زمزمه های تنهایی

اگر که شانه من میزبان گریه توست بگو به غم که دماوند باش! باری نیست

زمزمه های تنهایی

اگر که شانه من میزبان گریه توست بگو به غم که دماوند باش! باری نیست

زمزمه های تنهایی

تنهایی زل‌زدن از پشت شیشه‌ای‌ست که به شب می‌رسد
فکرکردن به خیابانی‌ست که آدم‌هایش قدم‌زدن را دوست می‌دارند
آدم‌هایی که به خانه می‌روند و روی تخت می‌خوابند و چشم‌های‌شان را می‌بندند امّا خواب نمی‌‌بینند
آدم‌هایی که گرمای اتاق را تاب نمی‌آورند و نیمه‌شب از خانه بیرون می‌زنند
تنهایی دل‌سپردن به کسی‌ست که دوستت نمی‌دارد
کسی که برای تو گل نمی‌خرد هیچ‌وقت
کسی که برایش مهم نیست روز را از پشت شیشه‌های اتاقت می‌بینی هر روز

طبقه بندی موضوعی
پیوندها

در اندرون من خسته دل ندانم کیست

جمعه, ۱۰ دی ۱۳۹۵، ۰۷:۱۱ ب.ظ

هوالمحبوب


دیروز بعد از کلاس، ملیسا دختر سبزه ی کلاس ششم، یک بسته ی کادو پیچ شده رو گرفت سمت من و گفت خانوم برای شما خریدمش.گفتم به چه مناسبت عزیزم؟ گفت با مامان رفته بودیم برج سفید خوشم اومد براتون گرفتم. بسته را گرفتم و ازش تشکر کردم. تشکر معمولی کردم و رد شدم. ذوق چشم های دخترک را ندیدم وقتی میگفت خانوم خوشتون اومد؟من حتی بسته رو باز هم نکردم.

نمیدانم وقتی کسی کار خوبی برایم میکند چه جوابی باید بدهم.

وقتی یکی از بچه ها میگوید دوستت دارم  هنگ میکنم یا سرسری می گویم منم دوست دارم عزیزم.

در مقابل کتاب شعری که مدتها دنبالش بود و من بی مناسبت بهش هدیه کردم کلی قربان صدقه ام می رود و من یخ میکنم و لبخند کجکی میزنم.

منی که سمبل شیطنت و خنده و شلوغ کاری در هرجایی بودم. منی که کلاس های خشک و بی روح تاریخ ادبیات را به کرکره خنده تبدیل می کردم. منی که از سر خوشی مسیر دانشگاه تا خوابگاه بچه ها را از خنده روده بر میکردم. منی که پایه ی همه ی دیوانه بازی ها بودم؛ حالا خیلی چیزها یادم رفته است. نه لاک ارغوانی سارا خوشحالم میکند، نه یک بغل کتابی که از نمایشگاه به خانه آورده ام، نه دو لپی کیک خامه ای خوردن و نه شکلات بغل چای عصرانه.

یک جور بدی تلخ شده ام، یک جور عجیبِ مزخرفی شده ام. تلخ، سرد، عبوس، به درد نخور.

انتظار آدم را پیر میکند، از دست دادن آدم را تلخ میکند، وابستگی پدر آدم را در می آورد.

تصور کن این حال خراب را، که نه حوصله ی تنهایی را دارد نه حوصله ی جمع را، نه میتواند تمام وابستگی هایش را رها کند و برود و نه میتواند بیش از این تحمل کند. بغض کردن و شب ها زیر پتو گریه کردن تا کی؟

باید یک جایی این نبودن ها عادی می شد، باید یک جایی آدم ها جا می ماندند در خاطره ها، باید همان طور که من فراموش شدم ، همان طور که به خاطره ها پیوستم، باید فراموش می شدی....

از مهربان بودن هم خسته ام، از اینکه به در همه بخورم و هیچ کس به دردم نخورد خسته ام، از نقش آدم های خوب را بازی کردن خسته ام، از ناجی بودن خسته ام. از انتظار معجزه هم خسته ام.





+ تولد 29 سالگیت مبارک یار دیرینم، غم ها گم و گور و شادی ها به جشن و سرور.

+ مینای عزیز پیوند تون رو صمیمانه تبریک میگم و برای استواری پیوندتون دعا میکنم.

+ خبرای رونق کار آدم ها همیشه خوشحالم میکنه، مخصوصا عزیزترها، خوشحالم که کار و بارت گرفته و دعا میکنم آرزوهای بلند پروازانه ات رو یکی یکی به واقعیت بدل کنی.

+ تولد آراز کوچولوی ناز مبارک عزیزدلم. ان شاءالله مایه ی افتخارتون باشه.

نظرات  (۵)

خسته نباشی:))))
ولی به نظر با شور ونشاط میای ابجی:)
پاسخ:
ممنون
با شور و نشاط بودم:)
سلام
آدمها تو مقاطعی از خودشون بدشون میاد
مهم اینه که بتونید سریعتر از این وضعیت خارج بشید
پاسخ:
سلام
این مقطع دیگه داره زیادی طولانی میشه
عنوان ماه

چرا اینقدر کسل و ناراحت؟
بخند به روی دنیا عروسک خوشکلم نسرین بانو

به به مینای عزیز مبارکا باشه تبریک بهش از همین جا
پاسخ:
ممنون عزیز دلم
سعی میکنم ولی نمیشه انگار
سوزنم  روی غم و غصه و دلتنگی گیر کرده!
  • نســــترن گلـــــزار
  • (تصور کن این حال خراب را، که نه حوصله ی تنهایی را دارد نه حوصله ی جمع را، نه میتواند تمام وابستگی هایش را رها کند و برود و نه میتواند بیش از این تحمل کند. بغض کردن و شب ها زیر پتو گریه کردن تا کی؟

    باید یک جایی این نبودن ها عادی می شد، باید یک جایی آدم ها جا می ماندند در خاطره ها، باید همان طور که من فراموش شدم ، همان طور که به خاطره ها پیوستم، باید فراموش می شدی..)

     اینو خیلی خوب میتونم تصور کنم...

    آه ه ه...

    پاسخ:
    متاسفم که اینقدر همدرد دارم:(
  • کمی خلوت گزیده!
  • ای خداااااااااا...
    چقدر می فهمم حساتو...
    آدم انگار یه جا دلش می مونه نمیاد باهاش...
    از یه جا به بعد انگار آدم داره بی روح حرکت می کنه...
    کو تا جان تازه و نفس تازه...؟

    گاهی ما فراموش میشیم اما فراموش نمی کنیم...
    گاهی حداقل در ظاهر فراموش میشیم، اما حتی در ظاهر نمی تونیم فراموش کنیم...

    هعیییی...
    پاسخ:

    نمیدونم باید خوشحالم باشم که حس هامو میفهمی یا برای اینکه تو هم همدردی باید ناراحت باشم!
    دقیقا
    دقیقا
    دقیقا
    من فقط ظاهر رو میبینم
    من خوشبختی ها ور در ظاهر میبینم
    اگر فراموش نمیشدیم
    قطعا یه جایی دنبال مون میگشتن دیگه!

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">