زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.


طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

آنم آرزوست

پنجشنبه, ۹ آذر ۱۳۹۶، ۰۹:۳۵ ب.ظ

هوالمحبوب


یادم می آید سال پنجم ابتدایی یه معلمی داشتیم که اسمش خانم فرهنگی بود. اما به غایب بی فرهنگ بود! من که همیشه جزو دانش آموزان خوب مدرسه بودم هیچ وقت پیه تنبیهش به تنم نخورده بود؛ اما بخت برگشته هایی را که درس نمی خواندند مجبور می کرد که چندین ساعت متوالی، درست جلوئی سطل زباله بایستند و یا ضربه های مهلکی به زانو هایشان وارد می کرد.
شاید آن روزها نمیدانستم که سرنوشتم در آینده با همین کلاس و درس و نیمکت ها گره خواهد خورد؛ شاید آن روزها حساب آینده ام را جور دیگری چیده بودم ولی دست روزگار مرا هل داد سمت معلمی و آن هم معلمی برای بچه های ابتدائی.
من ذاتا آدم خیلی فرشته گون و مهربانی نیستم. کمی بداخلاق و تند مزاجم. شاید در این مدتی که می خوانیدم به این نکته پی برده باشید. اما معلمی باعث شد تا حد بسیار زیادی صبور شوم. تا حدی که در چند سال معلمی ام اغلب بچه ها دوستم داشته اند و جز عده ی معدودی خاطرم را می خواهند. اما روزگار همیشه بر یک منوال نمی گذرد و چرخ بازیگر بازی های بسیار دارد. امسال که مدرسه ی پسرانه هم به لیست کاری ام اضافه شده است؛ با یک بحران جدیدی مواجهم. عدم توانایی در برقراری ارتباط با پسرها! تا قبل از این فکر می کردم این پسرها هستند که نمیتوانند با من ارتباط برقرار کنند. ولی حالا به این نتیجه رسیده ام که مدار ارتباط سازنده با جنس مخالف در وجودم نهادینه نشده است!
حالا فرقی نمی کند که این جنس مخالف برادرم باشد، شاگردم باشد یا هر کس دیگری!
تنها چیزی که در طی دو ماه و اندی کارزار با پسرها دستگیرم شده است این است که نباید باهاشان جنگید! جنگ مغلوبه است. حتی قبل از شروع هم تو باخته ای. باید از در دوستی و صلح وارد شد. پسرها را با زبان راحت تر می شود نرم کرد. پسرها اغلب تشنه ی محبتند. مخصوصا از طرف جنس مخالف. باید معلمی کردن را جور دیگری مشق کنم. باید پسرهایم را دوست بدارم. 15 پسر شر و شیطان و دوست داشتنی را.

نظرات  (۴)

ولی واقعا آدم خودشو نمیتونه جای معلم ها بذاره
با ۴ ۵ ساعت تدریس توی فضای بسته اونم یه روز با افراد نفهم خیلی سخته
الآن بهشون حق میدم زیاااد
ولی خدایی خیلی اذیتشون کردم :|
پاسخ:
هممون به وقتش استاد و معلم مون رو اذیت کردیم:)
این ذات بچگیه اصلا
ولی معلمی کردن سخته مخصوصا توی این سیستم معیوب آموزشی کشور ما!
وگرنه که اول و آخرش عشقه


اره برای پسر بچه ها محبت و در سنین بالاتر مرام و معرفت بیشتر جواب میده .چون از هر پنچ پسر سه تایشان لجوج و انتقام گیر اند... 
پاسخ:
معرفت که توی هر سنی جواب میده قطعا
مرسی از نظرتون
من وقتی که بچه بودم گویا شیطان تر و اذیت کننده تر از پسر بچه‌ها بودم.
تحمل بچه‌ها بخصوص پسر بچه ها تا یه جایی در حد توان هست از یه جایی به بعد کلافه میکنند آدمو. معلم ها و ویژه تر خانم معلم ها به مرور خیلی صبور میشن خیلی :)
پاسخ:
شر بودن یه چیزیه بی ادب بودن و بی خیالی و در سنخوندن اونم تو یه پایه ی حساس مث شیشم یه چیزه
اونم وقتی که ما در حد خودکشی داریم براشون کار میکنیم و زحمت می کشیم
  • سر به هوا!
  • چقد نامرد بوده اون معلم... حتی نمیتونم تصورشو بکنم...
    آدم در جایگاه معلمی حتی بدترین بچه هاشو توجه و ترحم میکنه... چ بی انصاف و چ بی مروت... 
    پاسخ:
    معلم های این چنینی توی نظامی که ما توش تحصیل کردیم کم نبودن متاسفانه!

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">