زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.


طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

عادت نمی کنیم

جمعه, ۱۱ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۲۴ ب.ظ


هوالمحبوب






 گذشته ها هیچ وقت نمی گذره، همیشه یه چیزی از گذشته مثل کنه می چسبه به گلوی آدم و تا آخر عمر ولش نمی کنه.

مگه من فراموش کردم؟

مگه تو فراموش کردی؟

نه؟ زخم های من جاشون خوب نشد. بعد از این همه سال هنوزم نم گوشه ی چشمم داره جای زخمی که خوردم رو بهم نشون میده.

عادت کردن به تباهی ها، منو کشونده بودن به بی راهه. تو تمام گذشته ی تباه منی. تمام آرزوهای برباد رفته ی من.

تمام جوونی از دست رفته. نه من از تو و گذشته ام  نمی  گذرم.

 فقط فراموش می کنم و بر میگردم سمت زندگی.

سمت بهار

سمت زندگی تازه

نمی خوام توی گذشته ی تباه غرق بشم و صدای زندگی رو نشنوم. میدونم تو هیچ وقت توی زندگی فانوس به دست، دنبال من نگشتی.

اما اینم میدونم که این زخم تو رو هم همراه من می سوزونه. همین کافیه.

همین که بخوای هم نتونی فراموش کنی. 

  • نسرین

نظرات  (۷)

بعضی زخم‌ها خوب شدنی نیستن...
پاسخ:
:(
یعنی شما میخوای زندگی کنی :)
پاسخ:
دقیقا:)
اصولا تو این دنیا فراموشی وجود نداره

خاطرات مثل سرباز مفقودالاثری هستن که تا میای فراموشش کنی زنگ درو میزنه
پاسخ:
:(

حقیقتی تلخ تر از فراموش شدن طبیعی هم وجود داره... و آن اینکه تو هنوز زنده ای... و بدونی یک نفر در دنیا هست... که داره برای فراموش کردنت تلاش می کنه

اگه همینو درک کنه واسش کافیه
پاسخ:
تلخ تر از اون اینه که اون قبل از تو فراموشت کرده باشه
که تلاش تو برای فراموش کردنش براش مهم نباشه حتی:(
ما چیزیو فراموش نمیکنیم...فقط به مرور زمان یاد میگیرم خیلی چیزا دیگه ارزش فکر کردن و حرص خوردن ندارن...
و هرچه زودتر بفهمیم بهتر...
سلام
فراموشی یکی از بزرگترین هدیه های خدا به بشره
پاسخ:
سلام
یه هدیه ی ارزشمند که خیلی دیر به دست میاد
پس با جان و دل صدای زندگی را بشنوید ...
پاسخ:
:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">