زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.


طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

به خاطر محدثه

دوشنبه, ۱۴ فروردين ۱۳۹۶، ۰۷:۲۰ ب.ظ
هوالمحبوب

پنجمین روز عید بود، توی خیابان ها بالا-پایین می رفتیم تا برسیم به خانه  ی پسرخاله ام. توی محله ی قدیمی مان بودیم و من مثل همیشه با ذوق و شوق به در و دیوار و مغازه ها خیره بودم.
چشم که گرداندم به آن سمت پیاده رو، دختری را دیدم که با سرعت به سمت ما می دوید، گویی دارد از چیزی فرار می کند، دخترک 14-15 ساله به نظر می رسید،  نزدیک تر که شد دیدم مردی دنبالش است، مردی کوتاه قد و سیاه. ترس برم داشت، اولین نکته ای که به ذهنم رسید کودک آزاری بود. مردی خبیث دنبال دختری معصوم افتاده و دخترک دارد از دستش می گریزد. دخترک ترس زده در حال فرار بود که لای شمشاد ها با تکان دست مرد توی جوی آب ولو شد.
تمام وجودم ترس و انزجار بود. دلم به حال دخترک سوخت. مردی به سمت دخترک دوید. و شروع کرد با مرد مهاجم حرف زدن. من و مادر و خواهرم میخ شده بودیم وسط پیاده رو. پسر سوپری آب معدنی به دست از مغازه خارج شد، مثل تمام اتفاق های مشابه، کم کم حلقه ی مردم داشت تشکیل می شد که مرد قصه سعی کرد خودش را و دخترک را از زمین بلند کند.
نزدیک تر که رفتم حال بدم، بدتر شد. دخترک آشنا بود، مرد هم....
محدثه ی 18 ساله ی معصوم که در آواردگی و ترس کودکی اش را سپری کرده، محدثه ی بی نوا که کودکی اش را در آغوش عمه ها گذرانده و از داشتن کانون گرم خانواده محروم بوده. حالا بعد از این همه سال که همه فکر می کردند زندگی دارد به رویش لبخند می زند، با پاهای برهنه، لباس های خانه، با چادری روی سر، داشت از چیزی فرار می کرد. نمیدانم پدری را که اینگونه در تعقیبش بود را چه بنامم. مقصر، مجرم یا بی گناه. نمیدانم دلم برای کدام بسوزد؟ برای حیبیب که دختر جوانش در اوج زیبایی و جوانی این چنین مستاصل و درمانده از دستش می گریزد یا برای خود محدثه که بی گناه گرفتار شده است.
محدثه ای که دیدم همان دختر شاداب سال ها پیش نبود، بی نهایت لاغر و ضعیف، بی نهایت رنگ پریده، بیمار و ....
حبیب ناراحت بود که ما شاهد صحنه ایم، ما هم ناراحت بودیم که شاهد این صحنه ایم. برای محدثه ای که زندگی اش دستخوش خام کاری های پدر و مادرش شده است، برای آرزوهای سوخته اش برای جوانی اش دعا می کنم. آرزو می کنم روزهای خوب به زندگی اش برگردند و تن و روحش بیمارش سلامتی از دست رفته اش را دوباره باز یابد.
چه حال بدی بود، بعد از این صحنه رفتن به مهمانی، با اشک در چشم و بغض در گلو. لبخند زدیم و شیرینی خوردیم و حرف نزدیم. شاید حفظ این راز بیشتر از همه به نفع محدثه باشد. شاید....

  • نسرین

نظرات  (۶)

:(
پاسخ:
:(
  • منتظر اتفاقات خوب (حورا)
  • خدا روزهای خوبی رو برای محدثه ها و محدثه ها بسازه!
    پاسخ:
    ان شاءالله
    حالا اینهمه گنگ گویی چرا؟ با یه اسم مستعار اصل قصه‌رو‌تعریف میکردید :)
    پاسخ:
    اولا از کجا فهمیدید که اسم ها مستعار نیستند؟
    خیلی وقت ها نمیتونم چیزی رو که دیدم رو دقیقا بنویسم
    شایدم این نتونستنه به حال بد خودم برمیگرده نمیدونم
    خیلی ها هم از شنیدن یه قصه ی تلخ خوششون نمیاد البته
    لطفا پست شاد بذار
    خیلی ناراحت شدم 😔
    پاسخ:
    سعی میکنم:(
    :(
    پاسخ:
    :(
    چقد تلخ و حس بد :(
    پاسخ:
    خیلی تلخ :(

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">