زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.

کانال زمزمه های تنهایی: @zemzemehayema

طبقه بندی موضوعی

مرگ یا زندگی

چهارشنبه, ۱ آذر ۱۳۹۶، ۰۸:۵۰ ب.ظ
هوالمحبوب
دارم به این فکر می کنم که دیگه زندگی چیز جذابی برای ادامه دادن نداره. به این فکر می کنم که اگه همین الان سرم رو بذارم و بمیرم هیچ افسوسی در کار نخواهد بود. بعضی از اون آرزوها و رویاهایی که داشتم، محقق شدن و بعضی هاشونم وقت شون گذشته. خیلی چیزها رو به دست آوردم و خیلی چیزها رو برای همیشه از دست دادم. یه زمانی اگه انگیزه ام برای ادامه عشق بود حالا دیگه اونم ندارم. جز یه سر شوریده و یه دل هزار تکه شده و یه بار گناهی که هر روز با خودم می کشم چیزی ندارم.
اگه زندگی همین لحظه تموم بشه خوشحال نخواهم بود چون میدونم که خدا با دیدنم حالش خوب نمیشه. ولی ناراحت هم نخواهم بود چون چشمم به دنیا نیست. چون چشم دنیا و آدم هاشم هیچ وقت به من نبوده.
شاید از بابت خانوادم ناراحت باشم و از بابت شاگردهام. شاید دلم برای خنده هاشون تنگ بشه، شاید دلم برای شیطنت هاشون تنگ بشه ولی دیگه انرژی ندارم که چنگ بزنم به زندگی.
اون نسرین ترسویی که از صدای باد پناه می برد به آعوش خواهرش، اون نسرین ترسوی یکه سر هر زلزله مثل ابر بهار اشک می ریخت، عاشق زندگی بود. اما این نسرین تلخ امروز موقع زلزله کاملا آروم و ریلکس بود. داشت سر صبر وسیله هاشون مرتب می کرد. لباس بیرون می پوشید و نمی ترسید. نمیگم دلم میخواد بمیرم نه. این کفران نعمت حیاته. نمیگم اگه میتونستم خودم قصه ام رو تموم میکردم، نه؛ چون این دخالت تو تصمیم خداست. فقط دلم میخواد کمتر رنج بکشم. کمتر دلم رو دستم بگیرم و به خاطر تصمیم های عاقلانه ام عذاب بکشمو خسته ام.
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ان
زخم خورده است.

کاش کسی بیاد برای نجات من از دست خودم. خسته ام از شکست، از هجر، از غم ، از صبوری، از عقل .....

نظرات  (۲)

  • مصطفی موسوی
  • آزمودم عقل دور اندیش را
    بعد از این دیوانه سازم خویش را
    پاسخ:
    عشق باید همسفر با عقل کرد
  • آشنای غریب
  • بودن یا نبودن :( مسئله این است !

    اگه بار گناهانم نبود بیشتر طالب مرگ بودم تا زندگی 
    پاسخ:
    شاید منم....

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">