته بودم:)
    عشق سالهای جوانی..
    نویسنده نسرین رنجبر
    نشر چشمه 

    ایشالا بزودی در کتابفروشیهای سراسر کشور 😊
    پاسخ:
    :)
    ممنونم ان شالله
    ولی کدوم عشق آخه ؟؟ :)
    من کلا اگه بی نظر میرفتم جلو 
    شدیدا پس زده می شدم :/ یادم نرفته بچه های کلاسمون (پسرها) مسخره ام می کردن! درسم بد نبود و 
    خوب 
    من رفتم ارشد از کلاسمون 
    با اینکه شاکرد اول نبودم البته 
    تیزهوش بودم آخه :/ 
    گرچه هوش هیجانی خیلی مهمتره 
    خیلی مهمتر!
    پاسخ:
    نه خدا رو شکر من مسخره نمی شدم ولی خب کلا ترجیح میدادم جلو نرم.
    اواخر ولی بهتر شده بود اوضاع حتی با چند تای یشون تلفنی در ارتباط بودیم تا چند سال
    لزومی نداره که چیزی بگم نه؟ لبخندم برای تایید کافیه؟ 
    من خودم اینجوری نبودم 
    دانشگاه شهر خودم بودم ولی ما هم اکیپی می رفتیم سلف 
    ولی خوب عرضه نداشتم همون که گفتی یه چیزی کم بود! 
    یه چیزی هم در درون من زیادی کم بود :/ :) 
    پاسخ:
    خب منم دانشگاه شهر خودم بودم ولی نفهمیدم چه جوری نبودی
    تو که دقیقا مث خودمون بودی که

    ای خواهر 
    چه حزین بود این پست! :) 
    پاسخ:
    :)
    :))
    چه متن جالبی بود.
    هر چند این طرز برخورد برای پسرها هم بوده. وای یادش بخیر ایام دانشگاه رو...
    پاسخ:
    ممنونم
    پسرها زودتر تونستن خودشون رو پیدا کنن توی جو دانشگاه

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">