زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.

طبقه بندی موضوعی
محبوب ترین مطالب

در پیچ و خم خاطره ها

چهارشنبه, ۴ بهمن ۱۳۹۶، ۱۰:۵۶ ب.ظ

هوالمحبوب

چند سال پیش بود دقیقا؟! شاید 15 سال یا بیشتر....تازه اسباب کشی کرده بودیم محله ی جدید. سر خیابان فروردین بودیم. داشتیم برمیگشتیم به خانه، که یه ماشین پیچید توی خیابان. به ن گفتم بیا دنبالش بریم ببینیم مدلش چیه. در حین پا تند کردن دنبال ماشین، دختر بچه ای سرش را بیرون آورد و داد زد نمیخواد بدویین پرشیاست!

بعدتر فقط من بودم و یک خیابان خالی و ن که دستم را می کشید و دخترکی که دیگر نبود....

 شاید از همان وقت بود که وقتی پا تند می کنم برای یافتن چیزی، برای به دست آوردن چیزی، جمله ی چند کلمه ای دخترک توی ذهنم پلی می شود. به دنبال کردن آدم ها هم حساس شده ام. به چشم دوختن به رفتن آدم ها هم.... انگار ناراحتی ام را پشت همان چند کلمه جا گذاشته ام. انگار تحملم بیشتر شده است. دوست داشتم ماشین حسرتی آن روزها را دنبال کنم، دوست داشتم اسمش را کشف کنم و برای دانستنش ذوق کنم. اما صدایم کمی بلند تر از معمول بود. دخترک شنیده بود. شاید پدرش هم شنیده بود. شاید لبخندی هم زده بودند. من اما درست وسط خیابان متوقف شده بودم. دیگر دانستن نام پرشیا برایم حلاوتی نداشت. دیگر ماشین نقره ای که ته خیابان گم میشد در دلم حسرتی بر نمی انگیخت. گاهی دانستن همه چیز را خراب می کند. گاهی شناختن نیست که مهمه. گاهی لذت کشف کردن مهم تر از خود کشفه. صدای اون دختربچه لذت کشف رو ازم گرفته بود. 

درست مثل آدمی که به زندگی ات می آوری، شروع می کنی به شناختنش، به کشف کردنش، به یادگاری کاشتن در میان  هجای حرف هایش، به دل بستن به زلف هایش سیاهش، به ذوب شدن در میان گرمای دست هایش و چشم دوختن به لب هایش.... درست مثل شروع واقعه. درست مثل کنده شدن از زمین و در آغوش آسمان خوابیدن. و یکهو دوست داشتن شبیه تکه ای یخ در میان هرم دست هایت آب می شود و فرو می چکد، درست مثل گل قاصدکی که با وزش بادی فرو می ریزد و دست هایت خالی می ماند....

گاهی دانستن همه چیز را خراب می کند.... 

  • نسرین

نظرات  (۵)

  • محمدعلی خالقی
  • ممنون از نظرات  شما 
    پاسخ:
    یادم نمیاد نظری داده باشم تو وب شما :)
  • محمدعلی خالقی
  • شما هم موفق باشید 
    پاسخ:
    ممنونم!
  • محمدعلی خالقی
  • بسیار عالی 
     واقعا وبلاگ قشنگی داری 
    برایتان آرزوی سلامتی دارم
    پاسخ:
    ممنونم لطف دارید

  • منتظر اتفاقات خوب (حورا)
  • هر که او بیدارتر پردردتر..
    پاسخ:
    :)
    گاهی دانستن همه چیز را خراب می‌کند...
    گاهی دانستن همه چیز را خراب می‌کند...
    گاهی دانستن همه چیز را خراب می‌کند...
    گاهی دانستن همه چیز را خراب می‌کند...

    پاسخ:
    :(

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">