زمزمه های تنهایی

اگر که شانه من میزبان گریه توست بگو به غم که دماوند باش! باری نیست

زمزمه های تنهایی

اگر که شانه من میزبان گریه توست بگو به غم که دماوند باش! باری نیست

زمزمه های تنهایی

تنهایی زل‌زدن از پشت شیشه‌ای‌ست که به شب می‌رسد
فکرکردن به خیابانی‌ست که آدم‌هایش قدم‌زدن را دوست می‌دارند
آدم‌هایی که به خانه می‌روند و روی تخت می‌خوابند و چشم‌های‌شان را می‌بندند امّا خواب نمی‌‌بینند
آدم‌هایی که گرمای اتاق را تاب نمی‌آورند و نیمه‌شب از خانه بیرون می‌زنند
تنهایی دل‌سپردن به کسی‌ست که دوستت نمی‌دارد
کسی که برای تو گل نمی‌خرد هیچ‌وقت
کسی که برایش مهم نیست روز را از پشت شیشه‌های اتاقت می‌بینی هر روز

طبقه بندی موضوعی
پیوندها

به خاطر محدثه

دوشنبه, ۱۴ فروردين ۱۳۹۶، ۰۷:۲۰ ب.ظ
هوالمحبوب

پنجمین روز عید بود، توی خیابان ها بالا-پایین می رفتیم تا برسیم به خانه  ی پسرخاله ام. توی محله ی قدیمی مان بودیم و من مثل همیشه با ذوق و شوق به در و دیوار و مغازه ها خیره بودم.
چشم که گرداندم به آن سمت پیاده رو، دختری را دیدم که با سرعت به سمت ما می دوید، گویی دارد از چیزی فرار می کند، دخترک 14-15 ساله به نظر می رسید،  نزدیک تر که شد دیدم مردی دنبالش است، مردی کوتاه قد و سیاه. ترس برم داشت، اولین نکته ای که به ذهنم رسید کودک آزاری بود. مردی خبیث دنبال دختری معصوم افتاده و دخترک دارد از دستش می گریزد. دخترک ترس زده در حال فرار بود که لای شمشاد ها با تکان دست مرد توی جوی آب ولو شد.
تمام وجودم ترس و انزجار بود. دلم به حال دخترک سوخت. مردی به سمت دخترک دوید. و شروع کرد با مرد مهاجم حرف زدن. من و مادر و خواهرم میخ شده بودیم وسط پیاده رو. پسر سوپری آب معدنی به دست از مغازه خارج شد، مثل تمام اتفاق های مشابه، کم کم حلقه ی مردم داشت تشکیل می شد که مرد قصه سعی کرد خودش را و دخترک را از زمین بلند کند.
نزدیک تر که رفتم حال بدم، بدتر شد. دخترک آشنا بود، مرد هم....
محدثه ی 18 ساله ی معصوم که در آواردگی و ترس کودکی اش را سپری کرده، محدثه ی بی نوا که کودکی اش را در آغوش عمه ها گذرانده و از داشتن کانون گرم خانواده محروم بوده. حالا بعد از این همه سال که همه فکر می کردند زندگی دارد به رویش لبخند می زند، با پاهای برهنه، لباس های خانه، با چادری روی سر، داشت از چیزی فرار می کرد. نمیدانم پدری را که اینگونه در تعقیبش بود را چه بنامم. مقصر، مجرم یا بی گناه. نمیدانم دلم برای کدام بسوزد؟ برای حیبیب که دختر جوانش در اوج زیبایی و جوانی این چنین مستاصل و درمانده از دستش می گریزد یا برای خود محدثه که بی گناه گرفتار شده است.
محدثه ای که دیدم همان دختر شاداب سال ها پیش نبود، بی نهایت لاغر و ضعیف، بی نهایت رنگ پریده، بیمار و ....
حبیب ناراحت بود که ما شاهد صحنه ایم، ما هم ناراحت بودیم که شاهد این صحنه ایم. برای محدثه ای که زندگی اش دستخوش خام کاری های پدر و مادرش شده است، برای آرزوهای سوخته اش برای جوانی اش دعا می کنم. آرزو می کنم روزهای خوب به زندگی اش برگردند و تن و روحش بیمارش سلامتی از دست رفته اش را دوباره باز یابد.
چه حال بدی بود، بعد از این صحنه رفتن به مهمانی، با اشک در چشم و بغض در گلو. لبخند زدیم و شیرینی خوردیم و حرف نزدیم. شاید حفظ این راز بیشتر از همه به نفع محدثه باشد. شاید....

  • آذری قیز

نظرات  (۶)

:(
پاسخ:
:(
  • منتظر اتفاقات خوب (حورا)
  • خدا روزهای خوبی رو برای محدثه ها و محدثه ها بسازه!
    پاسخ:
    ان شاءالله
    حالا اینهمه گنگ گویی چرا؟ با یه اسم مستعار اصل قصه‌رو‌تعریف میکردید :)
    پاسخ:
    اولا از کجا فهمیدید که اسم ها مستعار نیستند؟
    خیلی وقت ها نمیتونم چیزی رو که دیدم رو دقیقا بنویسم
    شایدم این نتونستنه به حال بد خودم برمیگرده نمیدونم
    خیلی ها هم از شنیدن یه قصه ی تلخ خوششون نمیاد البته
    لطفا پست شاد بذار
    خیلی ناراحت شدم 😔
    پاسخ:
    سعی میکنم:(
    :(
    پاسخ:
    :(
    چقد تلخ و حس بد :(
    پاسخ:
    خیلی تلخ :(

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">