زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

پنهان میکنم جای خالی ات را در پستوی این عاشقانه ها

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.

کانال زمزمه های تنهایی: @zemzemehayema

طبقه بندی موضوعی

چند روایت از خواستگاری

چهارشنبه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۱۹ ب.ظ

هوالمحبوب


روایت اول: با چند تا از بچه های دانشگاه توی پارک بانوان قرار داشتم، با عجله داشتم نیمکت ها و آلاچیق ها را رصد میکردم که پیدایشان کنم که خانومی مسن صدایم کرد. جلو رفتم و سلام کردم، گفت دخترم میشه شماره ات رو بهم بدی؟ حدس زدنش کار سختی نبود که برای چه کاری شماره می خواهد گفتم ببخشید میتونم بپرسم آقا زاده تون چه کاره هستند؟ گفت پسرم سواد زیادی نداره زیر دیپلمه و میوه فروشی داره دو تا خونه داره و ... گفتم ببخشید به درد هم نمیخوریم و رد شدم... صدایش را بالا برد که مگه پسر من چه ایرادی داره و من ترجیح دادم وارد بحث نشوم...


روایت دوم: با مامان داریم از بازار برمیگردیم و توی شلوغی های میدان نماز ایستاده ایم که خانومی از مامان شماره میخواهد مامان برای از سر باز کردنش شغل پسرش را میپرسد و اما در کمال تعجب میگوید که پسرش دستفروش است!


روایت سوم: توی اتوبوس نشسته ام عینک آفتابی زده ام و هندزفری را روی گوشم گذاشته ام و عمیقا رفته ام در لاک خودم که یکهو بر میگردم و میبینم خانم کنار دستی ام دارد بالا بال میزند آهنگ گوشی را قطع میکنم و گوش میدهم خواستگار است و عجیب عاشق من شده است! و هی دارد با ایما و اشاره مرا به خانم های ردیف جلویی نشان میدهد و از آنها میخواهد که تاییدم کنند! بلند بلند از محاسن آقای مهندس میگوید و سعی دارد مرا مجاب کند که عروسش شوم!


روایت چهارم: توی چهارراهی مشغول دید زدن بوتیک ها هستیم که خانم جوانی خواهرم را صدا میزند و با تحکم میخواهد که شماره خانه مان را به او بدهیم برادرش کارمند نمیدانم کجاست و زن اصرار دارد که محل سکونت ما را بداند و بعد شغل پدرم و باقی ماجرا و...


خواستگاری امری است کاملا زنانه. امری زنانه و حال به هم زن که ما زن ها داریم گندش را بالا می آوریم. هنوز یاد نگرفته ایم که هر جایی مناسب خواستگاری کردن و پرس و جوهای شخصی نیست شاید من نخواهم کل زندگی ام را وسط پارک، وسط اتوبوس، سر بازار و ... افشا کنم! هنوز یاد نگرفته ایم که آدم ها با کالا فرق دارند دخترها را معامله نمیکنند و ملاک انتخاب عروس متراژ خانه پدری اش نیست!

و پسرها و پسرا این وسط نشسته اند تا مادرها و خواهرهایشان زن زندگی شان را انتخاب کنند و به او معرفی کنند. نمیدانم این پروسه ی احمقانه کی قرار است تمام شود و این خواستگاری مسخره کی قرار است دست از سر ما دخترها بر دارد. کی قرار است مث انسانهای با شعور خودمان انتخاب کنیم و آدم ها را با معیارهای دم دستی قضاوت نکنیم.


  • نسرین

خواستگاری

نظرات  (۱۴)

دستفروش زیر دیپلم هم بد نیستا😂😂 
یکی به من بگه مردم دقیییییقا به چی فکر میکنن! 
حرصم میگیره مامانه میاد و بعد میگه ما میریم خبر میدیم ،انگار اومدن تیشرت بخرن قیمت یا جنسشو نپسندیدن
پاسخ:
:)
نمیدونم والله
اگه فهمیدی به منم بگو
عادت کردیم دیگه
امان از زن هایی که پروسه ی خواستگاری رو به گند کشیدن
خوب اصل خودتی دیگه 
خوبه از موقعیتت خوششون بیاد از خودت نه :| 
بعد میشه حسودی! و اینکه بگن حیف حیف که دست اونه (مثل شرایط من) 
پاسخ:
نه خب خوب نیست ولی وقتی براشون شرایط و موقعیت در الویته بازم جای شکری باقی نمی مونه
خواستگار باید یه دونه باشه ولی خواستگار باشه :)
ببین 
اصل ازدواج اینه: پول بده زن بگیر 
زن هم باید مطیع باشه 
خوب الان این همونه که تو ازش بدت میاد دیگه :)) ولی اصل ازدواج در اسلام همینه! :) 
بعدشم بیشور کصافط تو چقدر خواستگار داری هرجا پاتو میذاری 
حسودیم شد عبضی!!
پاسخ:
حالا با اصل ازدواج در اسلام کاری ندارم
ولی کل این خواستگار ها یه پاپاسی هم نمی ارزن
چون از خودم خوش شون میاد ولی از موقعیت مون در کل نه!

