زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.


طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

بازرس در باران آمد

يكشنبه, ۱ بهمن ۱۳۹۶، ۰۷:۱۶ ب.ظ

هوالمحبوب


دیشب ساعت هشت بود که معاون مون توی گروه پیام داد که فردا قراره از اداره بیان برای بازدید، خلاصه حواس تون باشه که پوشه ها و طرح درس ها و غیره و ذلک کامل باشه. دو ساعت اول آف بودم، قرار بود مقالات سایت رو کله ی سحر تایپ کنم، دوش بگیرم، سوالات سه شنبه رو بنویسم و بعد برم مدرسه. برای همین عصر داشتم دِلی دِلی برای خودم می چرخیدم. ساعت هشت شب که خبر رو شنیدم، فهمیدم برنامه ها کلا ریخته به هم. اول از همه دوش گرفتن رو حذف کردم، بعد قرار شد امتحان سه شنبه رو شفاهی بگیرم؛ بعدش هم نشستم پای کامپیوتر تا مقالات رو تموم کنم. بلکه اقای ژ دق نکنه از دست بدقولی هام! هر چند نوشتم و پاک کردم و هی از اول و در نهایت هم به دلم ننشست. برعکس مقالات قبلی که فرداش زنگ میزد و کلی تعریف ازم می کرد الان که ساعت هفته هنوز خبری ازش نشده! 
خلاصه ساعت شش صبح بیدار شدم و مقالات رو ادیت کردم و براش فرستادم. تا ساعت یک شبم داشتم کار می کردم. صبح ساعت هشت از مدرسه زنگ زدن  که کجایی پس؟ بچه ها کلاس رو گذاشته بودن رو سرشون. از هول بازرس همه به تکاپو افتاده بودن. یه جوری کار می کردن که انگار ما از اول سال هیچ کاری تو مدرسه نمی کنیم! خلاصه تا ساعت نه و نیم فقط تو بدو بدو بین دخترانه و پسرانه بودم. کاغذ بازی و اینا.

دست گل پسرامون درد نکنه که کل چیزهایی که برای کلاس شون ساخته بودیم رو خراب کردن و تحویل مون دادن. وسط کلاس با مریم (همکار علوم) نشستیم گروه بندی درست کردیم، نمایه ی هنر رو چسبوندیم به دیوار و برنامه ی هفتگی رو مطابق میل اداره تنظیم کردیم. همه چی کامل بود و آقای بازرس کلی ازمون تعریف کرد. در نهایت هم پیشنهاد داد که درس پزوهی کار کنیم! شما فکر کنید که توی این اوضاع داغون فقط همین یه قلم رو کم داشتیم! آخرشم هم گفته بود بچه های شما سوادشون در حد ابتدایی نیست بیشتر از دبیرستانی ها اطلاعات دارن:) 
به پسرام گفته بود که غیرت داشته باشید و درس یخونید چون دخترا خیلی بهتر از شمان!

این وسط شایان گیر داده که چرا دختر ها رو بیشتر از ما دوست دارید. ولی نمی دونه که ته دل معلم ها چه خبره. نمی دونه که چقدر دلم برای هر خنده و بازیگوشی شون میره. چقد دلم برای موهای سیخ سیخی امیرعلی، برای شیطنت مبین و لوس شدن های شایان، میره. قرار هم نیست بدونن. بهتره من همون معلم بد اخلاقه باشم که ازم حساب ببرن و درس بخونن :)

تنها بدی امروز رفتار تندم با مه لقا بود. سرش داد کشیدم و الان که دارم بهش فکر می کنم مطمئنم که مقصر نبود و من الکی عصبی شدم. یادم باشه فردا از دلش دربیارم اشک حلقه زده تو چشم هاش یادم میوفته از خودم بدم میاد.

  • نسرین

نظرات  (۵)

خخخ خیلی باحال بود 
آره یه جوری کار می کردن انگار از اول سال هیچ کاری نمی کردن 
ما هم تو بازرسی هامون داریم‌ :) البته وقتی میخوان بیان اعتباربخشی کشوری و نمره بدنمون :) 
وای من عاااااااشششششق پسربچه هام :) خوب چرا بیشتر دوسشون دارین؟ :))))
برنامه هفتکی مطابق میل اداره؟ خیلی باحال بود این :) 
پاسخ:
واقعیت اینه که بیشتر دوستشون نداریم
دخترها منظم و درس خون هستن
قدر زحمت آدم رو میدونن برای همین 
بله همه داریم از این کاغذبازی های الکی بی منطق!
در کل لطف دارید:)
سلام
مدرسه تون مختلطه؟ دختر و پسر تو یه کلاسن؟
پاسخ:
سلام
نه بابا همین مون مونده فقط تو این سن حساس مختلط هم باشن:)
دو تا شعبه ی دخترانه و پسرانه داریم که همسایه هستن توی یه کوچه
منم ادبیات و مطالعات اجتماعی رو توی هر دو مدرسه تدریس میکنم
دروس تخصصی تدریس میشه برای نتیجه گیری بهتر:)
اوف چه خفن!
+ من اون گوشه میشینم فقط :)
پاسخ:
:)
  • محمد حسین آذربهرام
  • خانم معلم دقت کنید که یک نوع رفتار شما میتونه یک کودکو به درس و مطالعه علاقمند کنه یا برای همیشه در ذهنش خاطره ای داشته باشه که از درس خوندن بیفته.معلم هایی که با عشق و علاقه کار کنند در ذهن بچه ها نهادینه میشن. 

    محتوای پستتون هم خیلی خوب بود. موضوع بازرس خیلی جالب بود.
    وبلاگتونو دنبال میکنم و خوشحال میشم بازدید کنید و دوست داشتید از وبلاگم بازدید کنید. (این پیشنهاد تبادل نیست!)
    پاسخ:
    اگه دقت نمی کردم الان عذاب وجدان نداشتم و به فکر جبران هم نبودم قطعا.

    ممنون نظر لطف شماست :)


  • آشنای غریب
  • دوش که آن مه لقا با وفا خوش ادا با صفا .....


    پاسخ:
    :))
    یادم باشه براش بخونم فردا 

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">