زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.


طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

کم کم دارم عاشق می شوم

يكشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۶، ۱۱:۰۶ ب.ظ

هوالمحبوب


بعد از سه ماه سخت و طاقت فرسا، برای منی که همیشه جنسم از حریر و ابریشم و لبخند بود، بعد از سه ماه ماراتن سخت با پسربچه هایی ک جنس شان متفاوت بود، کم کم دارم عاشق شان میشوم. عاشق غد بازی هایشان، عاشق زورگویی هایشان، عاشق اینکه هر چیزی را میخواهد با زور و کتک به طرف مقابل حالی کنند.

دارم عاشق شان می شوم که اینقدر مرد هستند، عاشق شان می شوم که اینقدر غیرت و تعصب دارند و وقتی قول شرف می دهند پایش می ایستند. عاشق شان می شوم که امروز بهترین زنگ آخر را برایم ساختند. با تکه هایی که نثار هم میکنند که هم به عنوان معلم باید کنترل شان کنم، ارشادشان کنم و هم مجبورم نخندم. ولی مگر می شود در برابر چشم های قلمبه ی مهدی، زیر چشمی نگاه کردن های مبین، شاخ شدن های علی و کلی انرژی مثبت نخندید؟؟

چطور می توانم نخندم وقتی وسط تدریسم، امیرمحمد با آن نگاه مظلوم صدای عر عر الاغ در می آورد و مرا تا حد انفجار می رساند و خودش را خیلی خوب به کوچه ی علی چپ می زند:)

امروز بهترین روز من در مدرسه ی پسرانه بود. لب های قلمبه ی ایلیا که وقتی جواب نه می شنود قلمبه تر می شودند، شیطنت های نگاه کیارمین، گارد همیشه بسته ی مهدی و هزار و یک بهانه تا من دوست شان بدارم. 

نظرات  (۵)

من خیلی دوست دارم از یه مغلم که تو روستا داره درس میده یه فیلم بسازم.
و این فیلم رو یه روز میسازم.
به معلم با کلی دانش آموز لپ قرمز.

پاسخ:
 خیلی دوست دارم که اون معلم من باشم:)
  • جنابــــــــ دچار
  • من باشم میخندم راحت :)
    چون تنها راه رفاقت با دانش آموز خندیدنه :)
    پاسخ:
    میخندم، شوخی هم میکنم گاهی عصبانی هم میشم:)
    دلمان آب شد. :)
    ولی واقعا هرچقدر فکر میکنم معلم بودن رو دوست ندارم، همون ترجیح میدم معلم ها رو دوست داشته باشم :))
    پاسخ:
    اینم نظریه دیگه
    قرار نیست همه معلمی رو دوست داشته باشن خانم مهندس:)
  • آشنای غریب
  • خوبه !
    سال تحصیلی داره تموم میشه هنوز شما کم کم عاشق میشید و کم کم دارین رفتار با پسرا رو یاد میگیرین!
    عجله نکنید ها اصلا :))
    عجله کار قجله :)))
    پاسخ:
    سال تحصیلی هنوز به نیمه هم نرسیده!

    یعنی یه دیقه تو اون کلاس باشم منفجر میشم از عصبانیت ...
    پاسخ:
    :))

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">