زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.


طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

غمم هر شب، تنم تبریز

شنبه, ۱۲ فروردين ۱۳۹۶، ۰۳:۲۲ ب.ظ
هوالمحبوب

دوازده روز است مدام یک بعض بیخ گلویم مانده،یک بغض بزرگ زشت که راحتم نمی گذارد.
نزدیک سال تحویل لباسی را که با هزار امید و آرزو و عشق خریده بودم؛ از ته کمد کشیدم بیرون، قسم خورده بودم بعد از آن شب دیگر تنم نکنم، لباس را پوشیدم، رفتم جلوی آینه ایستادم، دستی به موهایم کشیدم، آرایش کردم و نشستم کنار هفت سین، فکر می کردم بالاخره این بغض لعنتی تمام می شود. این روزهای کشدار بد شگون که از اوایل اسفند مهمان قلبم شده است، با صدای در شدن توپ آغاز سال، تمام می شود. لباس های نو، نیم ساعت بعد دیگر تنم نبودند، خانه در وضعیت جنگ سرد بود، مامان و بابا خانه نبودند. مهمانی نبود، صدایی نبود و من پناه برده بودم به اتاقم و آرام و خفه مثل چند سال گذشته گریه می کردم.
با خدا مهربان شده بودم، قرآن می خواندم و لا به لایش دیوان حافظ می گشودم و فال آن شب را میخواندم. مگر می شود حافظ هم دروغ بگوید؟ تا کی باید این نشدن ها، این نه آوردن ها ادامه داشته باشد؟ من هم مثل تمام آدم های دیگر دلم عید می خواست، دلم سرمست شدن از بوی بهار را می خواست. دلم خنده های از ته می خواست. تمام چیزی که می خواستم و نبود.
می خواستم عید را غرق شوم در کتاب هایی که خریده ام و حتی لایشان را هم باز نکرده ام. میخواستم به آدم ها فکر نکنم. به خوب و بدشان فکر نکنم. میخواستم خودم باشم و خودم. ولی مگر می شد. آدم ها می آمدند و می رفتند و من نقاب شاد همیشگی را به صورتم می زدم و جلوی مهمان ها می چرخیدم. کارم خوب است، تصمیم به ادامه ی تحصیل ندارم، بازار کارم خوب است، قصد ازدواج ندارم، حالم خوب است .... یک مشت دروغ عوام فریب که عادت کرده ایم مدام به خورد هم بدهیم. تمام روزهای عید پای کامپیوتر نشستم و مقالاتی را که قرار بود کار کنم، آماده کردم. چهل مطلب با موضوعات حال به هم زن که با دیدن تیتر هر کدام شان آه از نهادم بلند می شد. تمام عید عزاردار بودم و غمگین. مثل تمام سالهای گذشته، مثل تمام 28 سال گذشته، جز خانه ی چند آشنا، جایی نرفتیم. از شهر خارج نشدیم، از خانه خارج نشدیم و مدام مهمانی دادیم. مدام مریض شدم و مدام قرص و دارو و سرم به نافم بستند. حالا 12 روز از این سال خروس نشان گذشته است. چهل مقاله را دیروز تحویل دادم. حتی یک خط کتاب نخوانده ام. حتی یک کار هیجان انگیز نکرده ام. کارهای مدرسه روی هم تلمبار شده است. و فردا باید یک خروار لباس اتو کنم و از روز دوشنبه کارم شروع می شود. روزهایی که به عشقی کسی یا چیزی از خواب بلند نشوی، همان بهتر که از خواب برنخیزی. سال من که نو نشد شما را نمیدانم.

  • نسرین

نظرات  (۶)

ان شاءالله که همه چیز درست میشه
دوستِ آذریِ جدیدم^_^
پاسخ:
ممنونم دوست عزیز
ان شاءالله
آخی نسرین جان من بعد مدت ها امروز نت اومدم و خیلی دلم گرفت از مطلبت
هیچ ندارم بگم اما نسرینی ک من می شناسم آدمی نیست ک کم بیاره میدونم دوباره دختر شاد و بازیگوش قبل میشی و ب خودت میخندی
ان شاله امسال بهترین سال عمرت باشه و بهترین خبرهارو بشنوی
همین
پاسخ:
خوشحالم بعد مدت ها می بینمت اینجا
دعا کن برام:(

موفق باشی

پاسخ:
ممنونم
  • منتظر اتفاقات خوب (حورا)
  • امسال برایتان، سال شدن ها باشد!ان شاالله.
    پاسخ:
    ان شاءالله :)
    ممنونم حورای مهربان
    میدونستم سن ات زیر  نیست :)
    امیدوارم به آرامش برسی ..
    پاسخ:
    ممنونم عزیزم:)
    من همیشه تو رفتارم و گفتارم با کسی که حتی یک روز هم از من بزرگتر باشد سعی میکنم بیشتر دقت کنم ولی میخام باهات بدون سعی کردن حرف بزنم ...
    خب اینهمه که شمردی همه شان میتوانند دلیل بر شاد بودن و با هیجان سپری کردن زندگیت باشن، همه ما تو زندگی بالا و پایین و گیر و گور داریم و در کنارش گل و بلبل بودن خیلی از روزهامون هم هست، لطفا یکم نگاهت رو خوشبین تر کن، تفریح واسه خودت دست و پا کن، بجای منتظر موندن برا هیجان خودت هیجان خلق کن، باور کن میشه خانم معلم حتما میشه، اینقد حس خوبی داره شب که میخابی برا فردا بیدار شدنت بال بال بزنی و بگی خداجونم زودی صبح بشه :)
    پاسخ:
    هلمای عزیزم
    خیلی وقت بود که دلم میخواست اینو بهت بگم ولی وقتش نمی رسید من شاید معلم باشم و به واسطه ی شغلم حس احترام در دیگران برانگیزم ولی باور کن همش 28 سالمه:) کلا با من راحت باش زین پس:)
    می فهمم حرف هاتو عزیزدلم بارها و بارها این حال بدم رو با همین حرف ها اروم کردم حال خودم رو خوب کردم کلا بلدم چطور تو بدترین شرایط حال خودم و بقیه رو خوب کنم ولی بعضی وقتها ضربه ها اونقدر کاری هستن که نمیتونم واقعا ازم برنمیاد لبخند بزنم امیدوارم هیچ وقت شبیه این اتفاق برات نیوفته و هیچ وقت درک نکنی چی میگم ولی واقعا شرایط روحی ام بده خیلی بد.... :(

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">