زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.

طبقه بندی موضوعی
محبوب ترین مطالب

تا چرا عاشق نبودم پیش از این...

شنبه, ۱۶ دی ۱۳۹۶، ۰۳:۳۶ ب.ظ

هوالمحبوب


وقتی از کسی جدا میشی، چند ماهی به این فکر می گذره که کاش شرایط تغییر کنه، کاش ببینه این دلتنگی ها رو، کاش اونم حالش بد باشه که بفهمه من توی چه حالی ام. گاهی میخوای با عکس های پروفایل یا استوری بهش بفهمونی که الان دقیقا توی چه فازی هستی. گاهی اونقدر حرفهای دلت رو توی عکس ها و استوری ها می ریزی که حتی خودت هم دلت به حال خودت می سوزه! اما اون که رفته دیگه رفته، دیگه برگشتن نداره! باید به این نقطه از عشق برسی که حتی اگه برگرده؛ خودش هم نمی تونه جای خالی که توی دلت ساخته پر کنه! پس برگشتنش بیهوده است!مشکل اساسی که توی رابطه های عاشقانه ی معاصر مشاهده میشه، اغراق در عشقه. اونقدر از یک نفر توی ذهن مون بت می سازیم و بزرگش می کنیم که وقتی از دستش میدیم یهو یه حفره ی عمیق توی دلمون ایجاد میشه که به هیچ طریقی نمیشه پرش کرد. عشق رو اونقد معصوم و بکر و عجیب تجسم می کنیم که با هیچ کدوم از فاکتورهای منطقی و ذهنی قابل سنجش نیست. پس وقتی نمی تونیم ما به ازای درستی ازش پیدا کنیم شروع می کنیم به ساختنش. فاکتور گرفتن از عیب های آشکار و غلیظ تر کردن دوست داشتن هامون. فکر می کنیم هر چقدر بیشتر به دوست داشتن چنگ بزنیم؛ راحت تر می تونیم حفظش کنیم. ولی گاهی همین تصورات اشتباه چند ماه، چند سال  و گاهی تمام عمر مون رو می سوزونه. یاد مون میره که عشق یعنی حال مون خوب باشه. وقتی حال مون با هم خوب نیست یعنی یه جای کار داره می لنگه. وقتی یه نفر مدام داره التماس می کنه و طرف مقابل عین خیالش نیست؛ یعنی یه چیزی این وسط شکسته. چیزی که اگر سرجاش بود اصلا نیازی به التماس نبود. عشق زاری کردن نیست، عشق التماس کردن نیست، عشق اضطراب از دست دادن نیست، عشق یه حس عمیق و خوشاینده که اگر درست و به موقع سراغت بیاد تو می تونی خوشبخت ترین آدم روی زمین باشی. اگه توی رابطه هامون مدام نگرانیم، دلهره داریم، بی اعتمادیم، خسته ایم، کلافه ایم، دنباله بهانه ایم.....
پس باید به تموم شدنش هم فکر کنیم اون هم به صورت جدی.
حالا فرقی نمی کنه این عشق توی چه قالبی تعریف بشه، عشق زن و شوهری، عشق پیش از ازدواج، عشق کوچه بازی یا هر چیز دیگه ای.
توی ادبیات خیلی تاکید شده که برای به دست آوردن معشوق باید سختی کشید، باید منت کشی کرد، باید گوش به فرمان معشوق بود؛ ولی این چیزها فقط برای قصه هاست. توی دنیای واقعی هیچ پسری برای به دست آوردن محبوبش، دست به اصرار دوباره هم نمی زنه، چه برسه به التماس. چون توی دنیای مادی که درگیرش شدیم، عشق اهمیت خودش رو از دست داده. آدم ها معامله می کننن جای دلدادگی. اگر مفاهیم عاشقانه در ادبیات در دنیای واقعی هم پیاده می شد، نه تنها این همه انسان شکست خورده و مایوس نداشتیم، بلکه سن ازدواج هم اینقدر بالا نمی رفت حتی!
چون بر اساس ادبیات عاشقانه هیچ زنی نمی تونه عاشق بشه؛ زن ها برای معشوق بودن خلق شدن، همین عاشق شدن زن ها بود که نظام عشق رو بر هم زد!

