زمزمه های تنهایی

اگر که شانه من میزبان گریه توست بگو به غم که دماوند باش! باری نیست

زمزمه های تنهایی

اگر که شانه من میزبان گریه توست بگو به غم که دماوند باش! باری نیست

زمزمه های تنهایی

تنهایی زل‌زدن از پشت شیشه‌ای‌ست که به شب می‌رسد
فکرکردن به خیابانی‌ست که آدم‌هایش قدم‌زدن را دوست می‌دارند
آدم‌هایی که به خانه می‌روند و روی تخت می‌خوابند و چشم‌های‌شان را می‌بندند امّا خواب نمی‌‌بینند
آدم‌هایی که گرمای اتاق را تاب نمی‌آورند و نیمه‌شب از خانه بیرون می‌زنند
تنهایی دل‌سپردن به کسی‌ست که دوستت نمی‌دارد
کسی که برای تو گل نمی‌خرد هیچ‌وقت
کسی که برایش مهم نیست روز را از پشت شیشه‌های اتاقت می‌بینی هر روز

طبقه بندی موضوعی
پیوندها

بحران خواستگار

چهارشنبه, ۸ شهریور ۱۳۹۶، ۱۱:۵۹ ب.ظ

هوالمحبوب

وقتی 29 سالت رو رد کرده باشی، از نظر خیلی از اطرافیان دختر خیلی موجهی باشی، تحصیلات، شغل  قیافه ی نسبتا خوبی، داشته باشی ولی هنوز مجرد باشی؛ یعنی تو در یک بحران بزرگ به سر می بری ولی هنوز خودت حالیت نشده!

این استدلال 99 درصد از فامیل ها و 99 درصد از دوستان متاهل منه! نمیدونم دلیل اینکه تا حالا مجردم چیه ولی قطعا دلیلش این نیست که ناز می کنم یا خیلی سخت گیرم و یا چیزی شبیه اینها. من تنها مجرد فامیل نیستم ولی بزرگترین شون چرا! تنها مجرد فامیل نیستم ولی آخرین مجرد بعد از من، چهار سال ازم کوچیکتره و داره پزشکی میخونه و قطعا حالا حالاها قصد ازدواج نداره. قصدم از نوشتن این ها، ابراز ناراحتی از مجردی ام نیست. من نه شاکی ام از مجرد بودنم و نه خیلی خوشحالم. ازدواج باید پیش بیاد و ترجیح میدم یه ازدواج خوب داشته باشم تا اینکه صرفا فقط ازدواج کنم(کاری که اغلب دخترا این روز ها میکنن!) وقتی اولین خواستگار رو پذیرفتم 24 سال داشتم، زمانی بود که خواهر بزرگم ازدواج کرده بود و اصطلاحا نوبت به من رسیده بود. ارشدم رو به پایان بود که پسر همسایه پشتی اومده بود خواستگاریم. خانواده ای به شدت مذهبی و مقید، پسری دیپلمه با چشم های زاغ و قدی کوتاه و شکمی برآمده که مغازه ای در بهترین نقطه ی بازار تبریز داشت و خانه ای از آن خود. وقتی رفتیم زیر آلاچیق های آن پارک نفرین شده حرف بزنیم، میدانستم که جوابم منفی است و حالم از پسر قد کوتاه شکم گنده ی چشم رنگی به هم میخورد. پسرهای چشم رنگی مرا می ترساندند. جواب ردمان تقریبا دو طرفه بود. نه من باب میل ایشان بودم نه ایشان باب میل من. بماند که چه اشک هایی ریختم بعد از اینکه مامان اصرار می کرد بهش جدی تر فکر کنم و اصرارش برای این بود که تا پدر جدشان را می شناسیم و اصل و نسب دارند. من اما در سرم هوای عاشقی بود و هیچ رقمه حاضر نبودم بدون تجربه ی عشق تن به ازدواج دهم.
پای خواستگارها که به خانه ی ما باز شد، روزهای خوش و ناخوش پشت سر هم ردیف شدند. دلهره ی هم کلامی با پسری که برای بار اول می بینی اش و دلهره ی رفتار و کردار و حتی نگاهت. تا امروز که من مقابل صفحه ی مانیتور نشسته ام و دارم این پست را برایتان می نویسم، به اندازه ی موهای سرم، خواستگار دیده ام. اما 99 درصدشان حتی به مرحله ی دوم هم نرسیده است و در همان نطفه خفه شده اند! در آن یک درصدی که به مرحله ی دوم رسیده اند برای جواب رد دادن 50-50 بودیم. یعنی در نصف موارد من نه گفتم در نصف دیگر موارد طرف مقابل قید ادامه ی رابطه را زده. ولی چیزی که باعث  شد این پست نوشته شود؛ جرقه ایست که خواستگار امروزم در سرم روشن کرد.
رفتارهای توهین آمیز، سراسر اشتباه، تحقیر آمیز و مورد تنفر بخش اعظم خواستگارها.

