زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.


طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

از روزمرگی ها

دوشنبه, ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۵:۳۱ ب.ظ

هوالمحبوب

از وقتی به یاد دارم، آدم رمانتیک و احساساتی بودم. همیشه دوست داشتم وقتی به مرحله تاهل برسم که طرف مقابل خودش منو انتخاب کرده باشه. از همون اول از ازدواج سنتی گریزان بودم. دوست نداشتم بدون عشق ازدواج کنم. عاشق شدن شبیه یک رویا بود برام. از وقتی هم که راهی دانشگاه شدم و ادبیات شد همه ی زندگی ام، این حسه روز به روز قوی تر شد. نمیدونم چرا ولی الان که در آستانه ی سی سالگی ام حس میکنم، عشق هایی که برام یه روزی رویا بود، دیگه رنگ و لعابش رو از دست داده. شاید دلیلش تجربه های تلخی بوده که خودم کسب کردم یا از اطرافیانم بهم منتقل شده. ما خیلی هامون تعریف درستی برای عشق نداریم. عشق برای ما توی شهید شدن و فدا شدن برای معشوق خلاصه شده. ولی من میگم عشق یعنی حالت خوب باشه. اگه توی رابطه ای حالت خوب نیست پس اون رابطه عشق نیست یه سرکاری تموم عیاره.
آدم وقتی سنش میره بالاتر، شناختش از خودش و آدم های اطرافش بیشتر میشه. نقطه ضعف ها و نقاط قوتش دستش میاد و ترس هاش رو می شناسه. با شناخت وارد رابطه شدن خیلی بهتره. حالا که دارم به گذشته فکر میکنم، به آدم هایی که انتخاب شون نکردم، حس می کنم مسیر رو درست رفتم. حس بدی ندارم، در کل از خودم راضی ام. نقاط ضعف زیادی دارم که بهشون اشراف دارم ولی ازشون درس می گیرم.
به قول دوستم مژده انگار کم کم دارم بزرگ میشم. روزهایی بود توی زندگیم که قدرت تصمیم گیری نداشتم، یعنی می رسیدم خونه و خبر دار می شدم که فردا قراره برام خواستگار بیاد. بدون اینکه هیچ شناختی از طرف مقابل داشته باشم. ولی حالا در عرض هفته ی گذشته، دو تا خواستگاری رو کنسل کردم، چون حس کردم با توجه به ویژگی هایی که دارن به درد من نمیخورن. اون جسارت لازم رو حس می کنم پیدا کردم.
حالا می دونم دنبال چه جور آدمی هستم. به نظرم مردهایی که در آستانه ی چهل سالگی هستند، خونه و ماشین و زندگی رو به راهی دارن، چند زبان رو مسلط هستن، چهره ی شناخته شده ای از نظر اجتماعی هستند، وضع شغل و معیشت شون خیلی خوبه و در کل دنیا رو خیلی بهتر از من می شناسن به درد من نمیخورن!
کنار این جور ادم ها مخصوصا اگه عنصر خود شیفتگی رو هم داشته باشن، بهم خوش نمیگذره، همش حس میکنم یه آدم بی دست و پا و منفعلم که هیچ کار مثبتی تو زندگیم انجام ندادم. دنبال آدمی هستم که بهم نزدیک باشه، آدمی که خیلی ازم سرتره، منو به ستوه میاره!
گاهی وقت ها هم خسته می شم از این حجم عدم شناخت دختر و پسر از هم، آقایون محترم خواهش میکنم وقتی برای خواستگاری از یه خانومی تشریف می برین، یا یه قرار آشنایی با کسی دارین، کمی به تیپ و ظاهرتون برسید، کمی دست و دل باز باشید، کمی اجازه بدین طرف مقابلم حرف بزنه. اینقدر از خودتون تعریف نکنید که طرف مقابل تو ذوقش بخوره! گاهی وقتها لازمه پولدار تر از چیزی که هستید نشون بدید، گاهی لازمه مبادی آداب باشید؛ باور کنید برخورد اول تا آخر عمر تو ذهن آدم ها می مونه. کمی متشخص باشید.
خانم ها و آقایون محترم؛وقتی هم بعد از دیدار اول یا دوم به نتایج مثبتی نرسید، لازمه که به حکم ادب به طرف مقابل خبر بدید. چشم انتظار گذاشتن طرف مقابل دور از شان انسانیته!
  • نسرین

نظرات  (۶)

هاااا... راست وگویی...
بخصوص اون سه بند آخر رو خیلی خوب اومدی! :)
منم دوست ندارم طرفم خیلیییی سر باشه ازم، حس کنم نمی تونم بهش برسم...
پاسخ:
ببین اصولا مردهایی که خیلی بارشونه یکم سخت میشه باهاشون کنار اومد:)
نمیدونم البته خانم هام همین طورن یا نه چون خودم خیلی بارم نیست:)
البته .....
اون البته اش رو میام خصوصی میگم بهت:))
  • منتظر اتفاقات خوب (حورا)
  • به شناخت درستی رسیدن از آدمی که یکهو وسط زندگیمون پیدا میشه سخته!
    پاسخ:
    هووووووووووم یهویی خیلی بده
    پیش پیش تولدت مبارک :) البته باید روزش گفته شه پس و پیشش نمیچسبه :)
    پاسخ:
    پس برو پنج شنبه دوباره بیا:))
    مرسی دوست جان
    والا منم تصورم 23 سالگی این نبود، فک میکردم 23 ساله ها آدمای بزرگتری هستند...
    راستی تولدت کیه؟؟
    پاسخ:
    هووووووووووووم متاسفانه خیلی زود میگذره زمان بدون اینکه فکرش رو بکنیم.
    من 28 اردیبهشته تولدم
    پای حرف آدمای با تجربه نشستن برام جالبه :)
    مشاوره خاصی که بلد نیستم یعنی خودم نمیدونم چند چندم فقط میتونم برات آرزوی خوشبختی کنم ولی با این حال همیشه حس میکنم میشه گفت زندگی رو خوب درک کردم.
    پاسخ:
    چقد عمر آدم زود میگذره هلما....
    انگار باورم نمیشه دارم  29 سالم رو تموم میکنم:(
    حس عجیبیه خیلی عجیب....
  • عاشقان ریاضی ....
  • سلام خوشحال میشم وب منم دنبال کنین و نظر بدین
    مرسی
    پاسخ:
    سلام
    سپاسگزار از دعوت تون

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">