زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.

طبقه بندی موضوعی
محبوب ترین مطالب

دلم تنگه

يكشنبه, ۸ بهمن ۱۳۹۶، ۰۷:۳۵ ب.ظ

هوالمحبوب


اون روزی که روی نیمکت پشت دانشکده فنی نشسته بودیم و خرت خرت پفک می خوردیم، هیچ یاد این روز رو می کردیم؟ یاد امروز رو که غرق شدیم توی روزمرگی و ماه تا ماه همدیگه رو نمی بینیم؟ یاد این روزهایی که همه رفتن سر خونه زندگی شون، پی مادری کردن برای پسراشون، پی خونه داری کردن و فکر شام و ناهار، ما اما موندیم به ادامه دادن رنج هامون، برای امتداد دادن به آرزوهایی که به باد رفت....

یاد روزهایی که بی هم شب نمی شد بخیر، یاد پیچوندن های مامان برای موندن توی خوابگاه؛ یاد اون پوتین هایی که سوژه شده بودن، یاد  استاد «ن» و گیر دادن هاش. شعر خودن هامون، آواز های فاطی، رقصیدن های نازی، اس ام اس بازی های سمی، یاد وقتی که نشستیم به اعتراف کردن، یاد همه ی اون لحظه های خوب جووونی کردن هامون بخیر.

یادش بخیر اون روزی که توی خوابگاه شوی لباس برگزار کرده بودیم یادش بخیر روزهایی که با کلی دلقک بازی تولد می گرفتیم برای همدیگه. یاد ماکارونی های شفته با ته دیگ سیب زمینی، نون لواش با گوجه اونم توی راه دانشکده، یواشکی تخمه خوردن سر کلاس علوم قرآن، سوال های بی ربط پرسیدن و ضایع کردن استاد سر کلاس مرصاد وقتی کتابش رو نیاورده بود .
یاد دعوای سر کلاس صرف، منت کشی از اون عنق منکسره، تقلب دادن های استاد میم به من، و نازکشی کردن هاش، دلم برای کلاس مثنوی، برای استاد م عشق تنگه. دلم برای اون نمره ی اولی که چشم سوگلی رو در آورد هم تنگه هنوز. دلم تنگه برا لحظه لحظه ی اون دانشکده، برای اون راه همیشه برفی، برای قطاری که عین کرم خاکی وول می خورد و جونش بالا میومد تا ما رو برسونه دانشگاه. یاد زود بیدار شدن ها، توی تاریکی دم صبح راه رفتن و مسیر راهن رو دویدن، دلم تنگه برای جزوه نوشتن و هول و ولای امتحان ها. دلم براتون تنگه. دلم برای همتون تنگه. برای همه ی ادبیات 85 های عشق. برای کوتاه و بلند و چاق و لاغرتون. برای دختر و پسرتون. برای با معرفت و بی معرفت تون. 

  • نسرین

نظرات  (۵)

  • آشنای غریب
  • جوانی کجایی که یادت بخیر :(((


    جوانی شمع ره کردم  که جویم زندگانی را
    نجـستم زندگانی را   و گم کردم  جوانی را 

    کـنون با بار پیــــــری  آرزومندم که برگردم 
    بـه دنبــال جـوانی    کوره راه زنـدگـانـی را 

    به یاد یــار دیرین    کاروان گم‌کرده را مانـم 
    که شب در خواب بیند  همرهان کاروانی را 

    بهاری بود و ما را هم  شبابی و شکر خوابی 
    چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون جوانی را 

    چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی 
    که در کامم بـه زهرآلود  شهد شـادمـانی را 

    سـخن با مـن نمی‌گوئی  الا ای هـمزبـان دل 
    خدایــا  با که گویم شکوه‌ی بی هم زبـانی را 

    نسیم زلف جانان کو؟که چون برگ خزان دیده 
    به پـای سـرو خود دارم  هوای جانفشانی را 

    به چشم آسمانی  گردشـی داری بلای جان 
    خـدایــا  بـر مگردان  ایـن بلای آسـمانـی را 

    نمیـری شهریار از شعر شیریـن روان گفتن 
    کــه از آب بقـا جــوئــید   عـمر جـاودانی را
    پاسخ:
    ممنون :)
      Oh... you are younger than me 
    :( :/ 
    پاسخ:
    Oh dear:)
    فقط دلتون تنگه یا
    با هیچ کس هم میل سخن ندارین؟
    پاسخ:
    نه فقط دلم تنگه:)
    آخ از وقتی که آدم یاد خاطرات تلخ و شیرین دانشگاه میفته. یه وقتاییش خیلی شیرینه و یه وقتایی تلخ. روز اول می‌گفتیم یعنی میشه تموم بشه؟ روز آخر می‌گفتیم چه زود تموم شد.

    پاسخ:
    من روز اول داشتم مث ابر بهار گریه می کردم:)
    از ترم سوم علاقمند شدم
    این خاطرات رو باید با لبخند و در جمع همون بامعرفت ها، چاق و لاغرها زنده کرد و برای هر کلمه اش قهقهه زد. حیف این دورانت که الانش شده دلتنگی.
    پاسخ:
    خب جمع نمیشن که
    گفتم که همه گرفتار روزمرگی شدن عزیزم
    کسی برای این دورهمی ها وقت نداره:)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">