اگر مخاطب من دختر باشد قطعا به خوبی می داند که هدف نوشته ام چیست. اغلب ما دخترها با نفس ازدواج مشکلی نداریم با خواستگاری هم همین طور. همه ی مان عاشق خانه  ی پدری هستیم. ولی هوس مستقل شدن، هوس عاشق شدن، تجربه ی همسر بودن و مادر بودن چیزی نیست که بشود از دستش داد. در این میان تکلیف خیلی ها  اما روشن نیست! تکلیف منی که از وقتی چشم باز کرده ام، در هاله ای از دین و مذهب احاطه شده ام. تکلیف منی که همیشه از رابطه با جنس مخالف برحذرم داشته اند، تکلیف منی که هیچ وقت یاد نگرفته ام برای همکلاسی ام، همکارم، پسران فامیلم دلبری کنم چیست؟ تکلیف دختران مذهبی و مقیدی که هم زیبا هستند هم زنانگی دارند هم بلد هستند چطور دلبری کنند اما کسی را نداشته اند که خواستن شان مردانه باشد چیست؟
برای هم نسل های من که در حوالی سی سالگی اند و دارند سال های جوانی شان را از دست می دهند ولی هنوز در قید و بند خواستگار سنتی گیر افتاده اند چیست؟
تکلیف پسرها هم این وسط روشن نیست! تکلیف مادرها و خواهر ها هم همین طور. نمیدانم در چه دوره ای از زمان زندگی میکنیم که معیارهای اخلاقی به شدت تغییرکرده اند. دیگر زیبایی و نجابت و تحصیلات و ایمان به شدت بی اهمیت شده اند!
و این وسط عده ای دوره افتاده اند به اسم خواستگار و آدم ها را درجه بندی می کنند. متراژ خانه ات، منطقه ای که در آن زندگی میکنی، شغل پدر و برادرت، میزان لوکس بودن لوازم خانه.  اینها درجه  ی توست برای ارزش گذاری خواستگارها. اگر تعداد خواهر ها و برادرهایت هم کم باشد که دیگر نور علی نور است. نه زیبایی چهره ات به چشم می آید نه رابطه های داشته و نداشته ی قبلی ات نه زنانگی ات و نه هیچ چیز دیگر. همین که بدانیم پسرمان با یک دختر پولدار ازدواج کند برایمان کفایت میکند!
من یکی که دیگه خسته شدم از مراسم های مسخره ی خواستگاری که شبیه بالماسکه شده. از اینکه مدام لبخند بزنم به آدم هایی که برای معامله آمده اند نه برای پیوند دادن. از تحمل من یکی خارج است.
اگر شمایی که مخاطب  این نوشته اید از جنس مونث هستید یا مذکر لطفا اعلام نظر کنید اعلام موضع بکنید رد و قبولش مهم نیست.


  • آذری قیز

نظرات  (۵)

شاید حرف بنده با نظر خیلی ها مخالف باشه ولی راستش ازدواج اصلا آش دهن سوزی نیست. گاهی وقتها یه زخمهایی به آدم میزنه که بعدش اساسی پشیمونمون میکنه. و متاسفانه تا ادم خودش تجربه نکنه نمیفهمه منظور چیه.

شاد باشید و از زندگی و سلامت و جوانیتون لذت ببرید که این سه رمز خوشبختی است
با احترام
پاسخ:
نه اتفاقا نظر خیل یها همینه. اصولا بشر دو تا توی هر شرایط یکه باشه آرزو میکنه  برگرده به قبل از اون شرایط. طبیعی هم هست. هر دوره ای از زندگی  رنج و سختی های خودش رو داره. کسی که مجرده دوران تاهل رو خیلی آرمانی و رویایی تصور میکنه و کسی که متاهله دوران تجرد رو. در هر حال هردو گروه اشتباه می کنن. انسان کلا برای رنج آفریده شده. تجرد و تاهل چندان تفاوتی ندارن. میشه تنهایی غصه خورد یا دو تایی:)
  • منتظر اتفاقات خوب (حورا)
  • قدیما می گفتند: دوست ندارم خانمم کار کنه! الان میگن بیا خرج منو هم بده:/
    پاسخ:
    دقیقا

