زمزمه های تنهایی

اگر که شانه من میزبان گریه توست بگو به غم که دماوند باش! باری نیست

زمزمه های تنهایی

اگر که شانه من میزبان گریه توست بگو به غم که دماوند باش! باری نیست

زمزمه های تنهایی

تنهایی زل‌زدن از پشت شیشه‌ای‌ست که به شب می‌رسد
فکرکردن به خیابانی‌ست که آدم‌هایش قدم‌زدن را دوست می‌دارند
آدم‌هایی که به خانه می‌روند و روی تخت می‌خوابند و چشم‌های‌شان را می‌بندند امّا خواب نمی‌‌بینند
آدم‌هایی که گرمای اتاق را تاب نمی‌آورند و نیمه‌شب از خانه بیرون می‌زنند
تنهایی دل‌سپردن به کسی‌ست که دوستت نمی‌دارد
کسی که برای تو گل نمی‌خرد هیچ‌وقت
کسی که برایش مهم نیست روز را از پشت شیشه‌های اتاقت می‌بینی هر روز

طبقه بندی موضوعی
پیوندها

پاییز خود را چگونه گذراندیم

چهارشنبه, ۱۷ آذر ۱۳۹۵، ۰۵:۳۵ ب.ظ

هوالمحبوب


روزهای آغاز پاییز روزهای لحظه شماری برای تولد یک اتفاق شیرین است، دست هایی گرم، چشم هایی لبریز از شوق، جیب هایی برای دو نفر، هوایی تا ابد دو نفره، آرزوهایی که خاک نشوند....

اما تمام روزهای پاییز با دلتنگی و تنهایی سپری می شوند، دلت میگیرد در هوایی که نفس کشیدن هم برایت دردناک است، دلت به قدری تنگ میشود که احساس مرگ میکنی،

از وقت تلف کردن، از پست گذاشتن، از غیر مستقیم حرف دلت را زدن، از بی توجهی و هزار تا چیز دیگر به ستوه می آیی.

پاییز به نیمه می رسد و تو هنوز هم در لاک تنهایی ات فرو رفته ای، یک آن تصمیم میگیری بلند شوی و نفسی تازه کنی، از تاتی تاتی رفتن ایلیا ذوق کنی، دلت برای اولین برف پاییزی غنج بزند،

نفس های آخر پاییز است و تو تصمیم میگیری کودک مرده ی درونت را دوباره زنده کنی،

آدم های دروغگوی گذشته را رها کنی، دروغ های عاشقانه را فراموش کنی، آدم هایی را که خلق شده اند برای نقش بازی کردن به زباله دان تاریخ پرت کنی، تنهایی حالت را خوب کنی،

نه اینکه حالت خوب باشد، نه اینکه دردی در کنج دلت خانه نکرده باشد، نه اینکه دروغ ها درد نداشته باشد نه، صرفا به خاطر اینکه دلت به حال خودت و دل بی گناهت می سوزد، دلت از تمام لحظه هایی که بیهوده با گریه و اشک و ناله گذشته می سوزد،

بلند میشوی، زیر اولین برف پاییزی پیاده روی میکنی، برای کودک درونت پفک میخری و توی خیابان بلند بلند میخندی، رژ یاسمنی رنگ میزنی، به آرایشگاه میروی و زیباتر میشوی،

سوز زمستان را باید جور دیگری سپری کرد با آغوشی که خسته نباشد، با لبهایی که بی رنگ نباشد، با دلی که شکسته نباشد، زندگی ساختن است و دویدن و خسته نشدن.

دارم به تصمیم های بزرگ زندگی فکر میکنم، تصمیم که چند سال است توی ذهنم وول میخورد ولی جرات عملی کردنش را نداشته ام، باید کمی بزرگ شوم.....


  • آذری قیز

تنهایی

عشق

پاییز

نظرات  (۵)

عالی - تصورتون از فصل پاییز خیلی عالیه
پاسخ:
مرسی که خوندید:)
 امید که تصمیم هایت همه از لباس حرف درآمده و جامه ی عمل بپوشند
امید ک تمام زندگیت رنگ و بوی بهار بگیرد🌹
پاسخ:
ممنونم شیرین بانوی من:)
چه تصویر زیبایی از پاییز داشتید
پاسخ:
حتما اونقدر خوب بوده که شما ترغیب شدین به کامنت گذاشتن:)
این بهترین کاره ... تغییر... انگار وقتی آدم به جایی میرسه که حس می کنه هوایی برای نفس کشیدن نیست باید فقط خودش رو دوست داشته باشه...
یک روز طناز طباطبایی در یک مصاحبه میگفت من چرا باید ازدواج کنم اصلا چرا باید یک نفر رو دوست داشته باشم من خودم رو دوست دارم. 
اون موقع از این حرفش ایراد گرفتم که چرا همچین تفکری داره ولی حالا بعد از کلی اتفاق دارم آرام آرام به حرف اون میرسم.... متاسفانه... 
پاسخ:
مشکل از عشق نیست
مشکل از دوست داشتن نیست
مشکل از آدم هایی هست که زیاد دروغ میگن زیاد توهم میزنن
دوست داشتن یه آدم بهترین حسی هست که یه نفر میتونه تجربه اش کنه
به شرطی که اون حس واقعی باشه از سر عشق باشه
در این صورته که میتونه دنیا رو زیر رو رو کنه برای به دست آوردن محبوبش
برای ساختن زندگی اش
من اصلا موافق حرف تون نیستم اصلا...
فصل فقط بهار یکم زندگیمون رو به سمت رئالیسم پیش ببریم
پاسخ:
شدیدا بهار دوستم منم:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">