  • فاطمه نیکروی
  • حال به هم زنو خوب اومدی :))))))))))
    منم از این پروسه خواستگاری متنفرم ! :@
    البته بد نیس که خانواده دخترو بپسندند و به پسرشون معرفی کنند ولی بعضی ها دیگه شورشو درآوردن! به قول خودت وسط خیابون میخوان ریززز زندگیتو بپرسن :/
    پاسخ:
    مشکل اینجاست که معمولا نمی پسندن!
    نمیدونم دقیقا این قبیل زنها دنبال چی هستن که پروسه ی زن پیدا کردن برای پ=سرشون تا چند سالم ادامه پیدا میکنه و رو هر دختری یه عیبی میذارن!
    خخخخخخ واقعا؟؟ خب بعدش چی شد؟؟

    برا منم پیش اومده بود ولی مرده تو سنی بود که نمیدونستم واسه خودش میخواد یا کس و کارش خخخخ اخه تا خرازی دنبالم اومد جلو فروشنده خواستگاری کرد!!منم جیغ زدم سرش تا خونه دوئیدم خخخخخ یادم میفته میمیرم از خنده
    پاسخ:
    بله واقعا:)
    هیچی دیگه مامانش زنگ زد مامانمم گفت الان که دم عیده بمونه واسه بعد عید اونام گویا خیلی عجله داشتن عروس بگیرن بعد عید زنگ نزدن دیگه:))
    به خود دختره گفتن خیلی بده مخصوصا توسط یه مرد حالا پدر باشه یا هرچی...
    وای ترکیدم از خنده نسرین یعنی عاشق این خواستگاریام تا چند روز بعدش بساط خندمون به راهه خخخخخخ

    واقعا نمی دونم چی پیش خودشون فکر می کنن؟! ما الان داداشم مجرده و هیچ دختری هم تو فک و فامیل و دوست اشنا نداریم که مناسب هم باشن ولی بازم به خودمون اجازه نمیدیم تو کوچه خیابون از این کارا کنیم!

    جالبش اینه جدیدا پدرا هم افتادن دنبال عروس برا پسرشون!!!! ای خدا
    پاسخ:
    :)
    ولی من حرص میخورم نمیدونم چرا!
    یه خاطره دارم از دوستم یادم باشه برات بگم...
    اون رو یادم رفت بنویسم
    که یه بار راننده آژانس منو واسه پسرش پسندیده بود
    دو روز مونده به عید
    گیر سه پیچ داد که شماره بدین
    خواهرمم به زور مامانو راضی کرد شماره دادیم
    شب ساعت ده شماره دادیم
    صبح ساعت ده خانومش زنگ زد:))
  • کمی خلوت گزیده!
  • اگر ملاک ها درست باشند، این که مادر برای پسرش مورد معرفی کنه، محاسن قابل توجهی داره...
    اما اگر ملاک ها درست باشند...
    اصولا ملاک ها درست باشند وسط خیابان نه هیچ مادری یک هو حس خواستگار بودن بهش دست میده، نه هیچ پسری شیفته میشه...
    پاسخ:
    مشکل دقیقا سر همین ملاک هاست
    اینکه مادرها دوره می افتند و دنبال دختر شاه پریان میگردند و راحت دختر مردم رو قضاوت میکنند!

  • من دلم پاکه ...
  • ایشالا درست میشه ...😉

    موفق باشی گلم.
    پاسخ:
    ممنون
    سلام
    پس با این حساب سلام بر آن انسانی که دوستش دارم
    و سلام بر خودم
     و سلامی دیگر بر عشق ، علم و آگاهی
    (لبخند)
    پاسخ:
    الان جواب کدوم سلام رو من بدم؟ سلام اول رو؟! :))
  • ماهیِ نفس کِش! :)
  • بی فرهنگی بیداد میکنه :|
    پاسخ:
    بله متاسفانه
    بازم خداراشکر که بد مکانهایی ازتون خواستگاری نکردند . من به یاد دارم رفته بودم سر قبر یک بنده خدایی جهت تسلیت دوتا خانم با هم بلند بلند حرف میزدند که اوا....او دخترتون ..؟! ماشا ء الله... خانمی شده براخودش اتفاقا من یه پسر خوب سراغ دارم از شما چه پنهون پسرم خودم هست .هاهاها خیلی گل  یه پارچه آقاست ...اگر دوست داشتی بیام برا خواستگاری این دیگه عروس خودم.....حالا مداح هم داشت مصیبت میخوند و مثلا بایداینجای کار گریه میکردیم و من هم داشتم میخندیدم از ای نوع خاستگاری اونهم در یان جا و در این لحظه....... فاتحه و صلوات.....بیچاره اون پسر و دختر...
    پاسخ:
    بیچاره ما دختر ها که شدیم کالا برای یک سری از زنها!
    ایشاالله درست میشه
    ولی بنظرم اینایکم زیاده رویه
    بدکم نیست دختراترشیده سروسامان میگیرنددورازجونتون
    پاسخ:
    دختر ترشیده اصطلاحی است که یک سری مردهای بی فرهنگ دور از جان شما ابداعش کردن برای سر پوش گذاشتن روی ضعف های خودشون!
    چون اطلاع دارید که دخترهای محترم که قرار نیست با عمه ی من ازدواج کنند هر چقدر که تعداد دختران سن بالا بیشتر شود به این معنی است که پسرای سن بالا هم به همان تعداد زیاد شده است. سعی کنیم کمی فرهنگی تر و روی حساب و کتاب حرف بزنیم!
  • مجله ویترینو
  • +6+++++++++++++++++++++++
    چندین روایت معتبر جدای از روایت هایی که مستور نگاشته بود
    همینجا در زمزمه چشیدیمْ .
    برای مردهای ترسو مادرانشان زن می گیرند .
    شجاع باشیدْ


    خیلی خیلی پست جالبی بودْ .
    پاسخ:
    ممنون مینایی

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">