زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.


طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

آرمان های بر باد رفته

جمعه, ۱۷ دی ۱۳۹۵، ۱۲:۱۴ ب.ظ

هوالمحبوب


دارم به آینده ی این کشور فکر میکنم و هر روز بیشتر از روز قبل میترسم. دارم به آینده ی نسلی فکر میکنم که در مدرسه های آپارتمانی رشد میکنند و در خانه های تنگ و تاریک قد می کشند و تنها سرگرمی شان فرو رفتن در دنیای بازی های کامپیوتری است.

دارم از آینده ی کشوری حرف میزنم که تمام مردم از تمام پشت پرده هایش خبر دارند اما کسی جرات ابراز ندارد. کشوری که آموزش و پرورشش فقیر ترین وزارت خانه اش محسوب می شود و معلمش به خاطر مشکلات مالی خودکشی میکند.

کشوری که معلمش همیشه با سری پایین و گردنی کج، دربرابر مدیر و اولیا و دانش آموز ایستاده است. کشوری که خلاقیت را می کشد و حق آزادی را از تو سلب می کند.

روزگاری عاشق معلمی بودم، ایده هایی در ذهنم داشتم و میخواستم برای بچه های شهرم، برای قلب های مهربانشان، برای چشم های معصوم شان، برای روح پاک و ذهن های خلاقشان کاری کنم کارستان. حالا چهار سال است که معلمم. تنها کار مفیدی که تا سال پیش میکردم کتاب خواندن برای بچه ها بود، کتاب های مختلف سر کلاس می بردم و کتابخانه در کلاس تشکیل می دادم و تشویق شان می کردم  به کتاب خواندن. امسال به لطف افزایش تعداد دانش آموزان و نداشتن ساعت بیکاری همان یک کار را هم نمیتوانم بکنم!

معلمی که دائم مجبور است امتحان بگیرد، معلمی که دائم به رتبه ی آزمون علمی بچه ها فکر کند، معلمی که به بودجه بندی فکر کند، معلمی که به میانگین قبولی در تیزهوشان فکر کند. معلم مزخرفی خواهد شد. معلمی شده ام که مدام عصبانی است، معلمی که مجبور است بیشتر از حد توانشان از  بچه ها کار بخواهد. هیچ شباهتی به تصویر آرمانی ام از یک معلم ادبیات ندارد؛ از این بابت سخت متاسفم.

کاش باور می کردیم که آموزش مخصوصا در پایه ی ابتدایی کاری شگفت انگیز و مستلزم مهارت و استعداد و حمایت است. کاش قبول می کردیم که آموزش و پرورش مهمترین رکن هر جامعه است. نسلی که قرار است کشور را بسازد در چه شرایطی رشد می کند و قرار است چه اعجوبه ای شود. معلمی که به فکر بیمه و حقوق و معاش خویش باشد نمیتواند عاشق کارش باشد. معلم ها را در یابید، دانش آموزان را در یابید. این گرد مرده در وازرت خانه تان را چاره کنید.

نظرات  (۸)

  • بهارنارنج
  • تاسفم با خوندن این پست بیشتر شد...! چیزی که اصلا اهمیت نداره تو ایران بحث اموزشه و شکوفایی استعدادها
    شدیم یه مشت آدم بی خلاقیت شبیه بهم که فقط از پس کارای کلیشه ای برمیایم
    هععععیی
    پاسخ:
    مرگ خلاقیت :)
    :(
  • صحاف امین
  • بویوه لرن جانه ساغ اولسون


    بیز مسئله دیروخ :(

    پاسخ:
    واقعا هم...
  • مجید شفیعی
  • سلام بزرگ بانوی معلم من

    خوبی؟
    خدا قوت شکر پاش

    بانو گلادرین: چرا اون هابیت؟
    گادورف: نمیدونم! سارومان معتقده که تنها قدرت زیاد که میتونه جلوی اهریمن رو بگیره! ولی این چیزی نیست که من بهش رسیدم، من پی بردم که چیزهای کوچک و کردار روزانه افراد عادی هست که تاریکی رو مهار میکنه، کارهای ساده از روی مهربانی و عشق. چرا بیلبو بگینز!؟ شاید به این دلیل که میترسم و اون به من شجاعت میده...

    دیالوگی از فیلم هابیت

    لایکت دارم آذری قیز :)

    @}------
    پاسخ:
    سلام داداش بزرگه:)
    خوبید؟
    ممنون که گاهی یاد ما میکنید ما که دست مون کوتاهه:)
    میدونم منظورتون از اون دیالوگه چیه فقط میتونم بگم دارم تلاشم رو میکنم خدا خودش کمکم کنه
    ممنونم بسیار بسیار:)
    واقعیت تلخ که همه هم قبولش دارن...

    به شدت موافقم باهات نسرین جان متاسفانه روالی هست که باید اصلاح شود...
    پاسخ:
    متاسفم که بگم اصلاح نخواهد شد :(
    من عاشق روانشناسی ام دوست ندارم اگه یه روز شاغل شم احساسم بهش ازبین بره):،ولی نگرانم که از پس روان شناس شدن برمیام یا نه
    پاسخ:
    نمیشه گفت حتما عوض میشه ولی تا وارد کاری نشدی نمیتونی راجع بهش قضاوت کنی امیدوارم حست تغییر نکنه:)
    حقیقتی ست
    :(
    پاسخ:
    متاسفانه بله
  • کمی خلوت گزیده!
  • بعد من موندم چحوری از همین آموزش پرورش 8000 میلیارد دزدی کردن! اصلا هم انگار نه انگار! به روی خودشون نمیارن...
    صد رحمت به اون 3000 میلیارده!

    وای که چقدر این حرف هات رو قبول دارم...
    منی که معلم ریاضی بودم و من رو ترکوندن چون عین همه ی معلم ها نبودم... چون سیستمم فرق داشت... چون فهموندن برام مهمتر از نمره بود... چون فرمول گفتن برام ارزشی نداشت...
    پاسخ:
    تنها چیزی که تو مملکت ما اصلا عجیب و سخت نیست خوردن و بالا کشیدنه عزیزم!
    یعنی به جایی رسیدم که از اسم شنبه هم حالم بد میشه
    منی که عاشق کارم بودم:(

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">