زمزمه های تنهایی

اگر که شانه من میزبان گریه توست بگو به غم که دماوند باش! باری نیست

زمزمه های تنهایی

اگر که شانه من میزبان گریه توست بگو به غم که دماوند باش! باری نیست

زمزمه های تنهایی

تنهایی زل‌زدن از پشت شیشه‌ای‌ست که به شب می‌رسد
فکرکردن به خیابانی‌ست که آدم‌هایش قدم‌زدن را دوست می‌دارند
آدم‌هایی که به خانه می‌روند و روی تخت می‌خوابند و چشم‌های‌شان را می‌بندند امّا خواب نمی‌‌بینند
آدم‌هایی که گرمای اتاق را تاب نمی‌آورند و نیمه‌شب از خانه بیرون می‌زنند
تنهایی دل‌سپردن به کسی‌ست که دوستت نمی‌دارد
کسی که برای تو گل نمی‌خرد هیچ‌وقت
کسی که برایش مهم نیست روز را از پشت شیشه‌های اتاقت می‌بینی هر روز

طبقه بندی موضوعی
پیوندها

شانه ات را دیر آوردی

جمعه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۵، ۰۶:۰۲ ب.ظ

هوالمحبوب


روزی را تصور میکنم که می آیی، می آیی برای ماندن در کنار دلتنگی هایم. روزی که صبحش سبزرنگ است و غروبش سرخی بی نهایتی دارد، جمعه است اما دلگیر نیست. می آیی تا تمام قندهای عالم را در دلم آب کنی. اما تصورت که میکنم دیگر مثل قدیم تر ها لبخندم پت و پهن نیست. دلم غنج نمی رود برای در آغوش کشیدنت. دلم حتی برای یک دل سیر نگاه کردنت هم تنگ نشده است. می آیی، رنگ و نور می پاشی. دل دل می کنی که از من خراب و ویران یک عاشق جانی بسازی. جانان من ولی من دلم را خیلی وقت است که فراموش کرده ام. در تمام روزهایی که دست های یخ زده ام را در جیب های پالتو فرو می کردم و در مسیر برگشت به تمام زمین و زمان بد و بیراه می گفتم. در تمام صبح هایی که با چشم های سرخ شده بیدار می شدم و دنبال بهانه ای برای این همه نبودن میگشتم. تمام روزهایی که گذشت و طی شد و تو نیامدی، جوانی من بود. واپسین روزهای زمستان است و جوانی من در آستانه ی غروبی دلگیر. دیگر عادت کرده ام شبهایم را چگونه صبح کنم که دردش کمتر باشد. عادت کرده ام از مسیرهایی بروم که مجبور نباشم سرم را برای ندیدن خنده های عاشاقنه کج کنم. بلد شده ام با دلم راه بیایم و رامش کنم. بعد عمری که به تنهایی گذشت، آمدن چیزی را تغییر نخواهد داد. من سالهاست ایمان را به معجزه از دست داده ام. از همان زمانی که آدم ها به جای خدا نشستند و برای من از احتمالات سخن گفتند. برای من حرف زدن از تقدیر بی فایده است.....



شانه ات را دیر آوردی ســرم را بــــاد برد

خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد


با همین نیمه همین معمولی ساده بساز

دیــــر کردی نیمـه ی عاشق ترم را باد برد

(حامد عسکری)

  • آذری قیز

نظرات  (۶)

عالی و کمی همراه با غصه ..
پاسخ:
مرسی هلمای نازنین:)
  • مجله ویترینو
  • بسیار زیبا ...
    پاسخ:
    خواهش میکنم نظر لطف شماست
    دیــــر کردی نیمـه ی عاشق ترم را باد برد...
    هی وای من...

    پاسخ:
    :(
    بسیار زیبا
    تبریک بابت قلم روانتون
    پاسخ:
    سپاس از لطف تون:)
  • کمی خلوت گزیده!
  • عرررررررررررر
    عرررررررررررر
    عرررررررررررر
    پاسخ:
    :(
  • حامد عبدالهی
  • برای منِ دلسوخته، این متن ها مثل نفت رو آتیش، داغ دلم رو تازه تر میکنه...
    چه حیف که معشوق اینا رو نمیخونه... چه حیف که چشمشو روی من، وجدانش، عشقم و زندگی به نابودی کشیده من بسته...
    چه میشه گفت....خدایا میبینم که میبینی
    پاسخ:
    همین که خدا میبینه خودش بزرگ ترین التیامه

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">