زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.

کانال زمزمه های تنهایی: @zemzemehayema

طبقه بندی موضوعی

این یه قانونه

شنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۶، ۰۳:۳۶ ق.ظ
هوالمحبوب

پنج شنبه ی گذشته بود که بهار اومده بود دیدنم؛ قبلش ازم پرسیده بود که چه ساعتی وقت دارم و منم بهش گفته بودم پنج شنبه ها، سرم تو گوشی ام بود و داشتم با رمز وای فای ور می رفتم که خودش رو پرت کرد تو بغلم؛ خوشحال بودم، خوش حال بود. من از اینکه یکی از بهترین شاگردهام رو بعد از چند ماه میدیدم، خوشحال بودم و اونم از اینکه یکی از بهترین معلم هاشو بعد از چند ماه میدید لابد...
نشستیم و شبیه دو تا آدم بزرگ باهم حرف زدیم، بهار هیچ وقت برای من یه دانش آموز 12 ساله نبود. همیشه اونقد عاقل بود که میتونستم روش حساب کنم، اونقد باشعور بود که میتونستم حرفی رو باهاش در میون بذارم و مطمئن باشم جایی درز نمی کنه. روح بزرگی داره برعکس من. دوست داشتنی و مهربونه برعکس من.
حرف حرف آورد تا رسیدیم به قصه ی ستایش. ستایش یه سال از بهار کوچیک تره و شاگرد همین مدرسه است. بهار و ستایش همسایه هستن و خیلی با هم جورن. برای اولین بار بعد دو سال معلمی برای ستایش، تازه فهمیدم که مادر نداره. تازه از زبون بهار شنیدم که طفل معصوم چه روزهای سختی داشته توی زندگیش.
مادر و پدرش از هم جدا شدن و پدرش شبانه ستایش و برادرش رو برداشته و اومده تبریز. ستایش گفته که شب توی مشهد چشم هامو بستم و صبح توی تبریز چشم هامو باز کردم. بهم گفت که ستایش اغلب توی خونه تنهاست و حتی یه عکس هم از مادرش نداره. توی خونه ای که مادر بزرگ و پدرش هستن و وقتی هم حرفی از مادرش بزنه توی اتاقش حبس میشه.
از خودم خجالت کشیدم که چرا توی یک سال گذشته این مسائل رو نمی دونستم. تا رفتارم با ستایش بهتر باشه. تا حداقل از مادرش چیزی نگم و نپرسم و خون به دلش نکنم.
همین قصه درباره شیوا هم صادقه. درباره ی علی، درباره ی امیررضا . چندین و چند بچه ی دیگه....
کسی چه میدونه توی دل آدم ها چه میگذره. هیچ کس از دل بقیه خبر نداره که. هیچ کس نمی دونه که من بدترین روزهای زندگیم  کی بوده و چه شکلی گذشته و هنوزم فکر کردن بهش عذابم میده. هیچ کس نمیدونه که یه بچه ی بی مادر یا بی پدر که میاد سر کلاس چه توقعی از معلمش داره. توی دل بقیه زندگی نمی کنیم ولی میتونیم حداقل انسان باشیم و کمی دیگران رو درک کنیم.
الی همیشه وقتی میپرسه چطوری و من شروع می کنم به ناله کردن، ازم میپرسه مامانت حالش خوبه؟ و من که میگم بله خوبه، میگه وقتی مامانت حالش خوبه حال کل دنیا خوبه تو حق نداری مادر داشته باشی و گله کنی از روزگار....
حتی اگه بدترین ها برامون رقم خورده باشه و دلمون هزار تیکه شده باشه و از هزار جور آدم بی ربط ضربه خورده باشیم؛ وقتی حال مادرمون خوبه باید خوب باشیم. این یه قانونه.

+بعدا نوشت: مادر الی چند ساله که فوت کرده.
  • نسرین

نظرات  (۷)

چه شاگردای خوبی..روحشون صیقلی و پاکه
درست مثل آینه
حوشبحالتون
پاسخ:
آره خوبی معلم ابتدایی بودن همینه دیگه
سلام علیکم
سپاس بابت یادآوری این داشته‌ی ارزشمند، این قانون مهم.
پاسخ:
سلام سپاس از حضورتون
  • صحاف امین
  • معلم که باشی وظیفه ات چند برابر میشود 

    کاش همه می دانستند که معلمی چقدر سخت است 
    پاسخ:
    کاش سختی کار هم داشتیم:)
    روزگار عجیبیه، همیشه عجیب بوده. خب نسرین جان شمام خودت رو سرزنش نکن واقعا بعضی وقتا نمیشه رو همه چیز دقیق شد. ولی عجب بچه محکمی بوده که هیچی بروز نداده تو اون یکی دو سال.
    مامان یعنی خود زندگی :)
    پاسخ:
    میدونی چرا خودم رو سرزنش می کنم؟ چون هیچ وقت اونجوری که باید ستایش رو دوست نداشتم. همیشه همه ی کارهاش ناقص بوده. درس نمی خونده و تکلیف نمی نوشته و من همیشه ازش عصبانی بودم. حالا می فهمم که چقد این مادر نداشتنه میتونه روش اثر گذاشته باشه. اون روز که داشتیم از آرزوهای هم حرف میزدیم گفت منم آرزو دارم برگردم مشهد شهر خودم. دلم یه جوری شد. همگی براش دعا کردیم ولی بازم نتونستم اون معلم خوبه بشم براش.
    واقعا باید خوب باشه حالمون وقتی حال مامانمون خوبه

    ممنون یک تلنگر بود نسرین جان
    خیلیهامون خیلی وقتها یادمون میره این دلخوشی هارو
    پاسخ:
    بله زندگی درک همین خوشی های کوچیکه که گاهی بهشون عادت می کنیم.
  • منتظر اتفاقات خوب (حورا)
  • داشتم میگفتم که باباش رفته مسافرت و دلتنگی میکنه. گفت پس اونایی که بابا ندارند چیکار کنند!
    پاسخ:
    الهی:(
    با تموم چیزایی که نوشتین، شما معلم ها وظیفۀ سنگینی رو بر عهده دارین. به قول خودتون هیچ کسی از دل دیگری خبر نداره و چون مدرسه به اصطلاح خونۀ دوم این بچه هاست، شما یه جورایی باید کمبودهاشون رو در مدرسه جبران کنید و همشون رو به طور برابر بدارید. حتماً با تجربه ای که کسب کردید به این امر واقفید.
    + یه چندجایی «ستاش» تایپ شده. 
    موفق باشید در کارتون!
    پاسخ:
    همین مادر بودنه همین جبرانه سخته طاقت فرساست.
    ساعت سه و  نیم صبح بهتر از این نمیشه:)
    مرسی اصلاح کردم

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">