زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.


طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

چالش زبان مادری

پنجشنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۶، ۰۷:۵۶ ب.ظ

هوالمحبوب

 

در چند روز گذشته مدام داشتم به موضوع این چالش فکر می کردم. برام مهم بود که با چه داستانی شرکت کنم. در نهایت داستان اصلی و کرم رو که یکی از داستان های افسانه ای آذربایجان است  انتخاب کردم. داستانی که با ساز عاشیق های آذربایجان پیوندی عمیق دارد.

در ادامه ی مطلب، خلاصه ی داستان رو به فارسی براتون نوشتم. توی فایل صوتی هم داستان و بخشی از اشعار این منظومه رو که شعری از زبان اصلی هست به ترکی میخونم. امیدوارم لذت ببرید.

اصلی و کرم

گونرین بیر گونون ده، تبریزده بیر عادل شاه واریدی کی دونیا مالینان، هش زادی کم دییر دی. آمان، اولادی یوخیدی. بو شاه، بیر کشیشی اوز خزانه سینه قویموشدی کی چوخلی اونا اَرخیینی دی.

آمان بو کشیشین ده اولادی یوخیدی. بیرگون شاهین آروادی و خزانه دارین آروادی، بیر درویش کیشیدن، آلما داناسی آلیپ و اَکیلّر. اولار بو آغاجین آلماسین یماغینان اولاد صاحیبی اولولار. ایکی سی قرار قویولار اگر بیرین اوشاغی قیز و بیرینین کی اوغلان اولاسا، اولاری بیربیرینین عقدینه چیخاتسینّار.

از قضا، حاکیمین بیر اوغلی و خزانه دارین بیر قیزی اولور. اوغلانین آدین میرزا احمد قویولّار و قیزین آدین قارا سلطان. آمان خزانه دار، کی مسیحی بیر کیشیدی، بو مسئله نی بهانه الییب، عهده وفا المیر و گیزلین جه تبریزدن قاچیر.

نچه ایل سورا میرزا احمد بیر گوزل قیزین یوخوسون گورو، کی یوخودا اونا شراب وریر.. بیرگون بیر دولانماخدا شهریدن اشیه ده، بیر گوزل قیز گورو و اونا عاشق اولور، او قیز همان قارا سلطانی دی.

اولار آدلارین اصلی و کرم قویولار و قرار قویولار ازدواج السینر. امان خزانه دار گینه قاچیر. نچه ایلدن سورا، حلبین پاشاسی، توی مجلیسی قورو و ایجازه وریر اصلی و کرم ازدواج السینر. آمان کشیش بیر قیرمیزی دون تیکیر اصلیه، کی زهرینن بویامیشدی. کرم الین وریر او لیباسا و اوت توتور. اصلی تئلرین دوشور کریمین پیکرینه و اودا خاکستره چونور و ایکی عاشقین تویی عزایه بدل اولور.

ظالم آتام منی سندن آییردی، 

کؤچوب گئدیر تمام ائللر آی کرم

قان آغلارام عرشه چیخار فغانیم، 

منزلیم ویرانه چؤللر آی کرم

بیرجه گجه یار یانیمدا قالمادی، 

قولاج قولون یار بوینوما سالمادی

یارام شدت لندی طبیب گلمه دی، 

باغلانیبدی یقین یوللار آی کرم

اصلی دئییر قولاق آسین سؤزومه، 

خدام یازیب سنی منیم اؤزومه، 

گاه آغلاییب گاه باخیرام اؤزومه،

 گؤرنه سولوب سیاه تئللر آی کرم.

 




در زمان های نه چندان دور در شهر تبریز حاکمی بود عادل، مدیر و مدبر. این حاکم چیزی در دنیا کم نداشت، الا اینکه از فرزند بی بهره بود. حاکم کشیشی را به خزانه داری خود گماشته بود که او نیز از فرزند بی بهره بود.

روزی از روزها درویشی تخم سیب می فروشد و همسران حاکم و کشیش آن تخم سیب را می خرند و می کارند، درخت سیبی طلایی به بار می آوردد و آن زن ها با خوردن سیب طلایی صاحب فرزند می شوند و با هم عهد می بندند که اگر فرزند یکی دختر و فرزند دیگری پسر شد، آن ها را به عقد هم در بیاورند.

از قضا حاکم صاحب پسری می شود و کشیش صاحب دختری. اسم پسر را میرزا احمد و اسم دختر را قارا سلطان می گذارند.

کشیش به نا بر اختلافات دینی عهد را گردن نمی گذارند و مخفیانه تبریز را ترک می کند و به شهر زنگی می رود. شبی احمد میرزا در خواب رویایی را می بیند که از دست زیبارویی باده می گیرد. فردای آن روز همراه دوست خود صوفی، در گشت و گذار به شهر زنگی می رسد و از قضا با قارا سلطان رو به رو می شود. آن دو دلباخته ی هم می شوند. دختر از ترس پدر از احمد میرزا می خواهد که برود ولی احمد میرزا از دختر درباره ی اصل و نسبش می پرسد. و اینکه کار اصلی پدرش چیست؟ قارا سلطان که تا آن موقع کلمه ی اصلی را نشنیده بود بی اعتنا به سوال او از احمد میخواهد که کرم کرده و آنجا را ترک کند.