  • نسرین

نظرات  (۱۰)

  • ستاره جان
  • سلام :) 
    عزیزم این که این وبلاگ شماست بدیهیه اما صرفا معنیش اینه هر چی دلتون خواست می تونید بنویسید نه اینکه تشخیص درست و نادرست هم با شماست چون درست و نادرست در یک مسئله عام ربطی به مکان گفتنش نداره 
    باشه اگه کلمه حق ندارید ناراحت کننده بوده عذرمیخوام اما بازم این اجازه رو ندارید مفهوم عشق را تحریف کنید 
    اینکه رابطه های الان حال خوب درشون نیست معنیش این نیست عشق عوض شده 
    معنیش اینه ما اشتباهی داریم بهش میگیم عشق 
    دیگه امیدوارم مفهوم مورد نظرم را رسونده باشم :) 
    و کلا دقت کردم اون دفعه سلام نکرده بودم که خیلی زشت بود :/:) و اینکه یه نفر لینک این پست را برای من یه وقتی فرستاده بود و منم تا متن را دیدم شروع کردم جواب را 
    پاسخ:
    سلام
    من مفهوم عشق رو عوض نکردم
    من میگم لذت بردن به معنی بی غمی نیست همین...
    عشق یعنی حالت خوب باشه. محاله کسی حال دلش خوب نباشه و ادعای عشق کنه. حتی مجنونی که به خاطر لیلی بیابانگرد شده بود هم حال دلش خوب بود.
    پس مجنون بودن سختی هم داشت، مشقت هم داشت، رنج هم داشت. خیلی هم داشت
    باقی رو هر چی خودتون دوست دارید تحلیل کنید

  • ستاره جان
  • وقتی خودتون ته متنتون میگین عشق را کردند معامله 
    حق ندارید درابتدا تا اواسط متنتون مفهوم عشق را تحریف کنید و با خوشی و لذت و این چیزای مسخره اونقدر بالا ببرید که اگه کسی گوشه ای لنگش در این شرایط دید بگه اِ... عشق که همش لذت و راحتیه!! 
    دیگه این شعر حافظ رو همه میدونیم: 
    که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها 
    پاسخ:
    عشق به معنای محبت بین دو جنس مخالف با عشق در عرفان زمین تا آسمون فرق داره!
    فک کنم دیگه این بیت حافظ جزو بدیهی ترین اصول عرفانه و کاملا قابل فهم برای عامه ی مردم!
    در ضمن خوش بودن و شاد بودن به معنی این نیست که سختی نباشه!
    خیلی از زندگی ها پر از سختی و بالا پایینه ولی چون عشق وجود داره تحمل سختی ها راحته.
    منتها توی رابطه های امروزی اون حال خوب وجود نداره.
    در ضمن فکر می کنم اینجا وبلاگ منه و منم که تشخیص میدم چی درسته چی نادرست!
    اینکه برای یه نوشته ی شخصی تکلیف تعیین کنیم اونم با لحن «حق ندارید» فکر نمی کنم کار قشنگی باشه.

    ما نبودیم که خانوما اصلا دنبال ترقی نمیرفتند...اشتباه میگیم؟
    اصلا یه سوال؟
    اگر فقط مردها بودن یا فقط زن ها بودن بنظر شما این همه دانشجو داشتیم؟
    پاسخ:
    من یکی معتقدم یکی از جذابیت های دانشگاه حضور مسالمت آمیز دو جنس مختلف در کنار همه. 
    برای ما و هم کلاس یهامون که اینجوری بود. هنوزم بعد هفت-هشت سال، با خوبی از همدیگه یاد می کنیم.
    هیچ کدوم بی همدیگه کامل نیستن این واقعیته
    خخخخخخ
    خب همینو میگم......زنا نبودن ما الان عاشق خدا بودیم و دنبال زن آلمانی نبودیم!
    پاسخ:
    مرد ها هم اگر نبودن ما داشتیم به ترقی های علمی مون می رسیدیم اینجوری به فنا نمی رفتیم :)
    کلا همین زنها زدن عشقو ترکوندن!
    والا ما مردها از اولشم عاشق خدا بودیم!
    پاسخ:
    بله صد در صد 
    من بودم دنبال زن خارجی از نوع آلمانیش بودم اصلن :)
  • آشنای غریب
  • میخواستم گلچین کنم و ابیات مربوط رو بفرستم 
    دلم نیومد و شعر کامل تقدیم به خوانندگان عزیز