    سلام
    اول بابت اینکه کمتر سر میزنم عذر میخوام این روزها واقعا گرفتارم
    متن بسیار دقیق و زیبایی نوشتید و به خوبی بیان کردید
    واقعیت تلخ جامعه ما متاسفانه همین هست
    ولی نباید ناامید شد هر چند سخت هست
    خود من پسرهایی رو دیدم که مشکلشون پیدا کردن یه همسر مناسب هست، و گیج شدن که کیو انتخاب کنن
    وقتی میپرسم مشکلت چیه؟ میگه هنوز نتونستم اونی که میخوام پیدا کنم و ووقتی میپرسم اونی که میخوای چه ویزگی هایی باید داشته باشه کلمه و حرفی از مادیات نمیشنونم ازشون و یا زیبایی رو در رتبه های بعدی صحبتاشون میشنوم
    خواستگاری سنتی یک روش هست که متاسفانه تبدیل شده به مزایده اموال منزل و املاک!
    ولی توصیه میکنم با پافشاری بر همون اصول و اصالت خانوادگی تون سعی کنید حضور اجتماعی تون رو بیشتر کنید.
    کلاسهای دانشگاه، محل کار، کلاسهای زبان،فرصت های شغلی، اصلا سعی کنید برید سمت علاقه تون مثلا اگر به ادبیات علاقه دارید یا ورزش شروع کنید، ارتباطتون رو با دیگران نه لزوما جنس مخالف، با همون خانومها بیشتر کنید...بالاخره اونا هم در تبت و تاب پیدا کردن عروس برای برادرها یا پسرهاشون هستند....
    خصوصا که تبریزی خصوصیات خوبی از قبیل اصالت، خوش قلب بودن، زیبایی، آشپزی فوق العاده  و دهها خصوصیات خوب دیگه دارند

    خوشبخت باشید
    پاسخ:
    سلام خواهش میکنم.
    بحث اصلی همینه که این پسرها هیچ کدوم خودشون دست به انتخاب نمیزنن و یه واسطه ای حالا یا خواهر یا مادر می فرستن جلو و همین کار رو خراب میکنه
    خیلی از خواستگاری ها اصلا به گوش خود پسر نمی رسه و خانواده با صلاح دید خودشون تصمیم میگرن ادامه بدن یا ندن!
    من هیچ اصراری برای انتخاب شدن ندارم چون به حد کافی توی این چند سال تجربه به دست آوردم که هیچ کس تو رو برای چیزی که هستی نمیخواد
    همه دنبال یه سری فاکتور مشخص هستن که من هیچ کدوم رو ندارم!
    من توی این سالها همیشه توی جامعه بودم
    هیچ وقت آدم منزوی نبودم که بگم دیده نشدم یا چی
    مشکل گسترده تر از این حرفهاست
    مشکل من نوعی نیستم این رنج رو بخش بزرگی از جامعه ی دخترها دارن تحمل میکنن
    یه گره کوری که نمیدونم سررشته اش کجاست.
    دیگه تبریزی هایی که شما می شناختین تو این شهر به اون صورت دنبال چنین خصوصیت های برجسته ای نیستن!
    راستی توصیه میکنم وقت کردین پست رمز دار رو هم مطالعه کنید
    بنظرم یه طرف ازدواج قبلنا قسمت بود. متاسفانه آره اینروزا ملاک ها برا خیلیا تغییر کرده، واقعا موردهایی میبینم که حالم بهم میخوره و این ازدواج رو بخصوص ازدواج دخترهای معتقد به اخلاقمداری رو سخت کرده.
    پاسخ:
    بله دقیقا الان همته و پول
  • منتظر اتفاقات خوب (حورا)
  • یکی از دوستام تعریف می کرد طرف اومده خواستگاری، همون جلسه اول می پرسه خونه مال خودتونه؟!! به جای اینکه خانواده دختر بپرسند که پسر از خودش خونه داره یا نه؟!
    البته هستند خانواده هایی که همون معیارهای اخلاقی رو دارند. ولی انگار خیلی ها دیدشون نسبت به خوشبختی داره عوض میشه! و گاهی فکر میکنم داریم فراموش می کنیم زندگی کردن رو.

    پاسخ:
    خواستگارهای من میپرسن که شما رسمی هستید یا قراردادی!
    یعنی بعد سی سال زندگی باید برم خرج طرفم بدم!
    وقاحت تا چه حد یعنی!

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">