تکرار کلمه ی اصلی و کرم، احمد میرزا را به این فکر می اندازد که آنها اسم خود را به اصلی و کرم تغییر دهند.

احمد به اصرار قارا سلطان آنجا را ترک می کند؛ اما واله و شیدای دختر شده و این شیدایی به گوش حاکم می رسد.

حاکم قارا سلطان را برای احمد خواستگاری می کند. کشیش از حاکم مهلتی یک ماهه می خواهد تا سور و سات عروسی را بر پا کند اما مخفیانه از شهر زنگی هم می گریزد.

کرم به همراه رفیقش صوفی به دنبال اوست و این تعقیب و گریز سه سال به طول می انجامد. تا اینکه در شهر قیصریه، مفتی شهر که به عشق کرم پی برده است؛ حکم به ازدواج آن ها می دهد. کشیش به ظاهر راضی می شود اما باز پنهانی به حلب می گریزد . کرم نیز به دنبال او راهی می شود. پاشای حلب به نابر سابقه ی آشنایی با کرم، دستور به ازدواج آن دو می دهد. کشیش باز امتناع می کند. اطرافیان پاشا، اصلی را می ربایند و مراسم عروسی را بر پا می کنند. اما کشیش دست به حیله ای دیگر می زند و برای عروسی لباس سرخ رنگی سفارش می دهد که دکمه هایش زهر آلود است. از نحوست زهر دکمه ها، دست های کرم از پیکرش جدا شده و ناگهان پیکرش به خاکستر بدل می شود. اصلی که دلباخته ی کرم است گیسوان خود را بر پیکر کرم می گسترد اما زهر موجود در دکمه ها اصلی را هم به کام مرگ می کشاند. و این چنین وصال عاشق و معشوق به سوگ بدل می شود.


نظرات  (۶)

منم دست و پا شکسته داستان اصلی و کرم رو شنیده بودم :)
آهنگ پیش زمینه اش رو هم خیلی خوب انتخاب کردی...
چوخ یاپئشدی چوخ *__*
پاسخ:
ای جانم
گوارای وجود خانومی
خییییییلی عالی بود
داستان اصلی و کرم رو سالها پیش تو یه جمعی از زبان یه عاشق شنیده بودم کلی خاطره تداعی شد برام
پاسخ:
خوشحالم که اینو میشنوم
خودمم سالها پیش کتابش رو خونده بودم جزئیاتش یادم رفته بود باعث شد تجدید خاطره بشه
منطقه ما ییلاق ترک‌های قشقاییه. توی مدرسه همیشه چندتایی دوست ترک زبان داشتم. و زبان ترکی رو تا حدودی ازشون یاد گرفتم. :) البته بلد نیستم صحبت کنم. ولی اگه آهسته صحبت کنن متوجهش میشم. ولی جداً نفهمیدم چرا سرعت گفتن کلمات توی زبان ترکی اینقدر بالاست. یادمه بچه‌ها وقتی فارسی صحبت می‌کردن انگار زده بودیمشون رو سرعت آروم. قشنگ کلی تفاوت داشت سرعت ادای کلماتشون. :))
الان این داستا رو شما اینقدر سریع می‌خونیدین من دو سه بار گوش دادم تا به سرعت شما بتونم گوشش کنم. :))
ممنونم که شرکت کردین. ممنون.

پاسخ:
نمیدونم چرا بالاست ولی من حس میکنم خودم خیلی سریع صحبت میکنم و خیلی سریع میخونم
این ایراد به من برمیگرده نه به زبان شیرین ترکی
دست شمام درد نکنه بابت راه اندازی این چالش دلچسب
در اخرین دقایق رسیدم بهتون بالاخره:)
  • آشنای غریب
  • خیلی عالی 
    و زبان و ادبیات مادری مون هم که عالیست

    فقط یکم عجول خوندین :))
    پاسخ:
    ممنونم
    این عجله نمیخواد دست از سر من برداره متاسفانه
  • منتظر اتفاقات خوب (حورا)
  • خیلیی خوب:-)
    چقدر ادبیات بومی رو مهجور قرار میدیم!
    پاسخ:
    ممنونم
    بله
    این چالش باعث شد کلی تحقیق کنم و کلی اطلاعاتم بره بالا:)
    داستان اصلی و کرم رو زیاد شنیدم ...

    از قصه های اصیل و فوق العاده زیبای آذری  ...

    یاشا آذری قیز یاشا ...
    پاسخ:
    ممنون

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">