    روسری را شُل نبندش، غیرتم شرّ می‌شود
    پیشِ نامحرم تو کم کن ناز، «من» خر می‌شود!

    مویِ نازت گر کمی بیرون بیاید، نازنین
    دردِ قلبم «دردتر» از زخمِ بستر می‌شود

    من‌چو تهرانم تو چون ری، قبله‌در تهران، رَی‌‌است
    عشق و ایمانم به تهران، بی تو ابتر می‌شود!

    دردِ ناجوریست عاشق‌پیشگی، باور بکن!
    چشمِ عاشق، کور وُ گوشش، بیشرف‌ کَر می‌شود!

    هرچه می‌گویند: لامَصّب! وفا افسانه اَست
    گوشِ چپ، دروازه هست وُ راستش دَر می‌شود!

    هرچه می‌گویند: نادان! او تو را وِل می‌کند
    حرصِ انسان در موانع، بیشتر «تر» می‌شود!

    چشمِ من هم جز تو را دیگر نمی‌بیند، نَفس
    مالِ ما در انتها وصل‌ست، محشر می‌شود!

    ای که مویت در طراوت، سبزتر از هر بهار
    بی‌تو پاییزم که دائم، چشمِ من، تَر می‌شود

    محمد صادق زمانی


    پاسخ:

    با من برنو به دوش یاغی مشروطه خواه

    عشق کاری کرده که تبریز می سوزد در آه


    بعدها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد؟

    با من تنها تر از ستارخان بی سپاه


    موی من مانند یال اسب مغرورم سپید

    روزگار من شبیه کتری چوپان سیاه


    هرکسی بعد از تو من را دید گفت از رعد و برق

    کنده ی پیر بلوطی سوخت نه یک مشت کاه


     کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود

    یک نفر باید زلیخا را بیاندازد به چاه


     آدمیزادست و عشق و دل به هر کاری زدن

    آدم ست و سیب خوردن، آدم است و اشتباه

  • آقاگل ‌‌
  • اینایی که گفتین درست ولی ذات عشق اینه که اول عقل رو کور می‌کنه بعد خودش بر مسند قدرت می‌شینه. پس کسی که عملاً نابیناست نمی‌تونه این حرفایی که گفتین رو عملی کنه. دیگران می‌بینن که این داره توی یک مرداب غرق میشه ولی خودش نمی‌بینه. هی دست و پا می‌زنه برا نگه داشتنش. ولی خاصیت مرداب اینه که اگه دست و پا بزنی سریع تر فرو می‌ری. :)
    .
    عشق ادبیاتی که در اون هم مرد و هم زن حاضر باشن آخر آخرش فقط لیلی و مجنون و شیرین و فرهاده. که اونم باز نه لیلی نقش عمده‌ای در داستان داره و نه شیرین. فقط صرف حضوره. و خب چنین عشقی چطوری در عصر جدید می‌تونه الگو باشه؟ سعدی و حافظ و اینا هم که اصلاً در اینکه معشوقه شعرشون زن باشه شک و تردید هست. :) 
    پاسخ:
    در این که عشق کوره حرفی نیست. ولی مشکل اینجاست که خیل یوقت ها توی رابطه ای که هستیم اصلا خبر یاز عشق هم نیست! داریم خودمون رو با توهم عشق گول میزنیم. حرف اصلی من این بود که به اسم عشق سر خودمون کلاه نذاریم. بعدشم توی این روزگار وانفسا دیگه اون عشق یکه طرف بخواد تو چاه بیوفته عمرا پیدا نمیشه.
    حالا با لیلی کاری ندارم چون مال فرهنگ خودمون نیست ولی شیرین به نظر شما نقش عمده ای توی داستان نداره؟؟
    تعجب می کنم اون همه نامه نگاری ها، حاضر جوابی ها... کلی حضور موثر در داستان. اینکه بعد از کشته شدن محبوبش خودش رو تسلیم شیرویه نمی کنه و خودکشی می کنه همه و همه نشونه ی نقش موثر شیرین در پیش برد قصه است.
    نگفتم الگو. گفتم زن ها نخوان که عاشق بشن. در نقش معشوق باقی بمونن.
    درواقع جمال پرستی که سعدی داره ازش یاد می کنه در بیشتر مواقع معشوق مرده. ولی معشوق حافظ در اغلب موارد زنه. مگر در زمانی که از مغ و مغبچه حرف میزنه:)
    ولی در کل این معشوق مرد از ازل و فکر می کنم تا ابد رو اعصاب منه!
    الان دارم الهی نامه رو می خونم نود و نه درصد مواقع معشوق یه پسر زیباروی هستش!
  • جناب دچار
  • چرا همه دران به من تلقین میکنن که دیگه جوان نیستم!
    پاسخ:
    تلقین نمی کنم شما جوون هستین ولی از جوون های قدیم :)
  • جناب دچار
  • کی گفته!
    من خودم بار اول یه ماه طول کشید تا پدر خانومم جواب تلفنم رو داد! :)
    پاسخ:
    خب شما نسل قدیم هستین فرق دارین من دارم از نسل جدید حرف می زنم :))
    بعدشم دختره نه خانومم :)

    احساس فریب خوردگی در رابطه

    ھر گاه در رابطه با دیگری احساس فریب خوردگی می کنیم بدان معناست که یا از ھمان آغاز و
    اساس رابطه ھیچ عھد معنوی را در دل خود با دیگری نداشته ایم و فقط ریا کرده ایم و یا در بین راه
    عھد را زیر پا نھاده و خیانت کرده ایم . آدمی بخودش ولی در دیگری خیانت می کند . دیگران عرصه
    جفا یا وفای ما به عھد خودمان با خود ھستند . آدمی بدون دیگران قادر به بستن عھدی با خودش
    نیست . عھد و قول و قرارھای معنوی ھر فردی با خودش بدون حضور و تعھد به دیگری ، یک خیال
    محض است که به آسانی فراموش و توجیه می شود. عھد ما به دیگری کارگاه خلقت روحانی ماست
    . وقتی عھد خود را به ناحقّ با دیگری می شکنیم در واقع خود را در دیگری می شکنیم و بدینگونه به
    دام فریب خویشتن می افتیم . خیانت به عھد ، شکستن گوھر جاودانگی ماست . رابطه ای که فقط
    بر اساس نیازھای مادی و غریزی باشد بسرعت به بن بست می رسد یا بواسطه ارضای آن نیاز و یا
    ناکامی در آن نیاز . در ھر دو حالت بناگاه احساس پوچی و فریب می کنیم و عجب که طرف مقابل را
    فریبکار می دانیم و نه خود را.
    ھرگاه که عھدی معنوی و عاطفی را در دیگری می شکنیم خود را در او شکسته و شکستۀ ما در او تا
    قیامت باقی می ماند و این عذابی عظیم و مادام العمر است و ما دیگر قادر نیستیم ھیچ عھد و پیمانی
    را با خود و در رابطه با فرد دیگری استوار کنیم . این بدان معناست که ما تا ابد در خود شکسته شده و
    در نزد خود ھیچ و پوچ شده ایم مگر آنکه آن عھد را احیاء کرده و یا از فرد مقابل طلب حلالی و بخشش
    نمائیم . تا او ما را ببخشد ما ھم نمی توانیم خود را ببخشیم و این عذابی اجتناب ناپذیر است . فریب
    دادن دیگران امری محال است .


    از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد اول ص 141
    پاسخ:
    سپاسگزارم!

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">